شعر ها
ای افق! يادت هست؟!...
جلال قیامی میرحسینی

به سفر می رفت او
سفر رویش یک لاله ی سرخ
سفر جاری خون
سفر صبح به مرداب سیاه شب ها
سفر آینه ها
سفر جبهه ی نور
از نگاهش، سخنش، گرمی ایمان می ریخت
و سرود همه آینه ها را می خواند
سخنش ذهن مرا
تا به خورشید حقیقت می برد
آسمان غرق تماشا شده بود
و ستاره می سوخت
ای افق! یادت هست؟!...

وبلاگ بهانه ای برای نوشتن