شعر ها
کمالی ندارم

 

 

چرا در تنم حس ّ و حالی ندارم

برای شکفتن ، مجالی ندارم

 

قفس زادم و از برای پریدن

دریغا ، دریغا که بالی ندارم

 

چرا دیده ام جز مصیبت نبیند

چرا غیر گریه ، کمالی ندارم

 

مرا هیچ جمعی به دعوت نخواند

که در هیچ جا ، جای خالی ندارم

 

ببین ! شور مستی به رگ هام مرده

به جز شور مستی ، سؤالی ندارم

 

تهی دستم و بی ثمر مثل پاییز

برایت به جز شعر ِ کالی ندارم

 

مشهد (کوهسنگی ) ، جمعه  6 / 12 / 82