شعر ها
زنداني
جلال قيامي ميرحسيني

بهار آمده، اما سوار، زنداني‌ست
شكوفه پرورِ باغِ انار، زنداني‌ست

كسي كه حامل پيغام سبز باران بود
به جْرمِ عشق به فصلِ بهار، زنداني‌ست

همان‌كه آينه‌اي داشت از صداقتِ خويش
به زيرِ پرده‌ی گردوغبار، زنداني‌ست

تو اي نسيم مسافر! بگو به غنچه‌ی ناز
غزلسراي غمت در حصار، زنداني‌ست

بگو به بانوي آوازهاي آزادي
بخوان ترانه‌ی غم را كه يار، زنداني‌ست

همان‌كه با گل و آيينه، خواستارت شد
كنون شكسته و در انتظار، زنداني‌ست

همان كه عاشقِ دستانِ مهربانِ تو بود
ز سرد مهريِ اين روزگار، زنداني‌ست

همان‌كه رابطه‌اي گرم داشت با خورشيد
به بندِ بانيِ شب‌هاي تار، زنداني‌ست

برايِ ديدنِ دريا به آب خواهم زد
چرا كه شعرِ رهايي، شعارِ زنداني‌ست

9/9/70 ـ شيراز
(برگرفته از كتاب من آينه‌ام تو آفتابي)

چشم‌انداز ادبيات متعهد