يادداشت ها
دو خاطره

از او [ سرکار ساقی،زندانبان ِ زندان های زمان شاه] پرسیدم: [...] این همه سال [در] این جا [ زندان اوین] بودید ، و این همه آدم دیدید ، خاطره ای به یادتون مونده؟

گفت: دوتا خاطره دارم:

یکی [...] از افسران ِ توده ای [...] روزی که می خواستند اعدامش کنند[...] ، به حمام رفت و ریش هایش را خوب اصلاح کرد و بهترین لباسش را پوشید ، و وقتی من ازش پرسیدم: تو را که می خواهند اعدام کنند ، پس چرا به خودت رسیده ای ؟ جواب داد : می خوام زیبا بمیرم.

[...] یکی دیگر هم دو نفر از افسران ِ توده ای بودند که هردو به اعدام محکوم شده بودند و شب ِ قبل از اعدام ، تا صبح با هم شطرنج بازی می کردند.

از : یک فنجان چای بی موقع ،امیر حسین فطانت،شرکت کتاب ، لس آنجلس (امریکا) ، 2014 م . 1393 خ . 2573 ایرانی ِ خورشیدی ، ص 43.