يادداشت ها
قضيه ي خان و بادنجان


به تبعیت از آیین سوفسطاییان ،در نظرغالب کسان،حق و فضیلت و عدالت،قضیه ی خان و بادنجان است.تا وقتی که خان به بادنجان التفات داشت و مطبخیان به دل خواه وی هر روز سفره ی خاص را به خورش روغن آلود آن مزین می کردند،ملازمان موقع شناس در مناقب بادنجان و قدِ کشیده ی دل انگیز و قیافه ی سیاه پرمهابت آن که به ظرافت چون جعد دلبران می مانست وصولت لشکریان جهانگیر عباسی داشت و دستار سبزش که چون سرپوش علویان بود،چه نکته ها گفتند و چه لطیفه ها پرداختند و چه قصیده ها سرودند که در نظرشان بادنجان،اشرف نباتات بود و مزرع این گیاه مبارک،کعبه ی اهل حاجات می توانست شد و بادنجانیان حق داشتند سر ِ فخر بر آسمان بسایند.

اما چون معده ی مبارک ِ خان که به گفتار سوفسطاییان ،مقیاس حق و لیاقت بود،از بادنجان رنجه شد،مطبخیان در بر آن ببستند و بادنجانیان را به سختی براندند و عمله ی اجرای خان،مزارع بادنجان را لگدمال کردند و ملازمان ،ورق بگردانیدند و در نکوهش ِ ممدوح دیرین ،هجونامه ها گفتند که دستار سبزش مذموم است و جامه ی سیاهش ،شوم.از همه ی نباتات،یکی زشت تر و شرم انگیز تر از آن نیست که قیافه ی چیزهای خلاف ادب دارد.مخرب اشتهاست و خلل افکن حافظه و قاطع نسل و حضور آن بر سفره ی خان،مخالف شئون و آداب است .

و من چه می دانم در این باب چه رساله ها پرداختند وچه قضیه ها ساختند و از بقایای پیکار میان موافقان سابق و مخالفان لاحق،در علم گیاه شناسی چه نکته ها مانده که غرض از ابداع آن،تأیید مقاصد گویندگان بوده ،وگرنه روح بادنجان از آن بری ست و قاضی ِ به دروغ عادل ِ دروغ هرگز فرصت نخواهد داشت به این قضایا برسد و بادنجان بی نوا را از گناهان ِ ناکرده مبرّا کند.افسوس!

شنیدم یکی از ظریفان که در پنجاه سالگی ،عقل بچه مکتبی داشت و فضیلت را از خان و بادنجان و حاشیه نشینان ِ او عزیز تر می داشت،به خلوت،ملازمان خاص را از این مناقضه گویی و حق ناشناسی و بوقلمون خویی و نفاق و نامردمی و بی انصافی ملامت کرد و آن ها که بی تظاهر و هیاهو ،سوفسطاییان ِ نیک اعتقاد بودند،به حکم موّدت،حقیقت ِ حال را بر یار ِ چلمن ِ خویش ،عیان کردند ؛مگر مرض ِ غفلتش را به داروی حکمت علاج کنند و او را از پس ِ نیم قرن ،خبط پیاپی ،به صف اهل طریق بازبرند.

گفتند:ما نیز چون تو و همگان دانیم که فضایل بادنجان ،نه چنان بود که می گفتیم ،وقبایح آن،نه چنان هست که می گوییم.ولی چه کنیم که ما ،ریزه خواران خوان احسان خانیم،نه رهین ِ منّت بادنجان ،و آن جا که اراده ی والای وی هست،بادنجان گو مباش ؛که اگر این گیاهک منفور ،موجود جاندار بود،به خاطر خان،جانش را نیز به فتوای مفتیان می گرفتیم.

و این درست ،همان است که سوفسطاییان می گفته اند که مقیاس حق و ناحق ،اراده ی انسان است.یعنی خان ِ توانای توانگر که اقبال او،مایه ی عزت و ادبار او موجب ذلت بادنجان بود ،وگرنه بادنجان،پیش از اقبال و پس از ادبار خان،همان بود که بود.

از:مرده کشان جوزان و شانزده داستان دیگر،تهران،جاویدان،چاپ دوم:2537،ص 267 تا 269.