يادداشت ها
چند غزل از مرحوم عباس فرات ، شاعر معاصر :

 

 

در مردمان، نشانه ي مهر  و وداد نيست

در هيچ فرقه اي اثر از اتحاد نيست

 

دل ها پر از نفاق و درون ها پر از شقاق

زين رو به قول و گفت ِ كسي اعتماد نيست

 

جمع اند مردمي همه خوش روي و خوش زبان

اما در اين ميانه، يكي خوش نهاد نيست

 

با آن كه شد خراب بناهاي جور و ظلم

در حيرتم چرا خبر از عدل و داد نيست ؟

 

هرجا كه بگذري ، همه جز ناله نشنوي

هرسو كه بنگري ، همه جز آه و داد نيست

 

شادي مگر كه رخت سفر بست از جهان ؟

زان رو كه هيچ كس دلش از دهر، شاد نيست

 

صدق و صفا چه شد؟ به كجا رفت اتفاق؟

كاندر جهان به غير نفاق و عناد نيست

 

در بين جمع، زنده دلي گفت: اي فرات! 

خلوت گزين كه هيچ به از انفراد نيست

( ديوان عباس فرات ، تهران ، 1325 ، ص 152 )

 

 

يك دم فروغ مهر و وفا آسمان نداشت

گردون به غير تير جفا در كمان نداشت

 

گيتي به سازمان ِ غلط شد چنين خراب

اي كاش دستگاه جهان، سازمان نداشت !

 

رَست از زمين ميكده بس سبزه ي نشاط

اين خاصيت بدين عظمت، آسمان نداشت

 

رنجي ز امتحان بشر برد روزگار

اين مشت استخوان ضعيف، امتحان نداشت !

 

مشنو كه جام باده بوَد عاري از روان

جان تازه شد چگونه ازو گر روان نداشت ؟

 

اسرار دل ز ناله ي ني گشت آشكار

با آن كه عقده داشت به جان و زبان نداشت

 

كس آگهي نيافت ز جوش و خروش خُم

پر بود از معاني، از آن رو بيان نداشت

 

جاي شبان به گله ي ما گرگ ها نگر

اين گله كاش هيچ نشان از شبان نداشت !

 

تابيد در سراچه ي دل، پرتو اميد

از بخت خويش، جان فگار اين گمان نداشت

 

سرسبز بود سرو، چه خوش در تمام عمر

آزاد بود و بيم ز جور خزان نداشت

 

گفتي به راه عشق، فرات از چه جان نداد ؟

جسمش ز تاب درد و غم هجر، جان نداشت

( همان ، ص 120 )

 

 

 

كيست كه سرگشته از فسون جهان نيست

جفت غم و محنت ِ زمين و زمان نيست

 

ملعبه دور روزگار ِ پر از شور

مضحكه ي دست انقلاب ِ جهان نيست

 

گاه چنان غنچه سر به جيب و جگر خون

گه چو گل از باد فتنه، جامه دران نيست

 

عهد جهان ست همچو عهد بتان، سست

هيچ در اين جاي شك و ريب و گمان نيست

 

نيست در آفاق، بخردي كه ز جورش

درهم و دل ريش و زار و خسته روان نيست

 

طبع جهان، سفله است و نيك عيان است

ديگر محتاج هيچ شرح و بيان نيست

 

زاده ي دنيا ز طبع و خوي چو دنياست

حق است اين قول و شك و ريب در آن نيست

 

ني من ِ سرگشته از جهان، نگرانم

كيست كه از گردش جهان نگران نيست؟

 

ديده ام از بس ز گلسِتان جهان، خار

در دل من، آرزوي باغ جنان نيست

 

با غم و اندوه ، شيخ و شاب قرين اند

پير چه شادي كند چو شاد، جوان نيست؟

 

داشت دل از جور چرخ، آه و فغان دوش

گفت سروشي كه جاي آه و فغان نيست

 

نيك و بد دهر بگذرد همه ، بنگر

از بد و نيك زمانه، هيچ نشان نيست

 

خاطر خود را عبث مساز پريشان

تا كي گويي چرا چنين و چنان نيست ؟

 

در گذر است اين جهان فرات به هر حال

در خور اندوه، عالم ِ گذران نيست

( همان ، ص 138 )