يادداشت ها
باهويدادرکوچه وخيابان مادريد

دکتراحمد مهدوی دامغانی درکتاب "حکایت هایی ازرجال عصرپهلوی"(به کوشش حسن طباطبایی،تهران،آبی،چاپ یکم:1382،ص58-61) خاطره ای دارد ازامیرعباس هویدا ،نخست وزیرمعروف ایران در رژیم شاه که پس از انقلاب اعدام شد.دراین جا خلاصه ای ازآن رامی آورم:
"[...]مرحوم هویدا[...]گفت:این جا خواهش می کنم هی به من نگویید،اکسلانس،اکسلانس (عالی جناب،عالی جناب)زیراتومانی سه چهارقران برارزش اجناس خواهندافزود.
مرحوم هویدا دوتاازآن سبدهایاکیسه هایی راکه باتسمه های قشنگ چرمی بافته یاساخته شده بودوبرای گذاشتن اجناس انتخابی ازطرف مشتریان اختصاص داشت،برداشت ویکی رابه آقای لاچینی دادویکی رابه من دادوخود،همان دوورقه یادداشت کوچکی راکه پیش ازآن به مانشان داده بود،ازجیبش درآوردوبه سمت کیف هاوکفش هاتوجه کردوبادقت وتأنی کاملی کیف یاکفشی رابرمی داشت وبه یادداشتی که دردست داشت،نگاهی می کردومی گفت:خب،این برای خانم فلان ...این برای خانم بهمان ...خلاصه،چندتاکیف وکفش وجعبه های کوچک ظریف چرمی رنگ رابرداشت [...]به هرصورت،هردوسبدیاکیسه ی چرمی،انباشته ازاشیای انتخابی ایشان شدوهویدابرای پرداخت بها به طرف صندوق رفت.[...]صندوق داربهای اجناس راکه جمع زد،بالغ برمعادل دوهزاروپانصدوشصت دلارشد.[...]هویداتاآن مبلغ راشنید،کمی سرخ وشرمنده شدوگفت:من همچه پولی الآن ندارم وبه شوخی گفت،این ورپریده هاچه هزینه ای روی دستم گذاشته اند!من بیش ازسه هزاردلارازایران باخودم نیاورده ام وفکرنمی کردم،این هااین قدرگران بشود.معلوم می شود،این که شهرت دارد،مصنوعات چرمی دراسپانیاارزان است،شهرت نادرستی ست.
آقای لاچینی کیف دستی کوچکی راکه دردست داشت [...]به طرف آقای هویدادرازکردوگفت:قربان!تیمسارتن خواه گردان لازم رابرای این اموردراختیاربنده قرار داده اندواینک آن راخدمت تان تقدیم می کنم.هویداخیلی جدی ودرعین حال،صمیمانه گفت:حضرت اجل خیلی لطف فرموده اند،ولی من چنین کاری راالبته نمی کنم[...]مگربه یک شرط ،وآن این است که شماآقای لاچینی،زحمت بکشیدوکیف دستی مراازصندوق عقب اتومبیل تان بیاوریدتابگویم چه کاربایدبکنیم.هرچه آقای لاچینی اصرارکردوتوضیح داد،مرحوم هویدانپذیرفت
وبایک تنگ حوصلگی به ایشان گفت:وقت تنگ است،همان کارراکه گفتم،بکنید،وآقای لاچینی به دنبال کیف دستی آقای هویدارفت واجناس هم چنان برروی میزصندوق دارمانده بود،ولی صندوق دارمتوجه مسئله شد،که بناست پول آورده شود.[...]آقای لاچینی پس ازچنددقیقه باکیف دستی هویدابازگشت وکیف رابه دست او داد.مرحوم هویدایک دفترخشتی خط کشیده ی چاپی راکه معلوم شد،دفتراندیکاتورسیّاراوست،به ضمیمه ی یک برگ کاغذبزرگ اداری که مارک "نخست وزیر"راداشت،ازکیف برداشت وهردورابه بنده دادوگفت:پروفسوردامغانی!رسما به حساب داری نخست وزیری بنویس که من حقوق اسفندماه جاری راازصندوق سفارت شاهنشاهی درمادریددریافت کرده ام.فورا هم ارزدلاری آن رابه حساب آن سفارت واریزنمایید".وخودمنتظرایستادومن[...]نوشتم.آن راامضاکردودوباره به من برگرداندوگفت:حالااین رادراین دفترشماره وتاریخ بزنیدودرمقابلش ازآقای لاچینی رسیدبگیریدوبه آقای لاچینی هم دستورداد،اسم کامل وسمت خودرابنویسدودفترراامضاکندونامه راازمن بگیردوچنین شد.آن وقت هویدا گفت:حالادرست شد.وبه آقای لاچینی فرمود:فعلاسه هزاردلاربه من بده تابعداحساب دقیقش رابرسیم وتتمه ی حقوقم راازتوبگیرم.وآقای لاچینی سه هزاردلار،یعنی معادل بهای اجناس رابه صندوق دارپرداخت .