يادداشت ها
چندنکته ازباگوان راجنيش اوشو

مردی بیماربود.بیماری اش این بودکه همیشه احساس گرسنگی بسیارداشت،وغیرازاین،مرض دیگری نداشت.اوچندین کتاب درمخالفت باغذاخوردن خوانده بود.خوانده بودکه خوردن هرچیزی ،همراه باخشونت است.بنابراین،شروع کردبه سرکوب کردن ِ گرسنگی اش.وهرچه بیش ترگرسنگی را سرکوب می کرد،گرسنگی،بیش ترخودش رانشان می داد.اوبرای سه یاچهارروزروزه می گرفت وسپس روزبعد،هم چون یک دیوانه هرچیز وهمه چیزمی خورد.پس ازخوردن،از این که عهدشکنی کرده بود،رنج می برد.[...]وسپس برای جبران آن،دوباره روزه می گرفت.وبازهم شروع به خوردن می کرد.عاقبت تصمیم گرفت که چون نمی تواند این کار را در خانه انجام دهد،بایدبه جنگل یاکوهستان برود.پس به اقامتگاهی کوهستانی رفت ودراتاقی اجاره ای زندگی کرد.اعضای خانواده اش ازاین رفتار بسیارخسته شده بودند.

زنش گمان می کردکه اودرآن جاازاین بیماری اش بهبودیافته،دسته گلی بزرگ برایش فرستاد؛همراه باآرزوی بهبودی وبازگشت سریع به خانه.مردباتلگراف چنین پاسخ داد:باتشکرزیادبرای گل ها.بسیارخوش مزه بودند.مرد،آن ها راخورده بود!شایدنتوانیم تصوّرکنیم که انسانی به جای غذا،گُل بخورد،ولی ما مثل اوباخوردن نجنگیده ایم.

از:ازسکس تافراآگاهی،باگوان راجینش اوشو،ترجمه محسن خاتمی،هند(پونا)،بی نا،بی تا،ص60و61.

کشیشی درحال رفتن به کلیسایش بود.هنوزمقداری باکلیسافاصله داشت وبرای این که به موقع به آن جا برسد،تقریباًدرحال دویدن بود.وقتی ازکنارمزرعه ای می گذشت،مردی رادیدکه درگودالی افتاده وزخمی شده است.کاردی به سینه اش فرورفته بودوخون ریزی داشت.کشیش به نظرش رسیدکه او رابلندکندوبه اویاری برساند،ولی فکری به سرش زدکه بااین کار،دیربه کلیساخواهدرسید.اوبرای موعظه ی امروز،عنوان"عشق"راانتخاب کرده بودوتصمیم داشت که درمورداین جمله ی مشهورمسیح سخنرانی کندکه می گوید:"خداوند،عشق است".اوهم چنان که باعجله درراه بود،خودش راذهناًبرای آن خطابه آماده می کرد.ولی مردزحمی،چشمانش رابازکردوفریادکشید:"پدر!می دانم که به کلیسا می روی تادرموردعشق موعظه کنی.من نیزمی خواستم به کلیسابیایم،ولی راهزنان مرازخمی کردندوبه این جاانداختند.گوش بده،اگرزنده ماندم،به مردم خواهم گفت که انسانی درکنارجاده درحال مردن بودوتودرعوض نجات او،دویدی تادرموردعشق موعظه کنی.به توهشدارمی دهم،ازمن غافل نشو".

این حرف قدری کشیش راترساند.اودریافت،اگراین مرد،زنده بماندواین حادثه رانقل کند،مردم روستاهمگی خواهندگفت که موعظه ی اوفقط یک وزوزبوده است.کشیش،نگران ِ مردِ درحال ِ مرگ نبود،بلکه نگران افکارعمومی بود.بنابراین،بااکراه،به آن مردنزدیک شد.وقتی که نزدیک تررسید،صورت آن مردراروشن تردید،به نظرش آشنامی آمد.گفت:"به نظرمی رسدکه قبلاًتورادرجایی دیده ام".

مردزخمی گفت:"بایددیده باشی.من شیطان هستم ورابطه ی دیرینه باکشیشان ورهبران مذهبی دارم.اگربرای توآشنابه نظرنیایم،برای چه کسانی باشم؟!"

سپس کشیش اورابه خوبی به خاطرآورد.تصویری ازاودرکلیساداشت.عقب کشیدوگفت:"نمی توانم تورانجات بدهم.بهتراست که توبمیری.توشیطان هستی.ماهمیشه آدزوی مرگ توراداشته ایم وخوب است که توبمیری.چرابایدسعی کنم تورانجات بدهم؟حتا لمس کردن تونیزیک گناه است.من به راه خودم می روم".

شیطان خنده ای سردادوگفت:"گوش بده،روزی که من بمیرم،توبی کارخواهی شد.تونمی توانی بدون من زنده باشی.توبه این دلیل توهستی که من زنده هستم.من اساس حرفه ی تو هستم.بهتراست مرانجات بدهی،زیرا اگرمن بمیرم،تمام کشیشان واسقف هاازکاربرکنارخواهندشد.همگی شما منقرض خواهیدشد.دنیا مکانی بهترخواهدشدونیازی به هیچ کدام ازشماباقی نخواهدبود".

کشیش قدری به این جمله ها فکرکردودیدکه شیطان یک حقیقت بسیاراساسی رابیان می کند.بی درنگ شیطان ِ درحال ِ مرگ را بلندکردوروی شانه گذاشت وگفت:"شیطان عزیرمن!نگران نباش.تورابرای درمان به بیمارستان می رسانم.به سرعت خوب خواهی شد.لطفاًنمیر.حق باتوست.اگرتوبمیری،ماهمگی بی کارخواهیم شد!"

از:همان،ص116و117.