يادداشت ها
بارداشت کتاب ها درقهوه خانه

تاریخ شفاهی

بازداشت کتاب ها درقهوه حانه

جمشیدقشنگ

آقای جلال قیامی ،شاعر،نویسنده،زندگی نامه نویس،ومصحّح بااستعداد مشهدی ست .اگرچه مدرک ظاهری او،کارشناسی ادبیات است،اما ازنظراین جانب،دکتری ِ واقعی ِ ادبیات رادارد.ماجرای زیرراکه ازایشان شنیدم،برایتان نقل می کنم.امیدوارم موردتوجه قرارگیرد:

کتاب شعرم به نام\"من آینه ام،توآفتابی\"چاپ شده بود.من سعی کردم،درتوزیع آن نقش داشته باشم؛چون بسیاری ازکتاب فروشی هاازقبول کتاب خودداری می کردند.علت این امتناع آن بودکه درروی جلد کتاب وپس ازنام کتاب،دریکی از زیرعنوان ها نوشته شده بود:دودفترشعر:انجیل رنج – یادگارخون مسیح.آن ها بدون خواندن کتاب،مدعی بودندکه این عنوان،تبلیغ مسیحیّت است!بدین ترتیب بودکه خودم تعدادی ازکتاب هارادرکیفی گذاشته ،علاوه برکتاب فروشی،درمکان های عمومی مانند رستوران ها وقهوه خانه ها به عرضه ی آن پرداختم.درعین حال،من ازفروش کتاب هاتوسط خودم لذّت زیادی هم می بردم.

یک روزدرهوای سرد،همراه باکتاب ها واردِ قهوه خانه ای شدم.هوای گرم داخل قهوه خانه برایم مطبوع بود.جمعیّت زیادی درداخل قهوه خانه ،چفت درچفت نشسته بودند،اما سکوت فراگیر آن عجیب وغیرمعمول بود.به طرف صاحب ِ قهوه خانه رفته ،به او گفتم:کتاب هایی دارم که اگراجازه دهید،می خواهم آن ها رابه فروش برسانم.درهمین لحظه،یک نفربالباس شخصی به سویم آمدوگفت:بده به من؛من می خرم.

این فرد، جناب سروان نیروی انتظامی بود .او گفت:خوب انجیل  پخش می کنی؟این کتاب ها انجیل است که می خواهی بفروشی؛فقط جلدآن راعوض کرده ای!من پاسخ دادم که جناب سروان!آیا تا به حال،انجیل را دیده ای؟او گقت:زیادی هم که حرف می زنی!

به هرصورت،اودستوردادکه صورت جلسه ای دراین مورد تنظیم کنند.پس ازآماده شدن ِ صورت جلسه،رییس ازمن خواست که آن را امضا کنم..من قبول نکردم وگفتم که این ها انجیل نیست ومجوز ارشاد دارد.رییس گفت:مجوز رانشانم بده.من پاسخ دادم که همراهم نیست.

رییس کلانتری کتاب ها را ضبط کرد،اما پس ازدیدن کارت کارمندی من،گفت:چون کارت شناسایی داری،خودت را جلب نمی کنم،امافردابایدبه کلانتری بیایی.

هنگامی که ازقهوه خانه بیرون آمدم،جوانی ازجوان های قهوه خانه به من گفت:وقتی واردقهوه خانه شدی،خیلی به شمااشاره کردم که متوجه جریان شوی،اما شما دقت نکردی.آن مأموربا واردشدن به قهوه خانه ،تمام افراد رابازرسی کرده بود تامواد مخدرکشف کند.

فردا صبح،ازیکی ازهمکارانم خواستم که مرا دررفتن به کلانتری همراهی کند،اما وی ترسیدوسرباززد.به هرصورت،یکی دیگرازهمکاران که فردی مذهبی وازخانواده ی شهدا ومسئول بسیج یکی ازمناطق بود،شجاعت به خرج دادودرکنارم به کلانتری آمد.

وقتی به کلانتری رسیدیم،جناب سروان ِ رییس کلانتری ازمن مجوز راخواست.من فتوکپی مجوز راارایه کردم.جناب سروان گفت:ازکجامعلوم جعلی نباشد!اوسپس بااداره ی ارشاد مشهد تماس گرفت وپس از این که متوجه شد که کتاب هادارای مجوز هستند،ازمن عذرخواهی نمود وکتاب ها را آزادکرد.

 

خب،خوانندگان گرامی،بقیه ی داستان راهم می توانید حدس بزنید.آقای قیامی ازآزادی ِ کتاب ها خوش حال گشته،درکنارهمکارشجاع خود،ازکلانتری خارج شد.شایداونیزمانند کبرا تصمیمی گرفته بود.اگرتصمیم اوراحدس زده اید،با نویسنده ی این متن تماس بگیرید.

از:اترک،دوشنبه 12/12/1392،ش265،ص7.