يادداشت ها
سفر به عتبات (قسمت پاياني)

در بار دوم كه مي خواستيم به حرم امام حسين (ع) مشرف شويم، روحاني پير در لابي هتل سخناني برايمان ايراد كرد و از جمله يزيد را «ولد الزنا» توصيف نمود. آهسته به او گوش زد كردم كه زنا زاده بودن به خودي خود عيب نيست ، زيرا بچه نمي تواند در گناه پدر و مادرش شريك باشد ، بلكه صفت هاي ديگري هم چون ستم كار ، گناه كار و ... را مي توان در باره ي او به كار برد. ضمن اين كه در كاروان كودكان و يا نوجواناني هم هستند كه برايشان سوال پيش مي آيد كه «ولدالزنا» يعني چه؟! روحاني پير سخنم را پذيرفت.

دركربلا چون موهايم بلند شده بود ، به سلماني رفتم . مرد سلماني ضمن كار ، بحث صيغه را پيش كشيد و از چگونگي آن مي پرسيد . وي مي گفت ، در اين جا لواط زياد است ! به قيمت پنج هزار تومان ، واگر بفهمند ، تنها يك هفته زندان دارد. در آخرپرسيد ، گوش هايت را هم بند بيندازم ؟ گفتم : نه . معلوم شد در آ ن جا سلماني ها براي زدودن موهاي زايد گوش ، آن را بند مي اندازند.

دريك بساطي  ، كتابي ديدم به عربي با اين عنوان : « لواط ، گناهي بزرگ » . وجود كتاب ياد شده در آن سامان ، شايد نشا ني باشد از رواج لواط در آن جا.

در بازار كربلا ، چند بشقاب دكوري ديدم با تصوير هايي از : ملك فيصل دوم با مادرش ، عبدالكريم قاسم و... . يكي از آن هارا به يادگار خريدم.

هنگامي كه روحاني جوان داستان يوم التشت را تعريف مي  كرد ، جمله اي گفت كه خنديدم و شايد غير از من و يكي دو تن ديگر ، متوجه  آن نشد ند . جمله اين بود : « به اين ترتيب ، حضرت علي دختر بي گناهي را از بي گناهي نجات بخشيد ! » در همان مسجد بود كه پسر نوجواني وقتي ديد برخي از نمازهاي مستحبي را به دليل خستگي نمي خوانم ، به من گفت كه : مگر شما كافريد كه نماز ها  را نمي خوانيد ؟ ومن كلي  در باره ي مستحبي بودن اين نمازها  برايش   توضيح دادم . 

در مكان مقدسي ديگر ، اين  نوحه را شنيدم : ما كه لب  تشنه ي ديدار توايم / همه ناديده ، خريدار توايم / نه خريدار ، گرفتار توايم / نه گرفتار كه بيمار توايم . با اندكي دقت ، مضمون مبتذل آن به ادراك مي رسد .

در نجف ازيكي از مديران كاروان پرسيدم : ما اين همه راه را مي آييم ، چرا  باآية الله سيستاني ديداري نداشته باشيم ؟ گفت : ديدار با  ايشان خيلي كار دشواري ست ، به جهات امنيتي . ظاهرا  خيلي مايل نيستند .

در بازگشت، هنگامي كه در هواپيما نشستيم، و هواپيما حركت كرد، از خانم مهماندار ليواني آب خواستم، زيرا به شدت فضا گرم بود و احساس تشنگي مي كردم. اما از آب خبري نشد، به ناچار تقاضا را مكرر كردم. باز هم خبري نشد. پس از مدتي مهماندار غذا آورد و به دنبال آن، آب ميوه اي گرم كه قابل خوردن نبود. پس خيلي مؤدبانه اعتراض كردم. خانم مهماندار مرا ، يعني مسافري تشنه و از كربلا برگشته را، تهديد كرد و گفت: اگر بخواهي شلوغ كني، گارد امنيت را صدا مي زنم! با سر و وصداي من، مسئول مهمانداران هواپيما پيش آمد و پس از شنيدن توضيحات من و يكي ديگر از همسفران كه ناظر قضيه بود، قول رسيدگي داد. چند دقيقه اي گذشت. سرانجام ليواني آب سرد دريافت كردم. در مقصد، هنگام پايين آمدن از پلكان هواپيما گفت: ما به موضوع رسيدگي كرديم، حق با شما بود؛ معذرت مي خواهيم.