يادداشت ها
سفر به عتبات (2)

از مشهد تا اهواز را بايد با هواپيما و بقيه ي راه را با اتوبوس مي رفتيم. در همان ساعت هاي نخست هنگامي كه اتوبوس توقف كرد و مسافران براي اندكي هواخوري و رفع نيازهاي ديگر پياده و سپس سوار مي شدند، يكي از مسافران كه پيرمردي از يكي از شهرستان هاي اطراف مشهد بود، به من گفت :« شما آدم خيلي خوبي به نظر مي رسي، بيا كنار من بنشين». قبول كردم و نشستم. كم كم سر صحبت باز شد و به بحث هاي انتخاباتي رسيد. مي گفت:« در داو كشتي مي گفتند كه موسوي دزد است و راست مي گفتند. من كه به احمدي نژاد رأي دادم ». گفتم:« چه كسي اين را مي گفت؟ » گفت: « مردم». گفتم :« اين جور اتهام ها بايد در دادگاه ثابت شود. آيا مي داني تهمت زدن به ديگران گناه كبيره است؟ » گفت:« هااا ! پس تو ‌‌‌‌[ جزو] مجاهدين هستي!» ديگر نتوانستم خودم را نگه دارم. و كار به مجادله و پرخاش كشيد. از اين كه چنان تهمت بزرگي را به من زده بود، دلم شكست. گفتم:« من هميشه مي انديشيدم كه مردم  كوفه چه طور مردمي بودند كه از يك سوي، حسين را دعوت كردند و از ديگر سوي، او را تنها گذاشته يا حتي شمشير به رويش كشيدند؟ حالا اين را فهميدم.  شما ابتدا مرا دعوت كردي كه در كنارت بنشينم و اكنون با بدترين اتهام ها و تهمت ها از من پذيرايي مي كني. » خوش بختانه در اين هنگام يكي از مديران كاروان سر رسيد و به بحث ما خاتمه داد و جاي من را عوض كرد.

به ناچار در كنار روحاني جواني نشستم كه يكي از دو روحاني كاروان بود. كم كم فهميدم او نيز از طرفداران احمدي نژاد است و نه تنها به او رأي داده، بلكه روز و شب در ستاد انتخاباتي برايش فعاليت مي كرده است. مي گفت: « هنوزخسته ام. چون شب پيش را در ادامه ي همين فعاليت ها نتوانستم بخوابم». از او پرسيدم:« آيا پولي بابت اين فعاليت ها هم گرفتي؟» گفت:« پولي كه نگرفتم هيچ، مقداري هم از جيب خودم خرج كردم.»

بازگردم به داستان نخست، و اين را بيفزايم كه آن پيرمرد در انتهاي سفر و شايد تحت تأثير نصيحت هاي همسفرانش و روحانيان كاروان پيش من آمد و از آن چه گفته بود، عذرخواهي كرد.

ادامه دارد....