يادداشت ها
بازهم ستم بر زبان فارسي (11)

 

36- در ص 29، سطر آخر: «صفت ها و قيدها نيز مثل اسم ها ممكن است ساده و غيرساده باشند: رنگين كمان، هنرمندانه، طلايي». ملاحظه مي كنيد كه براي ساده، هيچ مثالي نيامده است.

37- درس 5، ص31، بند1:«زمين آشناي ديرينه ي ماست. بارها [...] و در جنگل و كويرش گردش كرده ايم». آيا به راستي چه قدر از مردم در كوير گردش كرده اند؟ و اصلا آيا كوير، محل گردش كردن است؟ به جز افراد خاص به دلايل خاص، ديگر چه كساني مي توانند در كوير گردش كنند و يا در كوير گردش كرده اند؟ آيا فصل «گردش كردن» مناسب كوير است؟

38- همان صفحه، بند 2:اين جمله هم جاي تأمل دارد:«هرچندگاه يك بار مي شنويم كه در گوشه اي از جهان زمين مي غرّد و با تمام وجود [،] پويايي و حيات خود را فرياد مي زند». آيا زلزله يا آتش فشان، نشانه ي حيات زمين است؟ رويش گل و گياه چه طور؟!

39- در ص 31، سطر11: چون كتاب براي نوجوانان نوشته شده، بايد به گونه اي مي آمد كه با سال 1979 ميلادي اشتباه نشود؛ به اين شكل: در گذشته هاي دور، مثلا در يكي از روزهاي سال 79 ميلادي، پاره ابر خاكستري رنگي از قله ي كوه وزوو بالا آمد، زمين لرزيد... . و نه به شكلي كه در كتاب آمده: «در يكي از روزهاي سال 79 ميلادي، نزديكي هاي ظهر، پاره ابر خاكستري رنگي به شكل درختي عظيم از قله ي كوه وزوو بالا آمد».

40- ص32 (كه البته شماره ي صفحه نخورده است!) : «مردمان زيادي در حالي كه مشغول گفت و گو با يك ديگر بودند يا غذا مي خوردند يا كنار فرزندان خود [،] آرميده بودند، زير توده هاي عظيم خاكستر دفن شدند». شما مي توانيد فعل جمله ي نخست را از نظر معنايي به همان ترتيب، آن قدر ادامه دهيد تا چند صفحه پر شود؛ نگاه كنيد: مردمان زيادي در حالي كه مشغول گفت و گو با يك ديگر بودند يا غذا مي خوردند يا در كنار فرزندان خود، آرميده بودند، يا ورزش مي كردند، يا نظافت مي كردند، يا مي خنديدند، يا گريه مي كردند، يا لبخند مي زدند، يا مي رقصيدند، يا دعوا مي كردند، يا فساد مي نمودند، يا دزدي مي كردند، يا مدرك دكتري جعل مي كردند...! خوب، كه چي؟! مي خواهد بگويد عده اي زياد در اثر آتش فشاني مردند، خوب، اين كه ديگر اين قدر كش و قوس ندارد؛ هركسي ممكن است در حالتي هنگان زلزله يا آتش فشان و... بميرد! نكند كشف تازه ايست كه آن نويسنده ي گم نام – نامش را هم در پايان نوشته ي مشعشع خود نياورده – زحمتش را كشيده!

41- آقاي دكتر محمدرضا شفيعي كدكني كه امروز به حق، بلندترين قله ي فرهنگ و ادب اين سرزمين به شمار مي رود، كتاب بسيار خواندني اي دارد به نام موسيقي شعر. اما نمي دانم آيا قصد دارند چيزي هم درباره ي موسيقي نثر بنويسند يا نه. به هر حال، در ص33، مي خوانيم كه: «آيا ممكن است آتش فشان هاي خاموش روزي دوباره بيدار شوند، بغرند و با دم آتش ناك خود [،] باراني از دود و خاكستر بر سر مردم بريزند؟» مراد، همان طور كه حدس زده ايد، تركيب «دم آتشناك»، است كه موسيقي رواني ندارد. درضمن، آيا آتش فشاني كه خاموش باشد، باز هم دمي آتشناك دارد؟

 

ادامه دارد...