يادداشت ها
سفر به عتبات ( 1 )

 

بيست و پنجم خردادماه 88،  فرودگاه مشهد اين قدر شلوغ بود كه به زحمت توانستيم جا براي پارك ماشين پيدا كنيم. كمي گيج شده بودم. سالن را اشتباهي رفتم. وقتي جايگاه و مسئولان كاروان را يافتم، كمي عصباني بودم. از آن ها گله كردم كه چرا درست راهنمايي نكرده ايد؟ با لحن بسيار مؤدبانه و دوستانه آرامشم بخشيدند. دختر هفت ساله ام، ستايش، مي گفت : بابا، چرا هر وقت شما به مسافرت مي رويد، با هواپيماست، ولي تعطيلات عيد با ما كه به مسافرت مي آييد ، با ماشين است؟ در آن شلوغي از حرفش خنده ام گرفت. چه كار مي شود كرد؟ گاهي بچه ها حرف هايي مي زنند كه ما بزرگ ترها در پاسخ دادن به آن ها حسابي در مي مانيم. بگذرم از اين كه برخي از بزرگ ترها از پرخاش و زور بزرگ ترانه براي خاموش كردن آن ها استفاده مي كنند! ولي من بر اين باورم كه بايد به آن ها ميدان داد تا بتوانند در آينده در سطح جامعه به راحتي حرف خودشان را بزنند. مگرنه اين كه هيچ جامعه اي با داشتن جواناني سر به زير و گوسفندوار به رشد نرسيده است؟! اين را هم بگويم كه چون اندكي پس از اعلام نتايج انتخابات به سفر مي رفتم، اخلاق خوشي نداشتم؛ زيرا از نتيجه ي آن خشنود نبودم و دغدغه داشتم كه حالا چه خواهد شد؟ ....

ادامه دارد....................