يادداشت ها
پرسش زباني و پرسش اند يشنده


چراعطار،مولوي،سعدي وحافظ،به نمايندگيِ بسياري ديگر،چنين برفكرو احساسِ ما غلبه دارند؟ چه چيزدر شعر است كه عنان ِ اختيار را ازما مي گيرد ؟ و ما كه ازدرون و برون غرق درشعريم و درنتيجه،بي خود و بي اختيار،چه گونه مي توانيم بينديشيم؟ چه چيزدرشعرِ شاعران ِ ما هست كه آنان را برما محيط و ما را مسحور ِ آنان مي كند؟

نكند آن چه آنان سروده و پرداخته اند و فرهنگ ِ ما ازآن مي درخشد و موج مي زند،سرابي بيش نبوده؟ اگرچنين باشد،چه گونه و به چه چيز مي توان سراب را شناخت و اگر روزي اين سراب را بشناسيم،تكليفمان با آن و سازندگانش چه خواهد بود؟ و بدترازآن با خودمان كه پس ازهزار سال به چنين حقيقت ِ تلخي پي مي بريم؟

بنا براين،سخنانم را با اين پرسش ِ كلي تر به پايان مي رسانم : چه گونه فرهنگي سال خورده كه هميشه پرسش ِ زباني را به جاي پرسش ِ انديشنده گرفته و زبان را به سادگي صرفاً حامل ِ انديشه پنداشته،مي تواند پرسيدن و انديشيدن بياموزد؟ كاري كه مي بايستي در كودكي و نوجواني مي كرده و نكرده است ،و راهش چيست؟

از: خويشاوندي پنهان،آرامش دوستدار، به كوشش بهرام محيي ،كلن آلمان،چاپ يكم:1387،ص 71.