يادداشت ها
زينب کذابه

علامه ی اربلی حکایتی آورده که:

زنی در خراسان بود نامش زینب ، و ادعا می کرد که سیده ی علویه است ،و روی این اصل،دکانی باز کرد.از مردم پول می گرفت و درباره ی نَسبش مفاخره می کرد و بر مردم ،طعن و قدح می نمود.چون حضرت رضا به خراسان آمدند ،خبر این زن به آن حضرت رسید.امام او را احضار فرمود تا بداند از کدام خانواده است.چون نتوانست بیان کند،دعوی او را رد کرد.فرمود:" این زن،کذابه است" .

زن نابخرد که دکانش تخته شد،زبان به قدح و ملامت گشود.گفت:" من هم در نسبت ِ تو قدح می کنم".امام والی خراسان را خواست و فرمود: " این زن را در برکة السباع بیفکنید تا بر شما معلوم شود ،سیده نیست و کذابه است ؛ زیرا گوشت ِ اولاد فاطمه بر سباع و درندگان حرام است ."

والی خراسان باغ وحشی داشت که درندگان را زنجیر کرده بود ومفسدین را[ در] آن جا پاداش می داد.به دستور امام او را در باغ وحش انداختند.

چون زینب دید بدون درنگ طعمه ی درندگان می شود،به امام عرض کرد:" تو اول برو تا صدق ِ گفتارت ثابت گردد".

امام بی درنگ از جای برخاست و به سوی باغ وحش رفت.همه به اتفاق حضرت به جانب باغ وحش رفتند.امام در را باز کرد و وارد برکه شد.چون امام رضا میان سباع قرار گرفت،تمام حیوانات درنده استقبال کردند و اطراف آن حضرت گرد آمدند.امام دست به سر و صورت هر یک کشید و تفقد و نوازش فرمود و از برکه بیرون آمد ، و همه شاهد این جریان بودند.آن گاه به فرمان خلیفه،زن کذابه را در برکه انداختند و ددان بر او گرد آمده،او را دریدند.[ پس تأمّل کن،تأمّل کردنی] .(نقل ازکتاب:زندگانی حضرت علی بن موسی الرضا،تألیف عماد زاده اصفهانی).

از:دیوان حاج میرزا محمد کاظم صبوری ملک الشعرای آستان قدس رضوی، به تصحیح و تحشیه ی محمد ملک زاده،تهران،کتاب خانه ی ابن سینا،1342،ص 53،پ 1.