يادداشت ها
يا كوه، مرا درياب

 

[...] زني كه از اعراب گريخته بود تا خود را به ملك ري برساند. با اسب مي تاخت و مي گريخت. به كوه ري كه رسيد، ديد سواران عرب هنوز پشت سرش مي تازند. خواست بگويد يا هو مرا درياب، زبانش گرفت و گفت: يا كوه، مرا درياب. كوه او را گرفت و سال هاست مردم مي روند و دخيل مي بندند. نذر مي دهند و سرشان را به ضريحش مي گذارند و زار مي زنند. مگر چي دارند آن مردم بخت برگشته؟ [...] سال هاست مردم سرشان را به كوه مي چسبانند و صداي سم اسب مي شنوند. سال هاست كه وقتي در كنار آن امام زاده خوابيده اند، نيمه شب مي شنوند: يا كوه، مرا درياب. از خواب مي پرند و باز مي روند دخيل مي بندند.

فريدون سه پسر داشت، عباس معروفي، ص 42 و 43، چاپ دوم، كلن 1380 (2001) دنا.