يادداشت ها
سفر به اصفهان و شيراز (45)

پسركي آمد كه كفش واكس مي زد. گفتم، كفش هايم را واكس بزند، خيلي بد و الكي زد. 50 تومان مزدش بود، 50 تومان هم گفت عيدي بده كه دادم. مي گفت، متولد شيرازم؛ پدرم افغاني ست و دو فرزند دارد؛ به مدرسه نمي روم. تأسف خوردم كه چرا نمي تواند درس بخواند. اما چه مي توانستم بكنم؟

امروز هنگامي كه از خانه ي نصيرالملك برمي گشتيم، دكه اي را ديديم كه مثل خودرو خيلي قشنگ ساخته شده بود. پشيمان شدم كه چرا عكس نگرفتم.

خانواده ي سرايدار مدرسه خود را آماده مي كنند كه فردا به سيزده به در بروند و ما بايد ساعت 6 صبح مدرسه را ترك كنيم.

يكي از مسافران كه با خانواده اش از كرمان آمده است، هنوز هيچ جاي شيراز را نديده است و تعجب مي كنند كه ما در اين چند روز به اين همه جاهاي ديدني سر زديم. با توجه به اين كه خودروي شخصي هم نداريم.

هنگامي كه خانوم به دست شويي رفته، همان خانوم كرماني، ناگهان در را باز كرده، به خيال آن كه كسي در آن نيست و هر دو با هم جيغ كشيده اند، و حالا اين برايشان خاطره شده است!

در يكي از دست شويي هاي امام زاده علاء الدين حسيني بر روي در نوشته شده بود "مرگ بر رفسنجاني". اما دست شويي ها عجيب و گود بود و به دست شويي هاي بين راهي شهر نكا در شمال مي مانست.

 

ادامه دارد...