يادداشت ها
پسران دخترنما

چند سالي ست كه در ايران نيز شايد مانند برخي كشورهاي ديگر ، نوجوانان پسر و حتي بزرگ ترها با اصلاح مو و ابرو و گاه پوشيدن لباس هاي دخترانه در كوچه و خيابان ها ديده مي شوند. به دور از بحث هاي روان شناختي و جامعه شناختي و يا ديدگاه هاي ديني و سنتي در اين موضوع ، يادداشت اين دفعه را بر عرضه ي چند شعر در اين موضوع قرار داده ام . اميد اين كه پسند خوانندگان عزيز باشد. در ضمن ، از جوانان عزيزي كه اين يادداشت را مي خوانند ، مي خواهم در صورت تمايل نظرهاي  خود را در بخش تماس با ما ارسال دارند. 

 

آرايش عوضي

ابراهيم صهبا

 

دختري گفت نوجواني را

كه بود ظاهر من و تو ، يكي

 

موي آشفته ، پيرهن گل دار

هر دو داريم وجه مشتركي

 

هركه بيند رخ تو را گويد :

دختري شوخ و شنگ و بانمكي

 

گرچه بهر تميز ما باشد

به جز از موي و جامه هم محكي

 

ليك اگر من تو را به خانه برم

مادرم كي برد ز عشق ، شكي؟

 

به گمانش تو هم كلاس مني

كه مرا روز امتحان، كمكي

 

به خدا بهر عشق ورزي نيست

به ازين از براي ما كمكي

 

 

پسران زن نما

ابراهيم صهبا

 

بوده ايام پيش از پسران

دختران را توقع بسيار

 

خاصه در موقع زناشويي

كه پسر شد به قرض و غصه، دچار

 

زين سبب حال، زن نما شده اند

پسران بهر مصلحت ، ناچار

 

گيس آن هاست دخترانه بلند

بر تن جمله ، جامه ي گل دار

 

كه تفاوت دگر رود ز ميان

همه يكسان شوند در انظار

 

بهر تشخيص اين دو جنس ظريف

حال بايست دقتي سرشار

 

تا مبادا شباهت آن ها

اشتباهي بزرگ آرد بار

 

 

پدر سوخته

محمود رضا آرمين ( سهي سيستاني )

 

هان پسر جلف و پدر سوخته !

آتش صد شيطنت افروخته !

 

رفته پي ننگ و  رها كرده نام

در عوض پخته شدن، مانده خام

 

داده ز كف ، گوهر مردانگي

دور شده ، دور ز فرزانگي

 

اي پسر هرزه درا ، با توام!

گوش كن آواي مرا ، با توام!

 

رفته كجا غيرت  و مردانگيت ؟

آن همه دانايي و فرزانگيت ؟

 

معرفت و عز و وقار تو كو ؟

دانش تو ، فضل تو ، كار تو كو؟

 

تا دُم ابروي تو گردد دراز

بهر تتو كرده اي آغوش ، باز

 

چند كَني موي ز ابروي خويش ؟

مسخ كني با بَزكي روي خويش ؟

 

چند پي هرزگي آواره اي؟

چاره به دست تو و ، بي چاره اي ؟

 

اي كه همه كار تو، گمراهي است !

در دل تو، وسوسه ي واهي است

 

تا كه به پايان بري آغاز را

پيشه كني هم چو زنان، ناز را

 

مدرسه را زود رها كرده اي

جز به خودت ، بر كه جفا كرده اي؟

 

اي كج  ِ ناراست به هر راسته !

رفته پي  ِ آن چه دلت خواسته !

 

حرمت خود را ز چه دادي به باد ؟

چون تو كسي ، زنده به گيتي مباد!

 

سكه ي لذت چو گدايي كني

خرج ره جلوه نمايي كني

 

كار تو، الواطي و هوچي گري ست

كله خري كردن و خيره سري ست

 

با پز عالي شده اي آس و پاس

موج زند در نگهت، التماس

 

رنگ به لب ، لاك به ناخن زني

تا كه شوي هم چو زني ، جان كني

 

خرج هوس با هوس آري به چنگ

نام نهي بر سر سوداي ننگ

 

اي شده شه مات و ز هر سوي كيش!

چند پي ِ بنگي و چرس و حشيش ؟

 

گشته اي آلوده ي سَم كراك

شيشه كشي ، شيشه كه گردي هلاك

 

گرچه زند چرخ تو پيوسته لنگ

جور كني باز بساط سرنگ

 

مسخ شده چهره ي زيباي تو

پست شده قامت رعناي تو

 

روز تو چون  شام، سيه گشته است

عمر عزيز تو ، تبه گشته است

 

در دل گنداب عفن گم شدي

آينه ي عبرت مردم شدي

 

اي شده انگشت نماي همه !

از ستمت برشده واي همه !

 

در به در و خسته جگر، كو به كوي

داده اي از كف، گهر آبروي

 

طرد ز هر خانه و كاشانه اي

ساكن بيغوله و ويرانه اي

 

خبط و خطا بهر چه ؟ خامي مگر؟

روز فرو خفته به شامي مگر؟

 

ياوه درآ ، بيهده بافي چرا؟

آخر هر جرم و خلافي چرا ؟

 

با دو، سه تن ، منحرف هرزه پوي

آب تو رفته ست هميشه به جوي

 

در سر ره ، دام هوس گستري

ديدن و دل از هركه رسد، مي بري

 

با مد و انواع بزك آشنا

مشتري ِ چند دكان ريا

 

كرده اي از راه هوس با شتاب

هيكل مردانه ي خود را خراب

 

اي خس ِ در آب شناور شده !

با همه شك ، دور ز باور شده !

 

از ره روشن كه به چاهت فكند؟

زشت كه اين سان ز نگاهت فكند؟

 

راه گنه بر تو كه هموار كرد؟

با تو كه سِحر اين همه در كاركرد؟

 

قامت دشمن شكني راست كن

آن چه خداوند ز تو خواست ، كن

 

دور ز هر ولوله و هاي و هوي

جان بفشان و بطلب آبروي

 

ساحل آرامش جان برگزين

در عوض ضعف، توان برگزين

 

چشمه ي زاينده ي جوشنده باش

سيل شو و سيل خروشنده باش

 

سينه ي بي كينه ي الوند شو

قله ي سرسخت دماوند شو

 

كاوه صفت تا كه شوي رو سفيد 

در كف جان گير درفش اميد

 

اي كه دليري به جهان كار توست!

ترس و زبوني، نه سزاوار توست !

 

جان به كفاني كه چنان تاختند

در دل دشمن شرر انداختند ،

 

هم چو تو، يك روز، جوان بوده اند

لايق هر نام و نشان بوده اند

 

زنده به اكسير شهادت شدند

معني ايثار و شهامت شدند

 

اي گل شاداب گلستان عشق !

زنده و جاويد به تو، نام عشق

 

عشق بياموز و تو هم زنده شو

شمع ره مردم آينده شو

 

بس كه دلت غرق محن گشته است

دل نگران تو، وطن گشته است

 

روح شناس  ِ گهر خويش باش

مثل صدف، عاقبت انديش باش

 

داس درو شو ، علف هرز را

سينه سپر كن خطر مرز را !

 

فرصت انديشه به دشمن مده

بشنو و هرگز به گنه تن مده !

 

پاك تر از طينت آيينه شو

روح سلحشوري بي كينه شو!

 

راه خرد پيشه كن اي هوشمند!

چند به غفلت سپري عمر، چند ؟

 

تا نشده خرمنت از شعله ، دود

از دل اين فاجعه ، برخيز زود!

 

 

آزادگان و بنده زادگان
جلال الدين همايي (سنا)

 

كس نيابد خير از اين خيل ِ بنده زادگان
كاش مي برديم ره در مجمع آزادگان

 

يا رب، اين شهر پر از غوغا چه باشد كاند رو
كس نبيند جز كه مشتي دين به دنيا دادگان؟

 

خويش ِ او، بيگانه پرور ، دوستش، دشمن نواز
در مروت ، ناتوان و در ستم، آمادگان

 

خواجگان ِ پست مايه ، بندگان ِ سست مغز
در نكوكاري نشسته، در بدي اِستادگان

 

از نر و از ماده، هرجا بگذري، ره مي زنند
شوخ چشمان ِ به صورت نر ، به معنا مادگانٰ

 

هرچه هستي، يا زن ِ زن يا كه مرد ِ مرد باش
خود، چرا افكنده اي در جرگه ي نرمادگان ؟

 

پنجه با سرپنجگان زن ، اين نه از مردانگي ست
مشت بر فرق و لگد بر پهلوي افتادگان

 

از لئيمان ِ فرومايه، سنا ! حاجت مخواه
كي حلال آيد برون از اين حرامي زادگان ؟

 

كاشكي در حلقه ي زلف ِ بتي گيرد قرار
اين دل ِ آواره اندر حلقه ي دلداگان

                                           تهران – آذرماه 1352 ، ش

 

1- اشاره است به رسم ناپسندي كه در آن ايام مخصوصاً در تهران معمول شده بود كه پسران، لباس دختران و دختران، لباس پسران مي پوشيدند و خود را به صورت يكي ديگر بيرون مي آوردند!