يادداشت ها
براي کارگران سر گذر


جمشيد قشنگ

 

هر روز که با دوچرخه از خيابان سنايي به ميدان قديمي دروازه قوچان(ميدان توحيد)وارد مي شوم،در دو طرف پياده رو يا جدول خيابان، کارگران منتظر را مي بينم که نشسته اند.. ميان اين زحمت کشان يا کارگرانِ سرگذر هر چهره اي ديده مي شود،از جوانِ جوان تا پيرِ پير.جوان هايي که بايد در دانشگاه باشند(گرچه برخي از آن ها از دانشگاه آمده اند!) و پيرمردهايي که بايد در خانه هايشان استراحت کنند. درد انتظار را مي توان به راحتي در چهره ي همه ي  آن ها ديد.سال ها پيش داستاني از نويسنده اي خارجي خواندم که هنوز به ياد دارم:

.مجسّمه اي الماس نشان در وسط ميدان شهر، پس از ديدن رنج و بدبختي مردم، از پرندگان مي خواهد ،نگين  هاي گران قيمت بدنش را  براي آن ها ببرند. روزي مردم  مي بينند که ديگر  سنگ ِ با ارزشي در مجسّمه نيست!

من بلد نيستم داستان بنويسم ،اما شايد بتوانم روضه بخوانم ؛ چون از کودکي در محيطي مذهبي  همراه با روضه و سينه زني بزرگ شده ام.بنا بر اين،بگذاريد روضه اي براي عزيزان مظلوم بخوانم:

هر روز گروه ِزيادي از کارگران از مناطق فقير نشين به قصد ِ به دست آوردن ِلقمه نان حلالي براي خانواده ي خود،به سوي  سرِ گذرها روان مي شوند.هر چند به آن ها گفته شده  بود که، مي تواننديارانه هاي نقدي را براي بچه هايشان پس اندازکنند،اما آن ها اين کار را نمي کنند!

يک هفته به عيدمانده  بود.بابا مشغول ِچاي خوردن بود. رقيّه،دختر کوچولو ي اوستاعبّاس به پدرش گفت: بابا! نمي شود سهم يارانه ام  رابه خودم بدهي؟بابا با تعجب پرسيد:رقيّه جان! اين پول را براي چه مي خواهي؟دخترک جواب داد:چادرِ مامان، خيلي کهنه شده ؛او سه سال مي شود که چادرِنو نخريده است!

جرعه ي چاي در گلوي اوستا عبّاس  گير کردونتوانست به گفت وگو ادامه دهد .از اتاق بيرون آمد.

اگر گوشِ شنوايي وجود داشت، مي توانست صداي گريه ي آرام او را در دل شب بشنود.

حالا مي توانيد چراغ ها را خاموش کنيد.مثل ِ اين که  دل ها آماده شده ،از همه التماس دعا دارم!

بله،آن سال هم  مامان همان  چادر ِ کهنه را سر کرد.

اوستا عّباس ودوستش،علي اصغر، از روز دوم عيدباز به فلکه ي دروازه قوچان مي آمدند. سال ِ پيش که براي کارگرانِ سرگذر اميد بخش  نبود.برخي از کارگرانِ جوان که تحصيلاتي داشتندو روزنامه مي خواندند- البته به صورت دست به دست -مي گفتند که اين رکود، نتيجه تحريم ها بوده است.اوستا عّباس زياد از اين حرف ها سر در نمي آورد.او تصميم گرفته بود ،در سال ِ جديد، آرزوي رقيّه رابرآورده سازد.شايد صاحبکارِ منصفي پيدا مي شد و با دادن ِ عيدي،پول يک قواره چادر براي فاطمه،همسرقناعتگرش، در مي آمد؛ همسري که در طول اين زندگيِ سخت حتا يک بار هم براي خودش چيزي نخواسته  بود.

متأسفانه، قهرمانِ داستان ما در تعطيلات ِعيد، تنها سه روزتوانست به سرِ کاربرود.هيچ کس هم به او و علي اصغر عيدي نداد. بله !مستمعان ِعزيز! اکنون نان ،مهم تر از چادرِ نو  بود.

صداي گريه از گوشه و کنارِمجلس به گوش مي رسد.التماسِ دعا!  

  ديشب وقتي رقيّه خوابيد، زنِ اوستا عبّاس گفت: فردا که از سرِ کار برگشتي، اگر توانستي  کمي سيب بخر؛آخرچند روز است که رقيّه از من سيب مي خواهد .

وقتي فاطمه خوابيد،تنها خداوند، شاهدِ گريه هاي هميشه آرام ِاو بود.

اوستا عبّاس صبحِ زود به فلکه ي دروازه قوچان آمد.آن قدر ناراحت بود که منتظرِعلي اصغر هم نشد. وقتي علي اصغر رسيد،سلامي سرد به دوستش کرد و با ناراحتي به آن سوي ميدان رفت.اوستا عبّاس متوجه شد، اما چه مي توانست بگويد؟

هر ماشيني که مي ايستاد،هرآدمي که نزديک مي شد،نورِ اميدي به چشمانِ منتظرِ کارگرانِ سر گذر مي تابيد. آن روز،تنها چهار نفر  ازبين ِ آن ها به سر کار رفتند.هر چه ظهر،نزديک تر مي شد،اميدها کاهش مي يافت و تعداد ِکارگران کم تر مي گرديد.هنگام ظهر اوستا عبّاس و علي اصغر مثل روزهاي ديگري که کار گيرشان نمي آمد،از نانواييِ فريِ آن طرفِ فلکه، دو تا نان خريدند و خوردند.

پس از ِ ناهار!اوستا عبّاس که ديگر نمي توانست دردِ سنگيني را که داشت ،تحمّل کند،داستان ديشب را براي دوستش بازگو کرد.اکنون هر دو ساکت شده بودند.

غروب شد .دوکارگرِ داستان ما بدون دست مزد يا عيدي به سوي خانه هايشان در حرکت بودند.در دست هيچ کدام از آن ها ،سيبي ديده نمي شد.رقيّه امشب هم سيبي نمي خورد.

امّا در وسطِ فلکه ي دروازه قوچان، مجسّمه ي گران قيمتي نبودکه به کارگرانِ اطرافِ ميدان کمکي بکند.اي کاش روزي در تمامِ  فلکه هاي ايران ،مجسّمه ي با محبّتي  بر پا شود تا مهرباني شان را به مردم هديه کنند.

 حالا مي توانيد چراغ ها را روشن کنيد.راستي ،چرا اوستا عّباس امشب به روضه نيامده است؟ !