يادداشت ها
سفر به اصفهان و شيراز(35)


در " سراي مشير" مرد ِ کوري عصا به دست ،برخي ترانه ها را از جمله از شادروان محمّد نوري ( تصنيف گل ِ مريم) و از مرحوم بنان و استاد شجريان مي خواند و پول مي گرفت.صداي خوشي داشت."

بازار ِ مسگرها" تعطيل بود.

هنگامي که از جلو ِ "حمّام ِ وکيل" رد مي شديم ،ديديم درش باز است و گروهي در آن جا هستند.ما هم از دربان که مي گفت ،تعطيل است ،اجازه گرفتيم و رفتيم داخل.تماشا کرديم و عکس گرفتيم.

در کتابفروشيي ديدم جواني روزنامه ي صبح ِ امروز را مي خوانَد.از او آخرين خبرها را پرسيدم.گفت:" گويا حجّاريان را مي خواهند براي درمان به آلمان ببرند" .

سرانجام سردري ِ قاليچه اي بلوچي را که از روز ِ نخست چشمم به دنبالش بود،از "سراي مشير نو" با چانه زني به 12 هزار تومان خريدم.ولي خانم مي گفت ،باز هم نمي ارزد!در حالي که صاحبش قيمت ِ آن را 16 هزار تومان اعلام مي کرد و مي افزود:" به جان ِ برادرم که چند ين سال است او را نديده ام ،چون در امريکا زندگي مي کند،با شما خيلي راه آمده ام ،زيرا مي دانم واقعاً طالب ِ آن هستيد".در جاي ديگري ،صاحب ِ يک مغازه ي قاليچه فروشي گفت:" به همان قيمت که خريده ايد،به من بفروشيد".و باز شخص ِ ديگري در مغازه اي ديگر مي گفت:" عين ِ اين را با ريشه هاي بلند تر به شما مي دهم  به 55 هزار تومان!

 دکان هاي خيابان ِ زند را هم ديديم.در يک کتابفروشي کتابي ديدم درباره ي ديدني هاي شيراز که در آن نوشته بود :" باغ گلشن ، همان باغ ِ عفيف آباد است".

در مدرسه فلاسک را دادم ،آبجوش کنند.خانمي آمد و گفت که بايد آب ، جوش بيايد و آن را پس داد .ديديم  با مهرباني به جاي آبجوش ،چايي درست کرده و آورده است!

ادامه دارد ... .