يادداشت ها
‍[انشاي فرمايشي]

 

 

 

روزنامه ي راستي،س 3،ش 240،

 

جمعه 12/5/1324

 

ص 1

 

 

 

شب بود و زمستان.برف از آسمان مي باريد.دختر ِ خُردسالَم در روشنايي ِ چراغ ِ گردسوز ،تکليف ِ انشاي خودش را حاضر مي کرد.موضوع ِ انشا،شرح ِ تابستان بود.کم کم کودک در همان پاي کرسي به خواب رفت.من هم در انديشه فرو رفتم و با خود،گفتم ،عَجب آموزگار ِ بي ذوقي! چرا در اين زمستان ِ سخت،سراغ ِ تابستان مي رود؟ خوب که نگاه کردم،به اين نتيجه رسيدم که اين آموزگار،دانش آموزان ِ بدبخت را وامي دارد تا ناگزير بر سبيل ِ نوع ِ تربيتي که يافته اند،هيچ وقت در قضاياي روز فکر نکنند.هميشه منجّم وار و دوربين به دست به نظاره ي ستاره ها مشغول باشند تا در گودال هايي که ناجوان‌مردانه از پيش در جلو ِ پاي آن ها کنده اند،بدون سروصدا پرتاب شوند.

 

اگر موضوع ِ انشا در فصل ِ زمستان ،زمستان باشد،بلاشک دختران ِ ما و آموزگاران ِ آن ها متوجّه مي شوند و به قلم مي آورند که حقيقتاً سرماي سخت ِ زمستان،شوخي بردار نيست و براي تحمّل ِ آن بايد لباس هاي گرم پوشيده و کفش هاي سالمي داشت که در آن آب نفوذ نکند؛غذاهاي مقوّي خورد که در بدن ،ايجاد ِ حرارت کند؛اتاق هاي گرم داشت ... .

 

شايد اگر موضوع ِ انشا ،شرح ِ زمستان در فصل ِ زمستان بود،دختر ِ من مي نوشت که لباس هاي تنگ و نازکش آن طوري که بايد ،بدنش را گرم نمي کند.شايد دختر ِ همسايه ي بي چيز ِ ما از نفوذ ِ آب ِ برف در کفشش گله مي کرد و شايد دختر ِ فرّاش ِ مدرسه،آن‌‌چه که از پدرش درباره ي طرز ِ تهيّه و ميزان ِ سوخت و سوء استفاده از آن شنيده بود ،در انشاي " شرح ِ زمستان" ،گوشه مي زد.

 

پس براي آن که فکر ِ لباس ِ مکفي و غذاي مقوّي ِ زمستاني ،اتاق ِ گرم و کفش ِ سالم از کودکي به سر ِ دختر ِ من و همسايه ي بي چيز و دختر ِ فرّاش ِ مدرسه نزند،بايد تا آن جا که ميسّر است ،مَردُم را از درد ِ موجود وآني ِ خودشان بي اطلاع گذاشت ؛زيرا احساس و به زبان آوردن ِ درد،مقدّمه ي مداواست ؛ و اين مداواي اکثريّت ،براي اقليّتي که از بهترين لذايذ ِ هر فصل ،برخوردار و از کوچک ترين گزند ِ آن برکنارند،البته بسيار گران مي شود.

 

از اين روست که چون به فعّاليّت هاي مطبوعاتي و فرهنگي ِ کشور توجّه کنيم،مي بينيم همه جا افکار و عقايد را به موضوع هاي مبهم و بي بو و خاصِيّت سوق مي دهند: [...] .