يادداشت ها
گشتي در الهي نامه


1-ديوانه اي درباره ي مرگ و زندگي مي گويد:خدايا ! تا کي مي خواهي بياوري و ببري ؟خدايا ! دلت از اين آفريدن نگرفت؟

2-بهلول به ناحق متّهم به قتل مي شود.بر سر ِ دار مي گويد : خدايا ! تو اين جلادان را فراکرده اي.اگر مرا بکُشند،من از تو خونبها مي خواهم ،نه از ايشان.

3-ديوانه اي از حق ، کرباس مي خواست.خطاب آمد که کرباس براي کفنت مي دهند :

زبان بگشاد آن مجنون ِ مضطر

که من دانم تو را ،اي بنده پرور !

که تا اوّل نميرد مرد ِ عاجز

تو ندهي هيچ کرباسيش هرگز!

بيايد مَرد ،اوّل ،مفلس و عور

که تا کرباس يابد از تو در گور.

4-ديوانه اي به نماز ِ جمعه رفت.امام جمعه در " الحمد " بود که ديوانه بانگ ِ گاو کرد.از او پرسيدند : چرا چنين کردي؟ ديوانه گفت: او در نماز ،گاو مي خريد ،و من هم بانگ ِ گاو کردم.شخصي از امام جمعه سؤال کرد.جواب داد :در جايي دور دست ،مِلکي دارم .وقتي "الحمد" مي خواندم،به ياد ِ گاو افتادم.چون گاوي نداشتم ،فکر کردم گاوي بخرم .در همين حال،از پشت ِ سرم،بانگ ِ گاو شنيدم.

5-بهلول بر گور ها مي زد و مي گفت : اين ها يک مُشت کذّاب بودند.

6-ديوانه اي مي گفت:جهان چون لوح ِ کودکان است که گاه نقشي بر آن مي گمارند و گاه مي زدايند.

7-روزي محمود با سپاهيانش از کنار ِ درويشي مي گذشت.به درويش سلام کرد.درويش عليکي گفت و گذشت.سلطان گفت:درويش ِ متکبّر را ببينيد.درويش گفت:

نديدم چون تو در عالَم ،گدايي

که خالي نيست از ظلم ِ تو ،جايي

که جو جو نيم جو بر هر سرايي

نوشتند از پي ِ چون تو گدايي

نديدم هيچ بازار و دکاني

که از ظلمت نبود آن جا فغاني

کنون گر بينش ِ چشمت تمام است

ز ما هر دو ،گدا بنگر کدام است ؟

 

8-ابليس با چهره اي مظلوم ظاهر مي شود.زيرا اسير ِ قضا و قدَر الهي ست.[...] سخت گريان است و مي گويد:به اين سبب مي گريم که گليم ِ بختم سياه است.خَلق ،حق را طاعت نمي کنند و گناه ِ آن را در گردن ِ من مي اندازند؟

9- شبلي ابليس  را در طواف ِ کعبه مي بيند.مي پرسد: تو که اسلام نداري ،چرا همراه ِ اين جماعت مي گردي؟ابليس جواب مي دهد: من که بي علتي مردود شدم ،شايد بي علتي نيز به درگاه ِ حق خوانده شوم.

از: هنر و رايانه ،ش 45،مرداد و شهريور 1390، " شخصيّت پردازي ِ عطار در الهي نامه "،ص 20تا 22.