يادداشت ها
ساعت هاي ديواري

 جمشيد قشنگ   


 خوانندگان گرامي! گاهي در زندگي انسان شرايطي پيش مي آيد که مجبور است براي دفاع از مظلوميت خود، خاطراتي را بازگو نمايد که شايد به زعم عده اي حمل بر خودستايي گردد. شکايتي ندارم  اگر در مورد من نيز اين طور قضاوت شود. انسان هايي که در جادهِِِِ ي مظلوميت قدم زده اند، يا وجدان هاي منصف، مرا درک خواهند کرد و همين برايم  کافي ست.

 خدا استاد نظري هاشمي را رحمت کند. او بود که به من پيشنهاد داد تا مشاور دانش جويان شاهد و ايثار گر شوم.  اين مسئوليت را پذيرفتم وبا ابلاغ رسمي دانشگاه در تاريخ12/9/1380 فعاليتم را شروع کردم. در آن زمان دانش جويان شاهد و ايثارگر رشته ي  تاريخ دانشگاه فردوسي چند نفر بيش تر نبودند.

 چندماهي از اين مسئوليت گذشته بود که حدود 105 هزار تومان به حسابم ريخته شد. در  همايشي براي دانش جويان شاهد و ايثارگر شرکت کرده و يک بررسي از معدل آن ها به عمل آورده بودم. همه چيز طبيعي به نظر مي رسيد.بنابراين، پول را خرج کردم. حدود يکي دو ماه بعد،  بار ديگر، همين مبلغ به حسابم ريخته شد. فکرکردم، کار جديدي نکرده ام و دانش جويان هم که چند نفر بيش ترنيستند،پس چرا اين پول را به حسابم ريخته اند ؟ به ستاد امور دانش جويان شاهد و ايثار گر هم مراجعه کردم ومطلب را اطلاع دادم. به  ظاهر همه چيز قانوني بود. اما مگر اين وجدان عصيانگر مي گذاشت دست به پول بزنم. فکر کردم، بهتر است  پول را که  در حقيقت، امانتي در دست من است، به صاحبان اصلي آن باز گردانم.

  صاحبان اصلي ِ آن، دانش جويان عزيز بودند. مي خواستم اين امانت در راهي استفاده شود که سود ش به همه ي دانش جويان برسد. سيري در انديشه ام کردم. به ياد آوردم  که گاهي اوقات در  کلاس ، بعضي از دانش جويان ساعت را از کنار دستي خود، مي پرسيدند. معلوم بود، نه آن ها ساعتي داشتند و نه ساعتي در کلاس  موجودبود.با آن مبلغ هم که نمي شد براي همه ي دانش  جويان بي ساعت، ساعت خريد،اما مي شد براي همه ي کلاس ها ساعت خريد. گفتم، فکر خوبي ست. اين موضوع را با آقاي صادقي- مسئول امور عمومي دانشکده ي  ادبيات- در ميان گذاشتم. او هم استقبال کرد.  روزي به همراه کارپرداز دانشکده ي ادبيات-خدا بيامرز آقاي دربان- با خودروِ دانشکده به ساعت فروشي "تيک تاک" در خيابان احمد آباد رفته، امانتي را تحويل داده ،  ساعت هاي ديواري را خريديم.

  ساعت ها بر روي ديوار همه ي  کلاس هاي ساختمان شماره ي يک دانشکد ه ي ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد نصب شدند.  اکنون نمي دانم که از آن يادگاري ها چند ساعت ديگر در اين کلاس ها باقي مانده است، اما اگر اين ساعت ها زبان داشتند، بر مظلومي  و امانت داري يک معلم گواهي مي دادند.  .  بايد بگوبم، کارِ من، وظيفه ي طبيعي ام بود، و البته  منّتي هم بابت آن ندارم.اکنون که بيش ازسه سال از پاک سازي ام  مي گذرد،حتابه من اجازه ي ورود  به دانشکده ي ادبيات نمي دهند. بدون حکم قاضي، مرا از حقوق طبيعي و شهروندي محروم کرده اند. حکايت غريبي است،هفت سال ونيم دانش جوي دانشکده ي ادبيات بودم ونُه سال ونيم نيز معلم همان دانشکده،اما حالا اجازه ي داخل شدن به آن مکان مقدس را هم ندارم،حتا براي ديدن دانش جويانم، حتا براي ملاقات همکاران و دوستانم، حتا براي ديدار با ساعت هاي ديواري و گله از آن ها که چرا در مقابل ظلم ،زبان باز نمي کنند!چرا آن ها هم مانند بسياري از آدميان سکوت کرده اند؟ 

.مشهد.در خلوت تنهايي.29/7/1390