يادداشت ها
علي و مش مدينه

 

 

   درست نمي دانم ، اواخر سال 56 يا اوايل سال 57 بود و من در سال پنجم دبستان يا اول راهنمايي كتابي از كتاب خانه به امانت گرفته بودم به نام داستان هاي علي و مش مدينه نوشته ي زهرا رهنورد . غروب بود و اندوه، هم چنان كه در هوا جا خوش كرده بود، در دل من نيز. بر روي سكويي كه در جلو دو دربند مغازه ي بزرگ آهن فروشي در ميدان شهداي مشهد قرار داشت و پدرم در آن جا كار مي كرد، نشسته بودم و بغضي در گلو داشتم و بدبختي هاي قهرمانان فقير و محروم كتاب را در ذهنم مرور مي كردم و گاه مي گريستم. اما اكنون مي دانم كه خانم دكتر زهرا رهنورد ، از روشن فكران مسلمان و همسر آقاي مهندس ميرحسين موسوي ست. او هنرمندي نقاش، محقق، شاعر، استاد دانشگاه و حتي يك فعال سياسي ست. نام اصلي اش زهره ي كاظمي ست و در تنديسه سازي آن چنان پر آوازه كه تنديسه ي مادر در چهار راه ميرداماد تهران كار اوست . دكتراي علوم سياسي دارد و رئيس دانشگاه الزهراست . او به جز علي و مش مدينه ،آثار ديگري نيز دارد؛ از جمله : هجرت يوسف (1335)  ، همراه با قيام موسي ، موضع گيري طبقات اجتماعي در قرآن ( 1357) ، طلوع زن مسلمان (1358) ، پيام حجاب زنان مسلمان (1365) ، سفري به ديار زنان بت (1362) ، پشت جبهه هم سنگر است (1362) . براي آگاهي بيش تر ر.ك : زن از كتيبه تا تاريخ ، پوران فرخ زاد ، تهران ، زرياب ، چاپ نخست ، 1378 ، ج 1 ، ص 952 .

    اكنون به فرازهايي از كتاب علي و مش مدينه توجه كنيد :

 

« آقاي محمدي يك جمله از گفتار " مولاي متقيان حضرت امير علي (ع) " را پاي تخته نوشته بود كه هرگز از خاطر او محو نمي شد و اكنون كه زير اين باران سيل آسا و در اين هواي سرد ، داستان هاي مش مدينه را به ياد مي آورد ، آن جمله را معنا دار تر از هميشه مي يافت ؛ گويي آن جمله ي كوتاه علي (ع) علت اين زندگي پر رنج و محروميت را به روشن ترين وجهي بازگو مي كند كه : " ما رأيت نعمة موفورة الا و في جانبها حق مضيع : هرگز ثروت فراواني را تو چنگ يه عده   نديدم ، مگر اين كه در كنارش حق بسياري ضايع شده باشد. "

   چرا سفره ي مش مدينه ها خالي ست؟ چرا زندگيشان از نور اميد و شادي تهي ست ؟ چرا لبخندهاي واقعي آن ها ، در طول زندگي ، حتي يه خرده ام واقعي و از ته دل نيست ؟ چرا آن ها بايد از طلوع آفتاب تا پاسي از شب كار كنند ، رنج ببرند و مزد و بهره اي به اين كمي داشته باشند؟ و جمله ي حضرت علي، جواب چراهاي بسيار او را مي داد...»

( صص 15، 16 )

 

« ياد آقاي محمدي افتاد كه وقتي راجع به بعضي از مردم اجتماع صحبت مي كرد ، مي گفت : آن ها در رنج به دنيا مي آيند ، با رنج زندگي مي كنند و با كوهي از آرزوهايي كه هرگز برآورده نشده ، مي ميرند». (ص20)