يادداشت ها
ناقوس

 

براي يادداشت اين هفته ، شعري انتخاب كرده ام از شادروان دكتر حسين اميني ، كه از شاعران خراسان و استاد دانشگاه بود . پيام اين مثنوي ، انساني و جالب توجه است .

 

 

شنيدستم كه در ايام پيشين

به شهري بوده است اين رسم و آيين

 

كه گر مي داد مردي بي نوا جان

زدي ناقوس زن ، يك ضربه بر آن

 

اميري گر كه مي مردي ، ز افسوس

سه ضربه مي زدي محكم به ناقوس

 

وگر از عده ي مابين مي مرد

دو ضربه بيش تر بر آن نمي خورد

 

به پا مي شد چو از ناقوس، فرياد

به تعدادش همه كس گوش مي داد

 

بُد اين معنا بدان اصوات ، پيوست

كه مرده از چه صنف و دسته اي هست

 

بدين منوال ايامي بشد طي

كه ناگه خاست زان صوت پياپي

 

شمار آن ز ده، وَز صد فزون شد

ز جاي خويشتن هركس برون شد

 

نبود اين ضربه ها با خَلق مأنوس

از آن گشتي شتابان سوي ناقوس

 

از آن شخصي كه مي زد ضربه ها را

بپرسيدند شرح ماجرا را

 

يكي آن جا كه بودش سرخي چشم

دليل بارزي بر شدت خشم

 

بگفتش : هان مگر آخر خدا مرد؟

كه بانگ ضربه هايت گوش ما برد ؟

 

بگفتا : مرگ ، يزدان را نگيرد

خدا هرگز نمرده ست و نميرد

 

يكي گفتش : مگر ديوانه گشتي؟

كه از آيين ما بيگانه گشتي؟

 

امير شهر اگر مرده است، بايد

سه ضربه زد ، فزون ديگر نشايد

 

چو زان ناپخته مرد اين حرف بشنفت

به بانگ رعد آسايي چنين گفت :

 

ز حاكم ، بهتري شد زين ايالت

عدالت مُرد ، اي مردم ! عدالت!  

 

 

اولين نگاه ... آخرين وداع ( خاطرات همسر دكتر حسين اميني ) ، آمنه فاضلي ، مشهد ، آهنگ قلم ، چاپ نخست : 1383 ، ص 109- 108 .