يادداشت ها
عليكم بالحواشي

 

 

هرچند در بيت يا مثل معروف عربي : الا يا ايها الطلاب ناشي / عليكم بالمتون لا بالحواشي توصيه به تمركز بر روي متن شده است ، اما گاهي توجه به حاشيه ها مي تواند به خوبي توضيح دهنده ي متن باشد. به هرحال،  قصدم اين است كه دراين مجال كوتاه ، نكته هايي را درباره ي نمايشگاه كتاب درتهران بنويسم :

1- « با كتاب خيلي سبز ، كنكورت را قورت بده ! » اين ، جمله اي بود كه لحظه به لحظه ازبلند گوي نمايشگاه پخش مي شد . و از همين  مي توان حال و هواي آن جا را فهميد. يعني درمتن قرار دادن كتاب هاي درسي و خود آموزي هاي كنكوري و به حاشيه راندن كتاب هاي جدي و در يك كلمه ، مرگ كتاب ! ومن چند سال پيش درغزلي سروده بودم : هر آن كتاب كه نام تو داشت ، سوزاندند / غم هميشه ي مرگ كتاب مي كشدم. براي اين كه انتقاد را با پيش نهاد

همراه كرده باشم ، مي گويم كه بخش كتاب هاي درسي وشبه آن به كلي بايد ازنمايشگاه حذف شود ويا اين كه نمايشگاه هايي جداگانه براي آن ها تشكيل دهند.

 

2- يك روز صبح ناگهان ديديم كه غرفه ي انتشارات روزنامه ي « اطلاعات » به هم ريخته بود ، و در اين باره دو نظربه گوش مي رسيد : به خاطرحمايت اين روزنامه از ميرحسين موسوي ، افراد مخالف وناشناس شب قبل چنين كرده اند . نمي دانم چگونه آنان با آن همه مامورو پليس و محافظ مي توانند پنهان بمانند ؟ گروهي نيز مي گفتند ، خودشان اين كار را كرده اند ، براي اين كه فروش كتاب هايشان افزايش يابد! واين روزنامه ي خراسان بود كه در تاريخ شنبه20/2/88 از قول « مردم سالاري » نوشت : « غرفه ي موسسه ي اطلاعات در نمايشگاه كتاب ، شب پنج شنبه مورد حمله ي افراد ناشناس قرار گرفت و به هم ريخت » .

 

3- مردي را ديدم ازنظر سني كامل ، پوشيده در كفني سفيد با شعار هايي بر روي آن كه مثلا نامزد رياست جمهوري بود و براي خودش تبليغ مي كرد وگروهي دورش جمع شده بودند با خنده هايي تمسخرآميز . يكي پرسيد : براي ما جوان هاي بي كار چه كار مي كني ؟ واو پاسخ داد : آن را هم درست مي كنم !

 

4-  غرفه اي را ديدم كه در آن كتاب هايي به قلم آقاي بادامچيان به نمايش و فروش گذاشته شده بود . ازجوانك متصدي پرسيدم : چرا روي اين كتاب ها « دكتر بادامچيان » نوشته شده ؟ ايشان كه دكترنبود ! گفت : همه ي اين ها كه الآن دكترند ، قبلا دكترنبوده اند ، درس خوانده اند و دكتر شده اند ! آقاي بادامچيان هم يكي از آنان . گفتم : آخر برخي هم دكتراي كرداني دارند ! گفت : نه ! خاطر شما جمع باشد كه ايشان از آن نوع دكتر ها نيست. 

 

5- در غرفه ي نشر « صمديه » درنگي كردم و ضمن احوال پرسي با آقاي مهندس لطف الله ميثمي،كتاب خواندني «همه ي مردان شاه » را خريدم. خانم فروشنده تخفيفي جزيي داد ، كه مهندس گفت : براي ايشان تخفيف بيش تري بدهيد . خانم فروشنده گفت : ايشان كه از وضعيت نشر خبر دارند ، بايد پول بيش تري بدهند ! مهنس ميثمي با خنده ي زيبايي گفت : آخر بيش تر دوستان ما هم مثل خود ما يك لا قبايند. از مهندس درباره ي شركت در انتخابات پرسيدم ، كه گفت : اين بار به نظر مي رسد كه تحريمي ها كم تر ند. نظر او شركت در انتخابات بود و راي دادن به موسوي. درهمين حين دانش آموزي از وي مي پرسيد كه براي اطلاع از شكنجه هاي ساواك ، آيا خواندن فلان كتاب ، نياز ما را به طور كامل برطرف مي كند ؟ و پاسخش اين بود كه البته به طور كامل نه!

 

6- در غرفه اي ديگر ، شاعري به نام آقاي مقربين ، كتاب هاي شعر خود را مي فروخت . كتاب ديگري نيز توجه مرا در آن جا جلب كرد: تاريخ موسيقي راك . خواستم يك نسخه از جلد دوم « ده چهره ، ده نگاه » را با آن طاق بزنم ، با اين كه قيمت پشت جلد كتاب من خيلي بيش تر بود ، نپذيرفت ! ديدم آن آقا فقط شايد در لحظاتي كه شعر مي گويد ، اندكي شاعر باشد و در لحظات ديگر زندگي ، سخت گيري كاسب كارانه دارد . خلاصه ، عطايش را به لقايش بخشيدم و رفتم.

 

7-  در غرفه اي ديگر ، كتاب هاي گوناگوني از عبد الرفيع حقيقت با حضور خود وي فروخته مي شد. خوانندگان آگاهي كه كتاب هاي وي را ديده اند ، مي دانند كه بدون ترديد از نوع كتاب سازي ست ، با ظاهري بسيار آراسته!  « و علاوه بر اين ها ، اي پسر من ، پند بگير . ساختن كتاب هاي بسيار انتها ندارد و مطالعه ي زياد ، تعب بدن است » . ر. ك : عهد عتيق ، كتاب جامعه ، باب 12 ، آيه ي 13

8-  غرفه ي « نيستان » به كتاب هاي نويسنده ي مذهبي معاصر، مهدي شجاعي اختصاص يافته بود. دو خانم و يك آقا در آن جا ديده مي شدند . اما آقا كه به خيال من همان نويسنده ي معروف بود ، با خنده هاي بلند ، سخت مشغول صحبت كردن با تلفن بود. من چون مي خواستم مطلبي را با وي در ميان بگذارم ، منتظر شدم تا كارش با تلفن به پايان برسد ، ولي نخير ، انتظار ، بيهوده بود ! از يكي از آن خانم ها پرسيدم كه تلفن آقاي شجاعي كي تمام مي شود ؟ كه با تعجب گفت : ايشان پسر آقاي شجاعي هستند ! بله ! اشتباه كرده بودم. و اما نكته اي را كه مي خواستم به او بگويم و قسمت نشد ، در اين جا مي نويسم .« در اين قطعه ازبهشت » نام كتابي ست كه درمشهد به وسيله ي معاونت تبليغات و ارتباطات اسلامي آستان قدس رضوي درسال 1387 به چاپ رسيده است . كتاب ياد شده ، شامل عكس هاي زيبايي ست ازمجموعه ي حرم امام هشتم . در زير بيش تر عكس ها بيتي نيزديده مي شود به انتخاب سيد مهدي شجاعي. اگرچه ابيات از ديوان حافظ گزينش شده ، نام شاعر در هيچ كجا نيامده است. ديگر اين كه برخي از بيت ها هيچ ربطي به عكس مربوط ندارد. در اين جا چند نمونه را مي آورم :

-         در زير عكس دور برگردان خيابان شيرازي با آسماني ابري ( ص 12 ) : گر چه خورشيد فلك ، چشم و چراغ عالم است / روشنايي بخش چشم اوست خاك پاي تو.

-         درزير تصويري از گنبد طلا با انبوهي از كبوتر ( ص 23 ) : ماييم و آستانه ي عشق و سر نياز/ تا خواب خوش كه را برد اندر كنار دوست.

-         در كنار دو نمونه ازكاشي هاي سنتي قديمي ( ص 26 ) : آفتاب فتح را هر دم طلوعي مي دهد / از كلاه خسروي  ، رخسار مه سيماي تو.

-         در زير تصويري از گنبد طلا ( ص 61 ) : گداي كوي تو از هشت خلد ، مستغني ست/ اسير عشق تو از هر دو عالم آزاد است.

-         در زير تصويري از حوض آب با دو كودك و يك مرد در حال وضو گرفتن ( ص 86 ) : من كه باشم در آن حرم كه صبا / پرده دار حريم حرمت اوست.

-         در زير عكس سه مرد و دو زن زاير كه چهار تن از آنان درحال سلام دادن به حضرت يا نيايش هستند و يكي هم هر دو دست را در جيب كرده و به حالت خستگي و اوقات تلخي ايستاده است ( ص 215 ) و بگذاريد تاكيد كنم كه هيچ كدام گريه نمي كنند : هنگام وداع تو ز بس گريه كه كردم / دور از رخ تو ، چشم مرا نور نمانده ست .

 

9- در غرفه ي نشر « كارنگ» فربه مردي نشسته بود نرم ، خوش اخلاق ، آداب دان ، چيز خوانده و اهل گفت و گو. كتاب هاي نويسنده و پژوهشگر تازه ياب ناصر پور پيرار در آن جا به فروش مي رسيد. گفتم : وقتي « مگر اين پنج روزه » را از ايشان خواندم ، از دقت فوق العاده اش تعجب كردم و از مو شكافي هاي جالبش . گفت  : پس چرا نقدي بر آن ننوشتي ؟ گفتم : آخر آن مو شكافي ها با اين كه خيلي جالب بود ، چندان مستند به نظر نمي رسيد. اما درباب پژوهش ديگرش كه در آن در آريايي بودن ايرانيان ترديد كرده ، سر وصدا ي زيادي شده است ، هر چند نديده ام كسي پاسخي علمي يا پژوهشي به آن داده باشد. به گمانم دو يا سه سال پيش بود كه در دانشكده ي ادبيات مشهد به سخنراني استاد پرويز اذكايي گوش مي  دادم كه چون به اين موضوع رسيد ، به جاي نقد علمي ،  به تخطئه و طنز وتمسخر ازكنار آن رد شد. و من كه انتظار چنان برخوردي از جنابش را نداشتم ،  با افسردگي و افسوس ، آن جا را ترك كردم . به علاوه ، دكتر نوري زاده ، او را مورخ ... مي خواند  . گفت : بايد به او بگوييم ، ... ! الآن كتابي از اوهست كه اجازه ي چاپش را نمي دهند و به صورت قاچاقي در جلو دانشگاه تهران دارد فروخته مي شود ، آن وقت او چه مي گويد !

 

10 – در غرفه ي « كتاب مهناز » ، چاپ جديد « فرهنگ شعر وشاعري» از خانم ميمنت مير صادقي فروخته مي شد. به ناشر گفتم ، من برچاپ نخست آن ، نقدي در يكي ازروزنامه ها نوشتم و براي اطلاع سركار ، نسخه اي از آن را برايتان فرستادم . گفت : متاسفانه ، به دست ما نرسيده است . اي كاش به دست ما مي رسيد تا براي رفع نقايص كتاب در چاپ هاي بعدي استفاده مي كرديم .  من ضمن دادن نشاني اين سليت ، قول دادم درروزهاي آينده ، آن مقاله را در همين تارنما بگذارم.

 

11- اما قيمت برخي كتاب ها بسيار گران بود و شگفتي آور . مثلا چاپ جديد كتاب « از سيد ضيا تا بختيار » در يك مجلد به قلم سحار مسعود بهنود ، 19 هزار تومان ! اين گونه قيمت ها بيش تر بر كتاب هايي ديده مي شد كه  ناشر به فروش رفتن آن ها يقين مي  داشته است.  ونيز بيش تر از سوي ناشران مستقل ، وگرنه ناشران دولتي و شبه آن را خود، داستاني ديگر است.

12-  در سالن انتشارات هاي دانشگاهي كه درطبقه ي بالا بود ، به دليل ازدحام جمعيت نتوانستم كتاب ها را ببينم  ، اما اين عبارت در اواسط آن به صورت درشت نوشته ديده مي شد : اين مكان با دوربين كنترل مي شود! من كه نظم نمايشگاه جهاني كتاب را درفرانكفورت آلمان ديده بودم ، از بي نظمي هاي نمايشگاه كتاب در تهران بيش تر متاسف شدم.

 

13 – بر خي ناشران از جمله « آگاه » و « آگه » ظاهراً اجازه ي شركت در نمايشگاه را نيافته بودند . اما غرفه هاي ناشران مطرح ازجمله « چشمه » ، « مركز » ، « نيلوفر » ، « فرهنگ معاصر » ، « ثالث » و... بسيار مورد استقبال قرار گرفته بود.

 

14- در غرفه ي « موزه ي عبرت ايران » عكس هايي ازشخصيت هاي معروف و مبارز معاصر با قيمتي مناسب به فروش مي رسيد، كه از جمله ي آنان تصوير آية الله طالقاني و خسرو گلسرخي بود.

 

15- در رو به روي ميدان راه آهن كه مركز تجمع معتادان و دست فروشان و احياناً خلاف كاران بود ، بر پشت يك كيوسك تلفن همگاني اين يادگار نوشته توجهم را جلب كرد : « به نام خدا . سلام بر معتادان عزيز و محترم ! اكثر شما كه در راه آهن هستيد ، دوستان شهرستاني هستيد كه در اين جا بدبخت شده ايد ، پس بياييد با هم كراك بكشيم . تهران – 18 / 2 / 88 » .

 

16- هنگام بازگشت در قطار با برخي دوستان و همسفران بحث بر سر عقب ماندگي جوامع سنتي از جمله ايران شد . گفتم : « جامعه ي ما بيش تر از اين كه سنتي باشد ، سنت زده است و بين اين دو ، تفاوت بسيار».

26/2/88