يادداشت ها
غول ِآرزوساز

مردی به چراغ ِ جادو دست یافت و از آن چراغ ، غول ِ آرزوساز بیرون زد و در فرمان برداری حاضر بود . مرد گفت : مرا مکنتی دِه از حساب بیش . داد . گفت : منصبی ده که در آن حساب و کتابی در کار نباشد و بتوان به هر کسی که محبّتی و سابقه ی الفتی با ما دارد ، صله ای بدهیم ، تا ناممان در دل ِ بچه محل ها ، هم بازی های کودکی ، هم سلول های زندان ، فامیل و آشنایان مثل حاتم ِ طایی ثبت شود . گفت : دادیم و تمام ِ این ها را که برشمردی ، به موبایل و پت فایندر ( بعضی را به مرسدس ضد ّ گلوله ) و اجازه ی اقامتی در دوبی و باغی در شمال و ویلایی در همین اطراف ِ تهران مزید فرمودیم . مرد گفت : حال ، مهر ِ مرا در دل ِ خَلق و خالق بینداز . غول ِ آرزوساز به حسرت سرجنباند که اگر می خواستی ، می توانستیم برایت از یکی از آن ها که مثلاً در جنگ ِ ایران و روس بودند ، بُنچاق ِ حجره ای دو نبش در بهشت هم بستانم ، ولی این را که خواستی ، از عهده ی من برون است . به راستی هم کار ِ غول ِ آرزوساز نبود تا مهر ِ او را در دل ِ خَلق اندازد ، چه رسد که در دل ِ خالق .

از : گلوله بد است ( مجموعه مقالات ) ، مسعود بهنود ، گردآوری فریبرز اعتمادی ، تهران ، علم ، 1378 ، صص 56 و 57 .