يادداشت ها
گذري بر سيستان و بلوچستان (17)

 

 

با اتوبوسي مثلا آماده ي حركت، عازم زابل شدم؛ اما چون مسافري نداشت، آن قدر دور ميدان دور زد و معطل كرد كه راه افتادنش از ساعت 12 تا 3 بعدازظهر طول كشيد؛ آن هم با 4 مسافر. در بين راه، چند دايره ي فلزي ديدم كه در بيابان كار گذاشته بودند و مي چرخيد ؛ از راننده پرسيدم؛ معلوم شد براي كشيدن  ِ آب است.

از كنار شهر سوخته رد شديم؛ از راننده خواستم توقف كوتاهي بكند تا به سرعت آن جا را ببينم و عكسي بيندازم. گفت، اكنون كسي آن جا نيست و منطقه هم امنيت ندارد؛ تازه براي ديدن آن جا بايد مجوز مخصوص از اداره ي ميراث فرهنگي داشته باشي؛ اگر صبح به آن جا بروي، بهتر است. نيز درباره ي ناامني زابل به من هشدار داد و يادآور شد كه مأموران افغاني از هركس كه خواهان عبور از مرز باشد، نفري 200 تومان مي گيرند و او را به آن سو هدايت مي كنند تا بتواند كالاهاي خارجي ارزان بخرد.

شب هنگام به زابل رسيديم. در "مهمان خانه ي احمدي" تختي گرفتم به شبي 1000 تومان و چمدان را به انبار سپردم.

بازار را ديدم و يك كيلو چاي كلّه مورچه خريدم به 3600 تومان.  با پيرمردي ميوه فروش صحبت كردم كه معلوم شد اهل مشهد است و در حوالي خواجه ربيع، خانه دارد. شام را با چند عدد شيريني و يك نوشابه برگزار كردم و براي خواب به مهمان خانه بازگشتم.

در اتاق خواب، سه نفر بوديم : مردي بازنشسته ي تأمين اجتماعي كه معلوم نشد براي چه به اين شهر آمده است و چرا مي خواهد از زابل به بندرعباس برود! جواني ريشو با لباس محلي كرمانشاهي كه معلوم شد بي كار است و براي ديدن برادر زنداني به زابل آمده. مي گفت، مأموران از برادرش 45 كيلو ترياك گرفته اند. او هنگام خواب ، چاقويي را زير سر گذاشت كه باعث ترسم شد. جوان ديگري هم آخر شب به ما پيوست كه تا آخر برايم ناشناس يا ناشناخته باقي ماند. تختي نيز خالي بود. شنيدم كه نزديك صبح، هوا سرد مي شود. بنابراين، رفتم از انبار پتو آوردم؛ اما فردا صبح زود كه بيدار شدم، سرمايي حس نكردم.

 

ادامه دارد... .