يادداشت ها
گذری بر سيستان و بلوچستان ( 10)

از ایران شهر با اتوبوس به خاش رفتم . شهری کوچک و نه دوست داشتنی با مردمی فقیر و مسافرخانه ای که گویا تنها محلّ ِ اقامت برای غریبان بود ، با چند اتاق ِ نمور و کثیف ، با کرایه ی شبی 1500تومان .

در رستوران ِ مجاور ِ مسافرخانه که فقط چای و پیتزا داشت ، چای خوردم . در شهری که آن همه عقب ماندگی ِ سنّتی داشت ، وجود ِ پیتزا ، وصله ی ناجوری جلوه می کرد .

خاش ، بازاری محقّر داشت ، که بیش تر ، محلّ ِ فروش ِ میوه بود. نیز پارکی داشت   به نام ِ " تفتان " . در آن جا عکسی به یادگار گرفتم . هم چنین  گپ و گفتی شد با جوانی بیرجندی که در خاش گچ کاری می کرد . او از نامردی ِ بلوچ ها می گفت و از تعصّب ِ زیاد ِ آن ها نسبت به دخترهایشان . ادامه دارد ... .