يادداشت ها
گذری بر سيستان و بلوچستان ( 7)

 

جوانی با لباس ِ بلوچی ِ سفید ، در مسافرخانه ، متصدّی ِ اصلی بود و جوانِ دیگری که دیپلم داشت ، به او در کارها کمک می کرد . با آن ها صحبتی کردم درباره ی زمین ِ خالی و افتاده در مجاورت ِ مسافرخانه و وجود ِ قهوه خانه ای در آن جاو نیز حضور افراد ِ ناباب که می توانند با تعقیب ِ مسافران ، جیبشان را بزنند . یکی از آن ها گفت : به نظرم شما زرنگ تر از آن هستید که کسی بتواند جیبتان را بزند یا کلاه سرتان بگذارد.

ناگهان صدای خانم ِ جوانی را شنیدم که به کمکِ چند نفر ِ دیگر ، کالاهایی را که خریده بود ، بسته بندی می کرد . او به آن ها می گفت ، زودتر که، اتوبوس ِ ایرانشهر اکنون حرکت می کند . از او جریان را پرسیدم، معلوم شد اتوبوس در گاراژی جلو مسافرخانه ایستاده است . او ، خانمی بود زیبا ، پر سرو زبان ، و چترباز ِ حرفه ای . سوار ِ همان اتوبوس شدم . صبح ِ زود به ایرانشهر رسیدیم . نانی خریدم و منتظر شدم تا انبارِ امانتی ِ تعاونی باز شود ، وسایلم را بسپارم و داخل ِ شهر بروم . ادامه دارد ...