يادداشت ها
گذری بر سيستان و بلوچستان (6)

 

هم با سواری به چاه بهار بازگشتم . به طرف ِ بازار و محلِ اقامت راه افتادم . از بستنی محلی ِ چاه بهار نیز خوردم که در لیوان های بزرگ با مخلوطی از چیز های دیگر ، به دویست تومان عرضه می شد .

در بازار ، چند نوجوان و جوان ایستاده بودند . کمی با آن ها حرف زدم ، معلوم شد برای امر ِ شریف ِ دختر بازی در آن جا ایستاده اند !

در کنار ِ مسافرخانه ، پارک ِ کوچکی بود با دو رستوران در ابتدا و انتهای آن . رستورانی که در ابتدای پارک قرار داشت ، آش ِ رشته می فروخت که البته تمام کرده بود .

 به قهوه خانه ای رفتم که دیوار به دیوار ِ مسافرخانه بود . نشستم به صرف ِ چای . دو پسر ِجوان هم که می گفتند مشهدی هستند ، در کنارم نشستند . اوّلی که برای کار به آن جا آمده بود ، وقتی دید که من نان خریده ام و می خورم ، خیلی خودمانی گفت که تو هم مثل ِ ما به خوردن ِ نان ِ خالی افتاده ای ؟!

امّا دومّی ، معلوم شد علی نام دارد و به تازگی از زندان آزاد شده  و شب ها همان جا روی کارتن می خوابد ، جُرمش هم داشتن ِ بنگ بوده است . از من پول خواست . یک دویست تومانی نذرش کردم که نگرفت و تفاضای پانصد تومان کرد که ندادم ، چون پول ِ زیادی همراه نیاورده بودم و قسمت ِ اعظم ِ سفر هنوز در پیش بود . وقتی خواستم به مسافرخانه برگردم ، گفت : همان را بده . گفتم : حالا دیگر همان را هم نمی دهم ، چون وقتی دادم ، دست ِ مرا رد کردی . به مسافرخانه که برگشتم ، پشیمان شدم . دوباره به همان جا رفتم و پول را بهش دادم . ادامه دارد ... .