يادداشت ها
انگار همه ی مرده ها ولگرد بودند !

دوست داشتم برم قبرستون یک دوری بزنم . دلم خیلی [...] گرفته بود . [...].

قبرستون بزرگی بود . همیشه دوست داشتم روی قبرها را بخوانم . می خواستم ببینم اون که خوابیده ، کیه . قبرها نسبتا قدیمی بودن . تصمیم گرفتم به ردیف عمومی قبرستون از بالا تا پایین بخونم. قبر اول ، ولی این که اسمی روش نیست ، اصلا روش هیچی ننوشته . این بغلیش چی ؟ اینم نوشته نداره . نشستم با دستم خاکای روی قبر را پاک کردم . گفتم ، شاید خاک روش نشسته ، ولی اصلا روی قبر چیزی نوشته نشده بود . همین طور قبرهای بعدی . همه ی قبر[ها] را نگاه کردم ، هیچ کدوم هیچی روشون ننوشته بودن . عجب قبرستونی بود بی نام و نشون ! انگار همه ی مرده ها ولگرد بودن . خاک بر سر ِ همچین قبرستونی بکنن . من فقط به خاطر این که روی قبر ها را بخونم ، می آمدم قبرستون ، ولی حالا این قبرستون ، هیچ قبری نداره [که ] چیزی [روش ] نوشته باشه .

خسته شدم . سرمو رو به آسمون گرفته بودم که یک دفعه حس کردم پاهامو روی یک قبر گذاشتم . چون من همیشه از کنار قبرها راه می رفتم دوست نداشتم پامو روشون بذارم . پامو کشیدم کنار . حس کردم روی این قبر نوشته شده : نوشین 17 ساله ، سوم دبیرستان !

از : زیر گذر ، علی صداقتی خیاط ، تهران ، ناهید ، چاپ نخست : 1387 ، صص 202 و 203 .