يادداشت ها
سفر به جنوب خراسان ( قسمت پاياني)

پارك گل ها و پارك شادي را هم ديدم  ، با مجسمه اي از نوازنده ي دو تار محلي در همان نزديكي .

در محله ي اعيان نشين شهر ، يك سالن بيليارد به چشم مي خورد ، متصدي اش پسركي بود كه درس را از كلاس سوم راهنمايي رها كرده بود . او كه متا سفا نه به قول خودش به دليل عدم مسواك مرتب ، دندا ن ها ي بسيار زرد ي داشت ، مي گفت : دو ، سه ماه از افتتاح سالن مي گذرد . در آن جا دو جوان مشغول بازي بودند .

با اتوبوس به فريمان رفتم . مسافري ازراننده بر سر مقدار كرايه به پليس راه شكايت كرد كه سرانجام با كدخدا منشي  حل شد .

فريمان ، شهر آرام و كوچكي ست . هر چه تهران متورم مي شود و همه ي امكانات را مي بلعد ، در مقابل ، شهر هاي كوچك روز به روز به روستا هاي بي رونق و متروكه اي تبديل مي شوند . بله ، هر اتفاقي كه در تهران بيفتد ، در همه جا مي افتد ، تهران است ديگر !

كتاب خانه ي فريمان را هم ديدم كه در باغ ملي شهر، خود مي نمود . اما بيش تركتاب هايش چاپ سال هاي پيش از انقلاب  بود . به نظر مي رسد كتاب هايي را كه وزارت ارشاد ازناشران مي خرد ، در كتاب خانه هاي عمومي تهران توزيع مي شود و شهرستان ها سهمي ندارند .

مردم فريمان ، زحمتكش اند و به دور از بي بند و باري. پارك كوچكي هم دارد كه  ديدم . در آن جا بستني نذري پخش مي  كردند !

پسري در جلو پارك ، كفش واكس مي زد  و تعمير مي كرد و با لحن خاصي مي گفت : ان شا ء الله قراراست نام اين شهر( فريمان) از صفحه ي روزگار محو شود !

در پيرايشگاه ، سرم را به پانصد تومان اصلاح كردم . جوان پيرايشگر از تعداد زياد اين شغل در فريمان شكايت داشت.

در پايين شهر ، معركه گيري با حقه بازي از مردم پول مي گرفت و ماشين پليس هم تماشا مي كرد .