يادداشت ها
سفر به جنوب خراسان (9)

 

 

با دو هزار تومان ، خود را به تربت جام رساندم. بسيار مردم مهربان و خوبي دارد اين شهر، شايد براي اين كه در كشور، اقليت مذهبي (اهل تسنن) به حساب مي آيند ، مي كوشند از نظر اخلاقي جلوه اي مناسب داشته باشند. بي كاري ، فقر و فساد و استفاده از ناس از مشكلات عمده ي تربت جام است. با وجود اين كه تعطيل رسمي بود، بازار شهر باز و مردم سرگرم كار خويش بودند. در حاشيه ي بازار، حمامي بود كه معلوم شد براي بخش خصوصي آن نيز دلاك دارد؛ بر خلاف حمام هاي عمومي در مشهد و شهرهاي بزرگ ديگر . در اين جا، قشر متوسط كم ترند و مردم بيش تر يا  ثروتمندند يا به شدت فقير . جواني برايم تعريف مي كرد كه در هر محله ي اين شهر ، يكي دو پسر ناجور وجود دارد و مدير مسافرخانه اي كه من در آن اقامت داشتم و خود را رئيس كارخانه مي ناميد و مهندس خطاب مي شد، مي گفت : اگر كاري داشتيد يا چيزي خواستيد ، بگوييد تا برايتان فراهم كنيم!

مزار شيخ احمد جام، بسيار باصفاست؛ با درخت پسته اي كه از ميانه ي گورش و به تعبير اهالي از ناف شيخ سبز شده است. در ابتداي ورود به محوطه ي بزرگ ِ سنگ فرش شده ي آن، از باب احترام بايد كفش ها را درآورد. قبرستاني نيز در آن جا به چشم مي خورد، كه البته قبرستان اصلي شهر نبود، زيرا قبرستان عمومي شهر "بهشت محمديه" نام دارد كه در جاي ديگري ست. در جايي يك بساط كتاب فروشي وجود داشت كه در آن كتابي درباره ي شيخين، مجموعه اي از احاديث پيامبر و كتاب هايي چاپ پاكستان ديده مي شد. اما در حجره ي اصلي كتاب فروشي آن جا، مجموعه اي از شعرهاي مرحوم احسان طبري ديدم كه حميد سبزواري مقدمه اي بر آن نوشته بود؛ خريدمش . نيز جزوه اي در معرض فروش بود از يكي از پيشوايان اهل سنت درباره ي مضرات تراشيدن ريش به قيمت 200 تومان ؛ در آن آمده بود كه نبايد به تقليد از فرهنگ غرب يا به بهانه ي اين كه مورد تمسخر قرار مي گيريم، ريش خود را بتراشيم.

 در مجاورت مزار ، يك مدرسه ي طلبگي اهل سنت بود كه در آن گشتي زدم و ديدم طلبه اي با چاقو ، سار كوچكي را كه پيش تر با فلاخن زخمي شده بود، سر مي بُرد. در باره ي حلال يا حرام بودن گوشتش از او پرسيدم، كه گفت : در مذهب ما گوشت سار و هر پرنده اي كه نوكش راست باشد، حلال و اگر نوكش كج باشد، مثل طوطي، حرام است.

از پسركي سيزده ساله كه ناس مي فروخت ، وضع زندگي شان را پرسيدم ، گفت : در روز فقط مي توانيم يك وعده غذا بخوريم ، آن هم معمولا شام است كه با اشكنه ي كشك سر و تهش هم مي آيد ! ومن سرودم :

تو از قبيله ي فقري

من ازقبيله ي تو

من و تو

دست به دست هميم تا روزي

كه از گلوي بهار

سرود سبز عدالت

به هر كران برسد

در ادامه ي مسير به طرف قلعه ها ، قبرستاني كهنه، يك بناي قديمي و مخروبه ، چند چوپان با گوسفندانش و بز نري با زنجير طلايي بر گردن ديدم.

با يك دانش آموز دبيرستاني كه فروشنده ي سوپر ماركت كوچكي بود، بحث هاي مختلفي كردم و سرانجام از او پرسيدم : بالاخره، آمريكا بيايد يا نه؟ گفت : بيايد! گفتم : چرا بيايد؟ گفت : چرا نيايد؟ گفتم : هيچ كس دوست ندارد وطنش به دست بيگانه بيفتد. گفت : وقتي در وطنش ظلم باشد ، همان بهتر كه بيايد. حق داشتم كه متأسفم شوم.

 

ادامه دارد...