يادداشت ها
سفر به جنوب خراسان (8)

باغ ملي را در تربت ديدم كه قشنگ بود و در مقابل آن ، مقبره ي قطب الدين حيدر قرار داشت كه متأسفانه درش بسته بود.

شب را در مسافرخانه خوابيدم. جواني ديپلمه كارها را اداره مي كرد و وقتي صميمي تر شد ، درباره ي طرز استفاده از پوشش و چگونگي خريد آن مي پرسيد و فكر مي كرد اگر آن را از داروخانه بخواهد، به نوعي مزاحمش مي شوند! او نيمه شب براي بازديد اتاق ها آمد و براي اتاق هايي كه چراغي روشن داشت، دستور خاموشي صادر كرد!

اما مسافر خانه از نظافت مطلوبي برخوردار نبود. بر روي ديوار اتاق، سربازان ِ مسافر از دلتنگي هاي خود، يادگارها نوشته بودند .

صبح با تاكسي به مزار بي بي حسني رفتم. به مقصد كه رسيدم، راننده گفت : چون مسافر ديگري گيرم نيامده، شما بايد 250 تومان بدهي، يعني در بست حساب كني. من هم البته زير بار نرفتم و 50 تومان بيش تر ندادم ، گفت : پس بقيه را به حساب زيارتت مي گذارم! در واقع، روغن ريخته را وقف امام زاده كرد! 

مزار، ساختماني مخروبه و كثيف بود. آخوند جواني در آن جا نوحه اي براي امام رضا مي خواند. ده، بيست نفري هم نشسته بودند. چاي خوردم و به متصدي برنامه شان كه مشغول ريختن شله زرد و ماست و نان در ظرف هاي يك بار مصرف بود، گفتم : من مسافرم و بايد زودتر بروم. گفت : اگر مي خواهي شله زرد بخوري، بايد تا آخر دعا بنشيني!

به ناچار آن جا را ترك كردم و با تاكسي به محل ديدني و جالبي به نام پيش كوه رفتم. راننده 400 تومان از من گرفت! در آن جا جواني را ديدم با سگي به همراهش و مثلا نمونه اي از يك جوان متجدد تربتي! از آن جا قدري پياده راه پيمودم و آن گاه بر موتوري گذري سوار شده، خود را به مركز شهر رساندم. موتور سوار جوان مي گفت : حيف كه امروز وفات است والا دختري را تور مي كردم و با هم مي برديم، چون خانه مان خالي ست و خانواده براي عزاداري به مشهد رفته اند!

ادامه دارد....