يادداشت ها
سفر به جنوب خراسان (6)

حدود نيم ساعت در بيابان راه پيمودم تا به لب جاده رسيدم و خود را با يك موتور گذري به دو راهي بجستان رساندم و در آن جا سوار كاميوني شدم. راننده ، مردي جهان گشته و جالب و پخته مي نمود. كرايه اي هم از من نگرفت. با هم كه حرف مي زديم ، ديدم كه او هر گونه تظاهرات مذهبي را به شدت رد مي كند.

در بجستان ، دوغي خوردم كه صلواتي بود و از آن جا با جوان مسافر ديگري براي رفتن به تربت حيدريه سوار كاميون شديم. با كرايه ي 500 تومان. بر خلاف آن راننده ي آژانس كه تا رسيدن به آب گرم نوار موسيقي گذاشته بود، با صداي هايده ، راننده ي كاميون مي گفت چون امروز وفات است ، نوار موسيقي نمي گذارم. او پر حرف و در عين حال، آدم پخته اي بود؛ جوان مسافر را دست مي انداخت و به من مي گفت كه او خوراكي هاي مختلف خريده و رفته خانه ي دايي ، البته در اصل براي ديدن دختر دايي! ولي ديده كسي آن جا نيست و همه شان رفته اند به سفر؛ حالا دارد با لب و لوچه ي آويزان بر مي گردد!

راننده مي گفت، يك بار تعدادي دانشجوي دختر و پسر را سوار كرده و براي اين كه آن ها را مشغول كند، معمايي طرح نموده كه آن ها تا مقصد نتوانسته اند حلش كنند.

هم چنين مي گفت يك بار هم دعانويسي را سوار كرده بوده كه مي خواسته با توسل به شيوه هاي مذهبي، از زير پرداخت كرايه در برود، كه او هم به شيوه ي خاص خودش و با ترساندن وي مبلغ را گرفته است. از خودش نيز خيلي تعريف مي كرد و مي گفت تا به حال بندش به حرام باز نشده است. جوك زياد مي گفت و روي هم رفته، آدم با مزه اي بود.

باز مي گفت كه يك بار جمله اي به تركي روي سپر ماشينش نوشته و در توقف گاهي راننده ي ديگري به او گفته ، تو چه نوشته اي كه تمام راه حواسم را پرت كرده و در فكر اين بودم كه چه طوري آن را بخوانم. از او پرسيدم : حالا آن جمله چه بوده؟ گفت : به فارسي چنين مي شود: "سنگ مزن، اشك مريز، من رفيقت هستم." و بعد افزود، اكنون به دليل اخلاق بد همسايه اش، آن عبارت تركي را زدوده و به جاي آن اين شبه شعر را نوشته است : به مالت ناز مكن كه به شبي بند است/ به جمالت ناز مكن كه به تبي بند است.