يادداشت ها
سفر به جنوب خراسان (4)

در بازگشت به شهر وانتي را ديدم پارك شده در جلو ِ خانه اي. بيتي بر سپرهايش ديده مي شد، اما نيمي از مصرع دوم آن پاك شده بود. زنگ زدم، مردي حدودا چهل و پنج ساله آمد. از او خواستم كه بخش پاك شده ي بيت را بخواند ، كه خواند و نوشتم. محبت كرد و برايم چاي ، شير و كيك آورد. اما بيتي را كه يادداشت كردم ، چنين بود : گفتمش از غم هجران چه كنم ؟ گفت : بسوز! / گفتمش چاره ي اين سوز بگو ، گفت : بساز.

در بيدخت ، بناي مهمي وجود دارد كه محل دفن يكي از اقطاب سلسله ي درويشان نعمت اللهي است. بنا ، بسيار بزرگ و زيباست. در صحن آن ، چند قبر متعلق به دراويش به چشم مي خورد. در بخشي از صحن حياطش گروهي بنا و عمله مشغول كار بودند. از در ِ ديگر آن كه خارج مي شوي ، يك حمام قديمي و نيمه مخروبه ديده مي شود كه صبح زنانه و بعد از ظهر ، مردانه است. با اين كه مردم پيوسته به اين دراويش كمك مالي مي كنند ، آن ها نمي آيند از بخشي از اين كمك ها دست كم يك حمام مردانه و زنانه ي جداگانه براي اهالي بسازند. در واقع ، آن ها هم به شيوه اي ديگر، سر خلق خدا كلاه مي گذارند و بساطي درست كرده اند.

نكته ي جالب ديگر ، اين كه در دستور عمل قطب آن ها كه بر روي شيشه ي در ورودي نصب شده بود ، مريدان از دخالت در امور اجتماعي و سياسي به شدت منع شده بودند. در مقابل آن بناي درويشي ، پارك زيبايي نيز به چشم مي خورد.

 

ادامه دارد...