يادداشت ها
سفر به جنوب خراسان (3)

قسمت سوم

آمدم سر خيابان ، يك موتوري را متوقف و خواهش كردم مرا به قنات ببرد كه پذيرفت. سرانجام ، قنات را ديدم، اطرافش سرسبز بود و كارگران كار مي كردند. سنگ نبشته اي ديدم كه حكايت مي كرد از اين كه قنات در زمان رياست جمهوري هاشمي بازسازي و افتتاح شده و فلان مبلغ هزينه برده است. جوان موتوري توضيح داد كه از هر وقت من يادم مي آيد ، قنات به همين وضع بوده است و سنگ نبشته ي مذكور اصلا معلوم نيست چه مي خواهد بگويد!

پس از بازگشت به شهر و پرداخت كرايه ي موتوري ، جواني را كه از بردنم سر قنات خودداري كرده بود ديدم، آمد جلو و گفت: بالاخره قنات را ديديد؟ گفتم : بله. بعد، از اين كه مرا نبرده است ، عذرخواهي كرد و گفت: بچه ها گفته اند شما شماره ي ماشين مرا برداشته ايد. او مي ترسيد كه مبادا من مأمور باشم. به او اطمينان دادم كه من مأمور نيستم، و نه شماره، كه بيت منقوش روي ماشينش را نوشته ام. اين هم از ترس تاريخي مردم از مأموران دولت.

شب را در مسافر خانه ماندم و صبح از حسينيه اي قديمي ديدن كردم كه دو دست شويي داشت، هر دو بدون در! با دفتر كاري كه بر ديوارهايش تابلوهايي از آيات و احاديث و تصويرهايي از شخصيت هاي سياسي – روحاني از جمله مرحوم آيت الله طالقاني به چشم مي خورد. دو آخوند مسن با زني ميان سال و پوشيده در چادر در آن جا نشسته بودند .مسئول دفتر كه يكي از دو آخوند مذكور بود، مي گفت : در اين جا فقط در مورد حساب شرعي خمس و زكات انجام كار مي شود و از خواندن صيغه ي عقد (چه دايم و چه موقت) و طلاق خبري نيست .

نيز از مسجد جامع ، موزه و مدرسه ي نجوميه كه از اثار باستاني گناباد است، ديدن كردم. همه ي اين بناها به بازسازي نياز داشتند. با يكي از مسئولان موزه كه صحبت مي كردم، از نداشتن پرسنل كافي شكايت داشت، و مي خواست برايم چاي بياورد كه آماده نبود.

اشياي موزه را تعدادي نسخه ي خطي و ظروف سفالي و مسي كه بيش تر اهدايي اهالي گناباد بود، تشكيل مي داد. در يادداشتي كه در دفتر موزه نوشتم ، يادآوري كردم كه به خريد اشياي قديمي براي غني كردن موزه اقدام كنند. هم چنين كتابي با موضوع بررسي سنگ قبرهاي شهيدان ، چاپ اداره ي ميراث فرهنگي به نمايش گذاشته شده بود. خواستم يك جلد بخرم ، گفتند فروشي نداريم؛ تعدادي داشته ايم كه چون خريدار نداشته ، به مشهد باز گردانده ايم.

از قبرستان عمومي شهر هم ديدن كردم. سنگ قبري را ديدم كه از تعصبات غيرت زده ي اهالي خبر مي داد، زيرا به جاي حك شدن نام مرحومه ، عبارت "بنت استاد محمد بنا " بر روي آن به چشم مي خورد! اين را هم يادآوري كنم كه چون دوربين نبرده بودم، نتوانستم عكسي بگيرم. در ضمن ، درخت هاي توت زيادي نيز در آن جا به چشم مي خورد كه بار فراواني داشت.