يادداشت ها
سفر به جنوب خراسان (2)

 

يك دبيرستان پسرانه را ديدم كه درست در مقابل دو زندان ِ باز و بسته قرار گرفته بود و اين از بي توجهي مسئولان شهر خبر مي داد. به نوجواناني كه بايد آينده اي سبز پيش رو داشته باشند، از همين آغاز كار، گويي با زبان بي زباني ، وعده ي زندان داده مي شود.

با دو دانش آموز سال سوم همان دبيرستان كه در جلو مدرسه ايستاده بودند ، گفت و گو كردم. پرسيدم : چرا كاسبان شهر مي كوشند گران تر از حد معمول ، كالاهاي خود را بفروشند؟ يكي از آن ها گفت : چون در اين جا ، همه گرسنه اند. او از بي كاري در شهر مي ناليد و مي گفت ، شما در مشهد براي ما كار پيدا كنيد. يكي ديگر از آن ها مي گفت : در كلاس ما، دانش آموزي هست كه براي به دست آوردن پول ، سوار هر ماشين يا موتوري مي شود.

در قهوه خانه اي سنتي كه بسيار فقيرانه تزيين شده بود ، چاي دارچين نوشيدم ، با نبات و قيسي، و بسيار ارزان. همراه با موسيقي حزيني كه پخش مي شد.

براي ديدن قنات قديمي شهر، معروف به قنات قصبه رفتم. مقداري راه را كه  خاكي بود، پياده پيمودم و منظره ي جالبي ديدم . كلاغي بر روي كفتري نشسته بود و جفت گيري مي كرد. پس از پايان كار ، پسرك  هايي كه مشغول بازي بودند، رفتند و كبوتر را كه عادتي مي نمود ، گرفتند و آوردند  ، ديدم آقا كلاغه عجب خوش سليقه بوده است! بايد توجه داشت كه جفت گيري كلاغ معمولا بسيار پنهاني انجام مي شود و اين مورد نادر بود.

مقداري از راه را كه رفتم ، خانه اي ديدم با وانت و موتوري در مقابلش . زنگ زدم . دختر بچه اي آمد در را باز كرد. گفتم : بگو بزرگ ترت بيايد. برادرش كه جوان سال بود ، آمد. از او خواهش كردم مرا با موتور يا وانتش به محل قنات ببرد. او عذرخواهي كرد و در را بست. در پشت وانت ، بيتي نوشته شده بود كه  يادداشت كردم ؛ چون چند سالي ست كه به گردآوري ماشين نوشته ها مشغولم.

در پارك كوچك شهرداري گناباد ، با جواني  آشنا شدم  كه دانشجوي رشته ي رياضي در آن شهر و اهل تربت حيدريه بود . برايم تعريف كرد كه چگونه با تعدادي از دوستانش در بيرون شهر تربت ، پسر هيجده ساله ي رييس ... را كتك مفصلي زده و بعد ، به نوبت ... . او رفته شكايت كرده ، اما تنها به كتك خوردنش اشاره كرده و رويش نرفته اصل قضيه را بگويد . آن ها به دليل كينه اي كه از پدرش داشته اند، آن كار را كرده اند ! به گفته ي او سرانجام ، مسئله با  پارتي بازي فيصله داده شده است . مي گفت : اگر مادرت را هم توانستي ، بايد ... ، چون زمان ، زمان ِ ترتيب دادن است ! او را كمي نصيحت كردم و گفتم : تو كه دانشجوي اين  مملكت هستي ، بايد بهتر از اين فكر كني . خدا عاقبت ما را به خير كند . 

ادامه دارد...