يادداشت ها
سفر به جنوب خراسان (1)

 جلال قيامي ميرحسيني

 بخش نخست

در تاريخ 9/12/82 به دليل قرار گرفتن در برخي بن بست هاي فكري ، اجتماعي و خانوادگي ، يادداشتي در خانه گذاشتم و سفري به جنوب خراسان رفتم . متن يادداشت اين بود : «به دليل خستگي بسيار از وضعيت روزگار فعلا يك هفته تا ده روز به خودم مرخصي دادم! »

با اتوبوس به سمت گناباد رفتم . از روستاهاي بين راه كه مي گذشتيم ، گروه هاي پراكنده اي از روستاييان با وضعي رقت بار ، گاه پاي برهنه و گاه با دم پايي و لباس هاي ژنده ، پياده به طرف مشهد براي شركت در مراسم عزاداري چهل و هشتم در حركت بودند، به نظر مي رسيد بيش تر يك سامان دهي حكومتي در كار است، تا سامان دهي مردمي. نمي دانم چگونه مي شود حتي با معيارهاي مذهبي ، اين گونه پياده رفتن به زيارت را توجيه كرد.

در گناباد، ساعتي در پارك شهرداري توقف كردم. آقايان از همان پارك كوچك هم نتوانسته بودند بگذرند، به طوري كه در بخشي از آن ، شهرداري داشت ساختماني مي ساخت! در آن جا پسرك سرگرداني را ديدم و چون با او به گفت و گو نشستم ، معلوم شد در دوره ي راهنمايي درس مي خواند و اهل يكي از روستاهاي گناباد است و براي شركت در مسابقه ي احكام آمده. يكي دو سوال از احكام كردم، ديدم بلد نيست؛ توضيح داد كه فقط همان مطالبي را مي داند كه در جزوه ي كوچكي به آن ها گفته اند. از اوضاع روستايشان پرسيدم. گفت : « پسران ناجور در آن جا زياد است كه آن ها معمولا در جلو ساختمان مخابرات قرار مي گذارند. »

با يكي ديگر از اهالي كه دبير رياضي يك مدرسه ي راهنمايي بود، صحبت كردم. او بي كاري را در اين منطقه ، بزرگ ترين مشكل مي ديد.

پسركي ديگر ، بساطي داشت كه تمام اشياي آن به 200 تومان نمي ارزيد، و چون با او گرم صحبت شدم ، از گرسنگي و فقر شكايت مي كرد. مقدار خوراكيي را كه همراه داشتم ، به او بخشيدم.

 

ادامه دارد...