يادداشت ها
تكيه گاه يا طراوت جان

 

تو خودت مي داني كه من براي دين احترام قايلم و حس و دلم با من مي گويد كه دين براي برخي از پاي افتادگان ، تكيه گاه است و براي برخي دل سوختگان ، طراوت جان ؛ ولي آيا مي تواند و حتما لازم است كه براي هر انساني همين نقش را داشته باشد؟ با يك نگاه به اين دنياي بزرگ ، هزاران نفر را خواهي يافت كه دين برايشان چنين نقشي ندارد و چه بخوانند در گوششان ، چه نخوانند، چنين نقشي نخواهد داشت. در آن صورت، چه حاجت كه براي من اين طور باشد؟ [...] اين ها همه ي مكنونات من است كه پيش تو فاش شان مي كنم وگرنه سكوت را بر گفتن آن چه قاطبه ي مردم درباره اش ديد و دانشي به مراتب كم تر از من دارند ، ترجيح مي دهم .

آيا سرنوشت ، چيزي جز اين است كه سهم خود را از بار رنج به دوش بكشيم و جام مان را تا به جرعه ي آخر بنوشيم؟ [...] آيا اين آن صداي آدم از هر سو رانده و يك سره بي پناه و محكوم به سقوط نيست كه با نثار عبث جان و توان خود ، به خشم مي گويد : خداي من، اي خداي من! چرا تنهايم گذاشتي؟ پس براي چه من از اين عتاب شرم كنم؟ و براي چه بيمناك آن لحظه اي باشم كه حتي اويي از آن گريز نداشت كه هفت آسمان را به سان گليمي در مي نورديد؟

 

از : رنج هاي ورتر جوان / يوهان ولفگانگ فون گوته / ترجمه ي محمود حدادي /  تهران / ماهي / چ دوم / 1386 / ص 124  و 125 .