يادداشت ها
تهراني ها

 

وقتي يك شهرستاني به پاي تخت كشور سفر مي كند، و امكانات بيش تر آن جا را مي بيند، خواهي نخواهي احساس نا خشنودي به او دست مي دهد و از اين عدم برابري دلش مي گيرد. به اين گونه است كه كم ترين نامهرباني از اهالي آن شهر با ابعادي بزرگ تر در نظرش جلوه مي كند و در نتيجه ، زبان به شكوه و شكايت مي گشايد. آري، هنگام كه غم غربت بر غم هاي ديگر افزوده شود، هر انسان صبوري را از پا در مي آورد. استاد شادروان علي اصغر حكمت شيرازي كه آثار ارزشمندي نيز دارد، در يادداشت هايش، اخلاق يا صفات مردم تهران را از ديدگاه خويش بر مي شمرد كه البته مي تواند از منظرهاي گوناگون تجزيه و تحليل شود. در اين جا مواردي از آن ها را مي آورم :

عجب شهري ست تهران كه الهي خراب شود. يك ذره صفات حميده در مردم آن نيست. عفاف و عصمت متروك ، وفا و صفا منسوخ، مهرباني و رحم فراموش. يك مشت خلق دروغ گوي ِ خود دوست ِ شهرت پسند ِ مُرايي ، پاي تخت اين مملكت را تشكيل داده اند.

(ره آموز حكمت : يادداشت هاي روزانه ي سفر تهران ميرزا علي اصغر خان حكمت شيرازي ، هشتم آذر 1292 تا ششم شهريور 1294 ه.ش ، به اهتمام دكتر سيد محمد دبير سياقي ، قزوين ، حديث امروز ، چاپ نخست : 1382 ، بخش نخست ، ص 252 . )

يكي از عادات قبيحه ي اهل تهران ، آن است كه دوستان صميمي با يك ديگر در ضمن صحبت ، فحش و دشنام مي دهند و اين را يك قسم خلوص و دوستي مي دانند.

(همان، ص 270 )

جواني ست باهوش ، با فكر ، زيرك وليكن اخلاق تهران در او اثر كرده يا اين كه اصلي ِ اوست ، خيلي خودپسند و منافق پيشه و عيب جو مي باشد و مثل ساير تهرانيان ظاهرا دوست و باطنا دشمن است و گويا اين گونه اخلاق ، يعني نفاق ، دو رويي ، مداهنه ، تملق به اقويا و تكبر به ضعفا از خصايص هر اجتماعي مي باشد و هرجا كه كثرت جمعيت، زيادتر است ، اين گونه اخلاق ، بيش تر و اختصاص به تهران ندارد. ‌‌‌[...] پيش رفت در اجتماعات خصوصا در تهران از آن چه استنباط مي كنم، بسته به دو چيز است : شارلاتاني و وقاحت ؛ يا تمول و ثروت ، و هركس كه يكي از اين دو چيز را داشته باشد ، تمام وسايل نجاح و كاميابي براي او مهيا و در همه جا محبوب و در نزد همه محترم است و آن كس كه فاقد اين دو صفت است، اگر هم داراي علم ارسطو و حكمت بوعلي باشد، در نزد مردم ، او را قدر و منزلتي نيست.

(همان ، ص 298 )

در تهران هر روز ، روز يوم يفرّ المرء من اَخيه مي باشد . صداقت و رفاقت و وفا و صفا و دين و دنيا ، همه پول است و جز پول، هيچ كس هيچ چيز نمي شناسد.

(همان ، ص 424 )

در تهران ، شارلاتان هاي زرنگ كه با كيسه هاي پر از پول از هر طرف رو آورده اند، در كار خود ، حيران مانده اند تا چه رسد مثل مني كه نه از عهد تملق و چاپلوسي [بر] مي آيم و نه آنتريك و حيله بازي بلدم .

(همان ، ص 427 )

در بازار تجريش به حكم لزوم مي خواستم دو قران پول سفيد تبديل به پول سياه كنم. از هر دكاني پرسيدم ، هيچ كس همراهي ننمود. عاقبت به يك نفر توتون فروش داده ، گفتم : اگر مي خواهيد ، چيزي از آن كم كنيد و كار مرا راه بيندازيد . بي انصاف از دو قران ، سي صد دينار كاسته ، بقيه را رد نمود. به او گفتم : «آيا به قيمت اسكناس بايد صرف داد؟» گفت : «آقا ، چه كنيم ؟ مخارج داريم! » از اين واقعه ، تباين اخلاق ِ اهل ِ پاي تخت را با ساير ولايات مي توان فهميد كه مثلا در شيراز ، هيچ كاسبي تصور نمي كند كه از دو قران نيز مي توان صرف گرفت.

(همان، ص 441 )