مقاله ها
با خود بسنج وسعت ميدان خويش را
با خود بسنج وسعت ميدان خويش را (1)
نقدى بر ديوان حزين لاهيجى، به تصحيح ذبيح‏الله صاحبكار

سيد جلال قيامى ميرحسينى

ديوان حزين لاهيجى، به تصحيح ذبيح‏الله صاحبكار،
تهران، نشر سايه، چاپ اول، 1374، 4400 نسخه، قطع وزيرى، 872 صفحه

در سال 1342 كتابى منتشر شد تحت عنوان حزين لاهيجى، زندگى و زيباترين غزلهاى او. اين كتاب به قلم استاد محمدرضا شفيعى كدكنى بود كه قبل از آن، با نوشتن مقاله‏اى، نخست در روزنامه خراسان و سپس در مجله خوشه، از يك سرقت‏شگفت ادبى پرده برداشته بود; يعنى سرقت غزلهاى حزين لاهيجى به وسيله فردى جوياى نام و در عين حال، خوش سليقه! (2) سپس در سال 1350 ديوان حزين لاهيجى به تصحيح، مقابله و مقدمه بيژن ترقى به چاپ رسيد واينك، براى بار دوم، همين ديوان به تصحيح ذبيح‏الله صاحبكار به مشتاقان شعر سبك هندى عرضه شده است. (3)
اگر مصحح اثر از نگارنده نخواسته بودند كه نقدى بر آن بنويسم، هرگز به خود اجازه نمى‏دادم كه اين اوراق را سياه كنم و احتمالا نكاتى انتقادى بر اين تصحيح بنويسم; اما پس از يكى دوبار ديگر اشاره ايشان به موضوع اخير، سبب اين گستاخى و نگارش مطلب حاضر گرديد.
با نگاهى به تاريخچه نقد و تصحيح متون ادب پارسى، پى مى‏بريم كه بهترين تصحيح‏ها را، به ويژه در متون نظم، كسانى انجام داده‏اند كه خود از شعراى مطرح بوده يا دست كم ذوق شعرى داشته‏اند; از قبيل بديع‏الزمان فروزانفر، مسعود فرزاد، غلامحسين يوسفى، پرويز ناتل خانلرى، شفيعى كدكنى و محمد قهرمان; (4) ولى البته اين دليل نمى‏شود كه هر شاعر خوبى، مصحح خوبى نيز باشد. ذبيح‏الله صاحبكار از شعراى موفق و ارزشمند خراسانى است كه شور و حال سبك عراقى را با باريك‏بينى و نازك‏خيالى‏هاى سبك هندى درآميخته و حقيقتا غزلهايى بديع و شنيدنى آفريده است; (5) اما به گمان من، ايشان مرد ميدان تصحيح نيست; چرا كه اين كار، فنون خاص خود را مى‏طلبد كه دست‏كم براى آموختنش سالها بايد آموزش ديد و رنج‏برد و هم علاقه داشت و اهميت كار را دريافت. شايد هم اگر مصحح محترم بر روى ديوان تامل بيشترى مى‏كرد و در چاپ آن دچار شتابزدگى نمى‏شد، مى‏توانست كارى به از اين ارائه دهد; ولى گويا زمان درازى به برگزارى كنگره حزين لاهيجى نمانده بوده است! (6) به هر روى، برخلاف انتظار بايد بگويم كه ديوان حزين لاهيجى اينك نيازمند مصحح توانايى است كه كار را تمام كند; آن چنان كه محتاج به تصحيحى ديگر نباشد.
پيش از آن كه وارد بحث اصلى شوم، ناچار به يادآورى هستم كه نقد يك كتاب آشفته نمى‏تواند در يك نوشته منسجم ارائه شود. به عبارت ديگر پراكنده‏گويى و پريشان‏نويسى اين بنده در اين نوشتار كمى هم مى‏تواند محصول آشفتگى و عدم شيوه واحد در نگارش و تصحيح ديوان حزين از مصحح نامبرده باشد.
1 - ديوان حزين در تصحيح بيژن ترقى شامل 11308 بيت و در تصحيح آقاى صاحبكار14676 بيت است. (7) با اين حساب، مى‏بينيم كه مزيت تصحيح دوم بر اول، افزونى تعداد ابيات است كه البته شايان توجه مى‏تواند باشد.
2 - نكته مهم در تصحيح استاد صاحبكار، نبود شيوه‏اى واحد در كار تصحيح اثر است. به عبارتى ديگر، مصحح محترم روش كار خود را مشخص نكرده و اين در حالى است كه مى‏دانيم اكنون روشهايى متفاوت در فن تصحيح متون وجود دارد كه براى هر نوع كتابى، طبعا تنها يكى از آن روشها مى‏تواند مفيد باشد. (8) روشن است كه هيچ كارى بدون اتخاذ روشى درست و واحد به ثمر نمى‏رسد; به ويژه در كارهاى تحقيقاتى و تصحيح، اولين گام محقق و مصحح، انتخاب روش كار است.
3 - از مقايسه تصحيح آقاى ترقى با تصحيح استاد صاحبكار به تفاوتهايى برمى‏خوريم. اولين نكته‏اى كه توجه ما را به خود جلب مى‏كند، اين است كه استاد صاحبكار، ابتدا غزليات، سپس متفرقات، رباعيات، قصيده‏ها، قطعات، تركيب‏بند، مطايبه (دو مورد اخير در انتهاى بخش قطعات بدون اين كه بابى جداگانه براى آنها باز شود، آورده شده‏اند، على‏رغم اين كه مطايبه درج شده در قالب قصيده است!)، اشعار عربى و مثنويها را آورده است. خوب، گمان مى‏كنم تا همين‏جا جلوه‏اى از آشفتگى كتاب را نشان داده باشم. اصلا معلوم نيست چرا قصايد بعد از غزليات آمده است؟ آيا در نسخ خطى ديوان حزين چنين تبويبى وجود دارد؟ آيا سليقه خود مصحح است؟ مصحح محترم در مقدمه نيز اشاره‏اى به چرايى اين تبويب نكرده و اين در حالى است كه در چاپ ترقى ترتيب منطقى تبويب كتاب رعايت‏شده است. ناگفته نماند كه تنها سببى كه براى تقديم قصايد بر غزليات حزين در تصحيح حاضر به ذهن مى‏رسد، اين است كه مصحح محترم تصور كرده باشد كه چون در سبك هندى كار اصلى شاعران پيرو اين شيوه، در غزل متجلى مى‏شود، پس بايد آن را بر قصايد مقدم كرد; ولى آنچه اين خيال را درهم مى‏ريزد، اين است كه قصايد حزين در اين چاپ، نه تنها بلافاصله بعد از غزليات نيامده، كه بعد از متفرقات و رباعيات آورده شده است! به هر روى، درست آن بود كه مصحح محترم عنايت كند به اين كه شيوه معمول در تبويب ديوان شعراى كلاسيك پارسى چگونه بوده و همان را رعايت‏يا شيوه يكى از نسخ خطى ديوان حزين را پيروى كند. ناگفته نماند كه متفرقات بايد در آخرين بخش اشعار حزين قرار مى‏گرفت; به عبارت ديگر، اشعار عربى بايد در انتهاى كتاب و بلافاصله بعد از متفرقات آورده مى‏شد. ديگر اين كه باز معلوم نيست چرا مثنويهاى حزين بايد بعد از ابيات متفرقه و حتى بعد از اشعار عربى شاعر بيايد. تركيب‏بند و مطايبه نيز طورى چاپ شده كه نه در بخشى جداگانه بلكه در انتهاى قطعات آمده است. پرسش اين جاست كه اولا، از كى تا حالا تركيب‏بند كه خود قالب جداگانه‏اى در شعر فارسى است، جزو قطعه حساب شده؟ ثانيا، مطايبه‏اى كه آمده و در قالب قصيده است، چرا جزو قطعه آورده شده است؟ به نظر حقير، تبويب كتاب بايد اين‏گونه مى‏بود: قصايد، غزليات، مثنويات، قطعات، تركيب‏بند، رباعيات، ابيات متفرقه و اشعار عربى.
در چاپ ترقى، اندكى از اشعار عربى حزين ضمن اشعار فارسى او متناسب با نوع قالب شعر فارسى آورده شده است. به عبارت ديگر، در بخش قطعات، اشعار عربى شاعر را كه در قالب قطعه بوده، براساس حروف الفبا آورده است و همين‏طور تا آخر. من با اين شيوه نيز موافق نيستم; زيرا اكثريت‏خوانندگان فارسى‏زبان، كارى به شعرهاى عربى شاعر ندارند و همان‏طور كه متذكر شدم، بهتر است اشعار عربى در يك ديوان فارسى در انتهاى كتاب بيايد و اگر اصرارى بر جدايى قالبها داشته باشيم، مى‏توانيم در انتهاى كتاب در يك بخش، اشعار عربى را با عنوان قطعات، قصايد و... تبويب كنيم. البته آوردن اشعار عربى حزين در ميان قالبهاى شعر فارسى و تفكيك آنها بنابر هر بخش از قالبهاى شعر فارسى در چاپ ترقى دست‏كم مى‏تواند نشانگر اتخاذ شيوه‏اى براى اين مهم از سوى مصحح باشد و فاقد آن آشفتگى در چاپ جناب صاحبكار به نظر برسد.
از امتيازهاى ديگر چاپ ترقى بر چاپ صاحبكار، شماره‏گذارى غزليات است كه براساس آن براحتى درمى‏يابيم كه 820 غزل در تصحيح مذكور آورده شده; ولى متاسفانه اين شماره‏گذارى فقط در بخش غزليات صورت پذيرفته است. اگر همه اشعار در بخشهاى مختلف در چاپ صاحبكار شماره‏گذارى مى‏شد، مى‏توانست مزيتى ديگر براى آن به حساب آيد.
4 - در ابتداى ديوان حزين، تصحيح استاد صاحبكار ابتدا يك سپاسگزارى با امضاى مصحح، سپس مقدمه‏اى از دفتر نشر ميراث مكتوب، مقدمه‏اى از دبير كنگره حزين لاهيجى، مقدمه‏اى از مصحح، تكمله‏اى از مصحح، فهرست استفاده از علائم اختصارى، يك توضيح و سه نمونه از خط نسخه‏هاى خطى ديوان حزين ديده مى‏شود. ترتيب اينها نيز دچار آشفتگى است. به عبارت ديگر، آشفتگى اين سال، از بهارش، كه صفحات اول كتاب باشد، پيداست. حق اين بود كه همه سپاسگزارى‏ها و مقدمه‏ها و توضيحات مصحح يكجا بعد از مقدمه ناشر و دبير كنگره حزين مى‏آمد. معلوم نيست چرا مصحح در هر جايى از كسى يا كسانى سپاسگزارى كرده و در يك مورد (جعفر پژوم) دوبار ولى به يك سبب تشكر نموده است! در انتهاى كتاب نيز در مورد تقديم و تاخير فهارس گوناگون (فهرست آيات، فهرست روايات، نامها و عنوانها، نام پيشوايان دين در شعر حزين، يادداشتها، لغات، تركيبات و اصطلاحات، تركيبات عددى، لغات و اصطلاحات، فهرست ابيات، 5 رباعى از قلم افتاده!) همين آشفتگى به مراتب بارزتر از ابتداى كتاب ديده مى‏شود.
5 - برخى از شعرها در اين ديوان كه براساس نوع صورى آنها ترتيب يافته، در جاى خود نيامده است. براى اين كه كلى‏گويى نكرده باشم، ناچار به توضيح هستم. در ص 655 در بخش قطعات، شعرى چاپ شده به نام «و نيز در اندرز» كه به هيچ وجه در قالب قطعه نيست; يعنى در بيت اول، مصرع اول و دوم و نيز مصرعهاى دوم ابيات ديگر هم‏قافيه هستند. به عبارت ديگر، از نظر قافيه، مانند غزل است و نه قطعه كه در تعريف آن آمده است كه در مطلع، مصرع اول و دوم هم‏قافيه نيستند و فقط مصرعهاى دوم ابيات داراى قافيه مشترك‏اند. (9)
شعرى كه در ص‏659 كتاب در بخش قطعات و با عنوان «قطعه‏» (آتش زده‏ايم اختران را / افروخته شمع خاوران را) آمده، در واقع ابياتى است از يك قصيده ناتمام و طبيعتا بايد در بخش ابيات متفرقه مى‏آمد; چرا كه از نظر قافيه، قطعه نيست. همچنين است‏شعرى به نام «صحبت ناجنس‏» و شعرى پس از آن به نام «قطعه‏» در ص 660 كه از نظر قافيه به هيچ وجه قطعه نيست و ابياتى از دو قصيده ناتمام تلقى مى‏شوند.
در ص‏359 در بخش غزليات، ناگهان به قصيده‏اى برمى‏خوريد با مطلع (من آن غارتگر جان مى‏پرستم - غم جان نيست، جانان مى‏پرستم). البته ممكن است مصحح محترم آن را غزلى بلند تصور كرده باشد كه نمونه‏هايش را در ديوان شمس نيز مى‏توانيم ببينيم; اما دست‏كم بايد در پاورقى تلقى خود را توضيح مى‏داد. (10)
تعدادى از غزليات ناقص حزين (مقصود غزليات 4 يا3 بيتى است) نيز بايد در انتهاى بخش غزليات قرار مى‏گرفت و نه در بخش ابيات متفرقه. (11)
6 - هيچ كس در اهميت نامگذارى ترديدى ندارد; به‏ويژه نامگذارى شعر به دليل ارتباط هنرى آن، از اهميت دوچندانى برخوردار است. (12) مصحح محترم، هيچ توضيحى درباره عنوانهاى اشعار نداده است; يعنى معلوم نيست كه آيا همه اين عنوانها در تمام نسخه‏هاى در دسترس تصحيح‏كننده بوده است‏يا نه؟ آيا كاتبان اين نسخ، اين عنوانها را گذاشته‏اند يا خود شاعر؟ آيا خود مصحح نيز چيزى بر اين عنوانها افزوده است‏يا نه؟ چرا برخى شعرها داراى عنوان مى‏باشد و برخى ديگر مثلا تنها با ذكر قطعه مشخص شده است؟ جالب اين جاست كه براى اشعار عربى حزين از نامهاى فارسى استفاده شده است از قبيل «در مدح حضرت اميرمؤمنان‏»، «ياد از گذشته‏» و «در مفارقت‏ياران‏». (13)
و اما نظر من اين است كه اگر همه اشعار، داراى نام مى‏باشد، بايد همان نامها را بگذاريم. اگر برخى اشعار در نسخ خطى به جاى مانده داراى نام است، به سه گونه مى‏توانيم عمل كنيم;
1) اولا، با توضيحى در مقدمه، مطلب را براى خواننده روشن مى‏كنيم; ثانيا، از عنوانهاى آمده استفاده كرده، ضمنا اشعار را شماره‏گذارى مى‏نماييم تا اشعارى كه نامى نداشته باشد، دست‏كم شماره‏اى داشته باشد.
2) مى‏توانيم عنوانها را در پاورقى ذكر كرده، تنها از شماره‏گذارى اشعار استفاده كنيم.
3) مى‏توانيم ضمن استفاده از عنوانهاى آمده، براى اشعارى كه نامى ندارد، با توجه به محتواى هر قطعه شعر، نامى مناسب بگذاريم و البته در پاورقى نامهايى را كه از خود افزوده‏ايم مشخص كنيم.
7 - يكى از مزيتهاى شاعر بودن مصحح، آن است كه ابياتى را كه در نسخ خطى ناقص مانده يا خوانا نيست، با توجه به ذوق شعرى‏اش كامل كند. استاد محمد قهرمان ضمن توضيحاتى در پاسخ برخى سؤالات نگارنده، آورده‏اند كه:
«بنده در اين اواخر ديوان ميررضى دانش مشهدى، شاعر خوب قرن يازدهم را در دست تصحيح داشتم. چهار نسخه موجود ديوان او بسيار مغلوط است. نسخه‏اى در ايتاليا سراغ داشتم و عكس آن را چند ماه پيش توسط يكى از دوستان عزيز تهيه كردم. از بخت‏بد بنده و يا كم طالعى شاعر، معلوم شد كه آن كتابخانه در نود سال قبل آتش گرفته و نسخه موصوف هم كه بسيار خوب بوده، سوخته و ضايع و ابتر شده است. جمعا 58 برگ از ديوان به دست من رسيد. در آغاز آن، چند مثنوى ديده مى‏شود كه در نسخ ديگر نيامده است. مصاريع يك سمت، يا بكلى از ميان رفته و يا تنها چند كلمه از آنها باقى مانده است.»
«آشنايى چندين ساله من با شعر اين شعر و سبك گفتار او، بسيار مؤثر افتاد و چند مصراع به همان شيوه و به وكالت(!) از طرف گوينده ساختم. به عنوان نمونه چندتايى را ذكر مى‏كنم.»
«اين بيت در توصيف باغ شاهزاده داراشكوه است:
تهى از مرغ صحرايى نژاد است
[كه هر مرغى كه دارد، خانه‏زاد است]
در تعريف ميخانه:
چه ميخانه، درگاه اهل ن’ [ياز]
[هميشه درش چون در توبه، باز]
در توصيف شهر هرات:
ازو در مصر شهرت داستانى‏ست
[به هر بازارش از يوسف نشانى‏ست]

ابيات ناقصى كه تكميل كرده‏ام، بسيار است. اميدوارم ديوان دانش هر چه زودتر به چاپ برسد تا اهل فضل، خود قضاوت كنند. با علاقه‏اى كه به اين شاعر داشتم، جدا برايم قابل تحمل نبود كه آن همه مصراع را ناقص ببينم.» (14)
خوب، مطلب را به بهترين شكل ممكن و با چند مثال جالب، حضرت استاد محمد قهرمان توضيح داده‏اند. ابيات ناقص رها شده را در ديوان حزين مى‏توانيد در اين صفحات بيابيد; 634، 668،779، 780، 782،783، 795، 798، 802 و809.
8 - با توجه به تحصيلات حوزوى مصحح و آشنايى ايشان با زبان عربى، انتظار مى‏رفت كه مصحح محترم شعرهاى عربى حزين را ترجمه مى‏كرد يا از فرد صالحى مى‏خواست آنها را ترجمه كند. اعراب‏گذارى كاملى نيز براى شعرهاى اين بخش بسيار ضرور بود.
9 - چگونگى نوشتن كلمات ركيك در هنگام ضرورت، مى‏تواند موضوع مقاله‏اى جداگانه باشد. برخى اصولا با حذف اين گونه كلمات در ادبيات، مى‏كوشند مساله را حل كنند; ولى چون به هر حال، در شعر و داستان و رمان معاصر گاهى كاربرد آنها اجتناب‏ناپذير مى‏نمايد، اين گونه موضعگيرى نمى‏تواند دردى را درمان كند. برخى با نقطه‏چين گذاشتن، مى‏كوشند كه خواننده را وادار به حدس زدن كلمات نانوشته سازند. اين راه حل، فقط در مواردى كارگشاست كه حدس كلمات نانوشته آسان باشد. برخى ديگر با نوشتن يك يا دو حرف اول يا آخر آن كلمات، مى‏كوشند به خواننده كمك كنند تا درست‏حدس بزند. اين بنده معتقد به تمام نوشتن آن كلمات هستم. استدلالم نيز اين است كه چون در همه موارد خواننده عادى نمى‏تواند حدس بزند كه آن كلمه چيست و در اين صورت، معناى جمله يا بيت مفهوم نمى‏شود، بهتر آن است كه عين كلمه را بنويسيم. اين، راهى است كه قدما رفته‏اند و نسخه‏هاى خطى به جاى مانده از قرون گذشته، مؤيد چنين نظرى است.
در كتاب مورد بحث، از همه اين شيوه‏ها استفاده شده است. گاهى نقطه‏چين گذاشته شده (ص‏779 - بيت 12)، گاهى حرف اول كلمه آمده، بعد نقطه‏چين گذاشته شده و سپس حرف آخر آن درج گرديده (ص‏823 - بيت 12) و گاهى عين كلمه ركيك چاپ شده است (ص‏823 - بيت 12 - كلمه آخر). مى‏بينيد كه در اين مورد جزيى نيز، مصحح محترم نتوانسته شيوه يكسانى را در پيش بگيرد.
10 - در انتهاى كتاب (ص‏847 به بعد) مصحح محترم تحت عنوان «لغات، تركيبات و اصطلاحات‏» تعدادى از لغات، تركيبات و اصطلاحات مشكل را معنا كرده، اما اين كار نيز ناقص و ناتمام رها شده است. به عبارت ديگر، تعدادى از موارد مذكور در اشعار ديوان آمده اما جايش در اين فهرست‏خالى است. ممكن است چنين به ذهن برسد كه محقق محترم معناى آن لغات دشوار را درنيافته بوده ولى با توجه به شيوه معمول استاد صاحبكار، نبود علامت‏سؤال مربوط به آنها در متن يا پاروقى، اين نظر را باطل مى‏كند. اينك براى اثبات اين نكته، تعدادى از اين لغات را مى‏آورم; ضراعت (ص‏686)، عهن (ص‏803)، قاع صففت (ص‏803)، سندس (ص‏807)، قطاس (610)، عطاس (610)، معرا (685)، پاچى (ص‏522)، اوداج (ص‏525)، خاد (ص‏607).
11 - بعضى از حدسهاى مصحح محترم در پانوشتها نادرست مى‏نمايد. براى تاييد اين نكته چند مثال مى‏آورم;
خدنگ خداوند كوپال و رخش
نيستان نمودى سپرهاى نخش
(ص‏717 - بيت هشتم)
مرقوم فرموده‏اند: «در هر دو نسخه، س، ه: نخش آمده!؟ شايد: پخش باشد.» طبق نوشته آنندراج، «نخش‏» به معناى «برگزيده‏» آمده و نظر نگارنده هم در اين بيت، همين است. خدنگ خداوند كوپال و رخش اگر سپرهاى معمولى را نيستان بكند، هنرى نيست; او سپرهاى برگزيده را نيستان مى‏سازد! يادآورى مى‏كنم كه در فرهنگ معين، نخش به معناى دراز آمده كه ممكن است از نظر رعايت قافيه، بگوييم حرف خاء، ساكن شده; اما مفهوم آن در اين بيت، چندان مناسب به نظر نمى‏رسد. نيز در چاپ ترقى، «تخش‏» ضبط شده و در پاورقى آمده است: «تخش بر وزن رخش - نوعى تير كه با كمان اندازند.» (ص‏574). اين ضبط نيز با توجه به معنايى كه شده، كاملا ناروا است. در تصحيح استاد صاحبكار هيچ‏گونه اشاره‏اى به اين نكته نشده است.
دم عيسوى دان حيا و ديور
از اين خاكدان چشم بد باد دور
(ص‏737 - آخرين بيت)
مرقوم فرموده‏اند: «به همين صورت ديور و يا دبور، خوانده مى‏شود؟!» در فرهنگ دهخدا، «حيا» به معناى باران، باران بهارى، باران كه زمين زنده كند، آمده است. بنابراين، درباره واژه دوم، بايد بگويم كه ديور، غلط و دبور صحيح مى‏باشد كه طبق نوشته فرهنگ دهخدا، به معناى باد مغرب، باد قبله، باد پس‏پشت‏خلاف صبا، است. شاعر، نفس عيسوى را به باران و باد تشبيه كرده و البته تاكيد معنايى بر روى واژه اول يعنى حياست كه باران را مى‏رساند.
طفل شش روزه را طعام تريد
مى‏فشار گلو به عصر، شديد
(ص‏823 - بيت نهم)
نكته اول اين كه (د) از انتهاى (مى‏فشارد) حذف شده كه البته غلط چاپى محسوب مى‏شود. در پاورقى مرقوم فرموده‏اند: «شايد به عسر شديد، درست‏باشد». حدس مصحح محترم در اين‏باره بى‏وجه به نظر مى‏رسد. ضمنا ويرگول بعد از (عصر) نابجا آمده و گمان حقير بر عصر شديد به معناى شيره تند است.
فخر رازى و حجت‏الاسلام قاضى قاضى مراغه، نظام
(ص 815 - بيت اول)
مرقوم فرموده‏اند: «شايد: قاضى غازى، درست‏باشد.» حدى ايشان بكلى نادرست است. نيز آنچه در متن گذاشته شده، «قاضى قاضى‏» چندان صحيح به نظر نمى‏رسد. احتمالا مراد شاعر، حسن بن محمدبن حسين قمى نيشابورى مشهور به اعرج و ملقب به نظام‏الدين از شاگردان قطب‏الدين شيرازى (متوفى به سال 711) و از دانشمندان و شعراى قرن هفتم و اوايل قرن هشتم هجرى است. از تصنيفات اوست: تفسير غرائب القرآن معروب به تفسير نيشابورى. (15) به احتمال قوى بايد چنين بوده باشد; قاضى ماضى مراغه، نظام.
ايمن از كاوش دهرم كه چه خواهد كردن
تيشه بايستى ديوار خرابى كه مراست
(ص 168 - بيت هشتم از غزل دوم)
مرقوم فرموده‏اند: «شايد پايه يا ريشه باشد.» اين حدس بى‏اعتبار است. شاعر مى‏خواهد بگويد: از اين كه روزگار چه بكند در حق من، ايمنم; يعنى اضطراب و ناراحتى‏اى ندارم; چرا كه معتقدم ديوار خراب من، تيشه‏اى لازم دارد تا آن را از بيخ و بن ويران سازد. مى‏دانيم كه ديوار خراب را براى رفع خطر ريزش آن، از بن ويران و دوباره بنا مى‏كنند.
برخى از آنچه به عنوان نسخه بدل در پاورقيها آمده، بايد در متن قرار مى‏گرفت. اينك صرف‏نظر از آوردن دلايل آنها (مگر در موارد ناگزير)، توجه خواننده محترم را به اين دقايق جلب مى‏كنم;
متن:
ما كرده‏ايم دانه دل در زمين عشق
از آسياى چرخ نيايد شكست ما
نسخه بدل: تا كرده‏ايم دانه دل (ص‏56).
متن:
در پا سر خاريش خليده است چو بلبل
هر دل كه خراشد به خراش نفس ما
نسخه بدل: ... خروشد ز خراش نفس ما (ص‏56).
متن:
عمرى‏ست‏حزين را كف اميد فراز است
اميد كه محروم نسازند گدا را
نسخه بدل: دراز است (ص‏57).
متن:
دروغى بسته زاهد از زبان يار، مى‏خواهد
كه تسكين دل پراضطراب از وى شود ما را
نسخه بدل: از زبان يارو مى‏خواهد (ص 62).
متن:
از خون ما نكردى، سرخ آن رخ نگارين
گيرد مگر ركابت، اشك حنايى ما
نسخه بدل: كف نگارين (ص‏66).
متن:
حزين، چون موى آتش ديده مى‏گردد رگ جانم
به مخمل گر شبى سودا كنم، بالين ديبا را
نسخه بدل: رگ خوابم (ص 90).
متن:
جانا خبر ندارى از خسته حزينت
داد از جراحت دل، آه از جدايى ما
نسخه بدل: واله خبر ندارى (ص‏66).
يادآورى: در ص 125 اين بيت و پاورقى را نگاه كنيد;
اين غزل گوشزد «واله‏» دانا دل كن
آنكه از مهد مسيحاى سخندان برخاست
پاورقى: دوست‏حزين، واله داغستانى، شاعر و تذكره‏نويس.
متن:
من ديدار بين از دور باش غمزه چون سازم؟
نگه را از سر مژگان رسيدن باز مى‏دارد
نسخه بدل: با دور باش (ص‏229).
متن:
فداى نرگس شوخت‏شدم كه از نگهى
سراسر دو جهان را كرشمه‏زار كند
نسخه بدل: خراب نرگس (ص 242).
متن:
سرنوشت غم جان‏سوز من و شمع يكى‏ست
جاى گل آتشى آرايش دستار بيار
نسخه بدل: آتشم (ص 295).
متن:
سحر به باغ جهان اين غزل سرود حزين
كه گشت‏بلبل گوينده در جواب خجل
نسخه بدل: به باغ چنان (ص‏327).
متن:
عكس تيغش كند چو جلوه‏گرى
جسم آيينه جوهر اندازد
نسخه بدل: چشم آيينه (ص‏576).
يادآورى: ارتباط عكس و جلوه با چشم و آيينه قابل توجه است. نيز جوهر مى‏تواند معرب گوهر كنايه از سپيدى آيينه يا اشك باشد.
متن:
مهر زليخاى دهر، كينه ديرينه است
يوسف ما پير شد، مفت‏به زندان او
بزم محبت كجا ساز شكايت كجا؟
سمع رضا بشنود، پرده الحان او
نسخه بدل: سمع رضا مشتواد پرده الحان او - ظاهرا سمع رضا بشنود، اصلاح قياسى.
يادآورى: گمان مى‏كنم با استفاده از نسخه بدل و به روش اصلاح قياسى بايد نوشت: سمع رضا مشنواد پرده الحان او.
متن:
به هر فرقه، در دير و بتخانه‏اى
بود در ميان، پاى بيگانه‏اى
نسخه بدل: به هر مسجد و دير و بتخانه‏اى (ص 760).
يادآورى: شايد قداست مسجد، ذهن مصحح را به انتخاب متن كشانده است; ولى نبايد داستان مسجد ضرار و ضربت‏خوردن حضرت على‏عليه‏السلام در مسجد را فراموش كرد. (16)
گاه مصحح با بهره‏گيرى از ذوق شاعرى و دقت‏نظر خود، حدسهايى صائب زده و اصلاحاتى قياسى انجام داده كه متاسفانه در متن قرار نگرفته و اين در حالى است كه متن، كاملا غلط مى‏نمايد. در اين قسمت از نوشتار خود به چند مورد از اين دست اشاره مى‏كنم:
متن:
كرده سرمست زلالى مى ريحانى تو
نم فيضى به سفالم خط ريحان تو داد
(ص‏273)
پاورقى: ظاهرا سرمست زلالم بايد باشد.
متن:
چون در اميد وعده وصلت‏سفيد شد
كردم ز چشم خويش چو عنبر، بهار خويش
(ص‏312)
پاورقى: بايد به جاى عنبر، عبهر درست‏باشد.
متن:
ز هند تيره‏دل چون شمع روشنگر برون رفتم
به پاى خود به اين شهر آمدم از سر برون رفتم
(ص‏357)
پاورقى: ظاهرا با سر برون رفتم.
متن:
سر برهمن ندارد دل بى‏وفاش نازم
صنمى كه از دلم برد هوس خداپرستى
(ص‏427)
پاورقى: شايد صنمى كه برد از دل درست‏باشد.
متن:
مى‏خلد خار به چشمم ز جمال كه و مه
مى‏خورد مار به گوشم ز فسون بم و زير
(ص‏583)
پاورقى: شايد مى‏خزد درست‏باشد.
متن:
دادم عنان به طبع، اگر سهل اگر حزن
راندم كميت‏خامه، اگر بحر اگر كنار
(ص‏627)
پاورقى: شايد گران درست‏باشد.
متن:
نه قوتى كه آيم تا خاك آستانت
نه طاقتى كه سازم با حرقت چنانى
(ص 640)
پاورقى: شايد فرقت درست‏باشد.
متن:
از بس كشيده‏اى به قطار بهادران
سايس نمانده است‏به تيمار روزگار
(ص 670)
پاورقى: شايد: به طومار.
متن:
نيكى تو است توشه يا نيش
هان تا نكنى زيان، بينديش
(ص 708)
پاورقى: شايد نوش يا نيش درست‏باشد.
متن:
اندرين عرصه گمرهى از هوش .. كو گوش؟
(ص‏779)پاورقى: متن افتادگى دارد: شايد: نغمه‏پرداز گشته‏اى كو گوش.
متن:
گفتى و حرف مدعا گفتى گهر... به جا سفتى
(ص‏779)
پاورقى: متن افتادگى دارد. شايد: گهرى سفته‏اى بجا سفتى.
متن:
مى‏شود، چون سترد داغ كلف
متخصص به صورت اشرف
(ص 792)
پاورقى: ممكن است متشخص درست‏باشد.
يادآورى: بيت‏بعد از آن چنين آمده است;
اغتذا و نمو پديد آيد
آن تخصص چو بر مزيد آيد
گمان من اين است كه در مصرع دوم هم بايد به جاى «تخصص‏»، «تشخص‏» درست‏باشد.
در چاپ استاد صاحبكار، مواردى اندك نيز وجود دارد كه مصحح محترم تنها (بى هيچ سببى) سليقه خود را متذكر شده است. سؤال اين جاست كه در يك تصحيح علمى، سليقه مصحح، آن هم در مواردى كه متن درست مى‏نمايد و هيچ شبهه‏اى در آن نمى‏رود، چه جايى دارد؟ آيا مى‏توان آن را نوعى حشو تلقى كرد؟ به هر روى، چند مثال براى اثبات مطلب، ضرور است:
متن:
نيم غمگين در ميخانه را گر محتسب گل زد
كه در گردش ز چشم مست‏خود ميخانه‏اى دارى
(ص 430)
پاورقى: پيمانه مناسبتر است.
يادآورى: به جاى چنين اظهار سليقه‏اى، با توجه به بيت قبل از آن:
نمك در ساغر حسنت، نريزد شورش محشر
كه از خون شهيدان، هر طرف ميخانه‏اى دارى
كافى بود اگر تكرار قافيه تذكر داده مى‏شد.
متن:
با سرمه چو شد نرگس عيار تو يار
شد چون دل شب، روز گرفتار تو تار
شوريده سر از طلعت مشهور تو هور
خونين جگر از گونه گلنار تو نار
(ص 535)
پاورقى: بايد حور درست‏باشد.
يادآورى: با توجه به (عيار - يار)، (گرفتار - تار)، (گلنار - نار) همان (مشهور - هور) درست است.
12 - همان‏طور كه در ابتداى اين نوشته، آمد، داشتن ذوق شعرى در هنگامى كه مصحح با متون نظم روبه‏روست، مى‏تواند مفيد و بسيار گره‏گشا باشد، بخصوص اگر سبك شعرى مصحح، همان سبك متنى باشد كه بايد تصحيح شود تا جايى كه استاد محمد قهرمان در پاسخى كه براى يكى از سؤالهاى كتبى‏ام نوشته‏اند، آورده‏اند كه:
«اصولا معتقدم كسى كه تصحيح ديوانى را برعهده مى‏گيرد، خود بايد شاعر باشد.» (17) اما اين شاعر بودن اگر با دقت‏خاص و روشى علمى توام نباشد، گاه مصحح شاعر را وادار مى‏سازد به اظهار مطالبى بى‏ارتباط با كار تصحيح. دقت كنيد:
متن:
ديگرى از مجاهدان چو نماند
كرد عزم ركوب و مركب راند
(ص 778)
پاورقى: متن: مركب خواند نيز مى‏تواند باشد.
مقصودم قافيه بودن «خواند» با «راند» است كه به زعم حقير به سبب آشنا بودن ذهن مصحح با موسيقى قافيه و نقش آن در شعر، موجب اين شده است كه مصحح اظهارنظر كند كه «مركب خواند نيز مى‏تواند باشد».
شايان ذكر است كه نسبت‏به صحت مطلب فوق، تعصبى ندارم و احتمال دارد كه بر خطا رفته باشم. خواننده آگاه در اين‏باره خود بايد دقت و تفحص بيشترى كند.
12 - گاهى توضيحى از نظر قافيه در شعر حزين لازم به نظر مى‏رسد كه خوب بود اگر استاد صاحبكار يادآور مى‏شدند; چنان كه با دقت تمام يكى دو مورد را يادآورى كرده‏اند; (18) مثلا قافيه شدن «جنت‏» با «لذت‏» در يان بيت:
در تقابل به جنت عقلى از تشاكل به لذت عقلى
(ص 808)
و تكرار قافيه در اين دو بيت پشت‏سر هم از يك غزل:
نمك در ساغر حسنت، نريزد شورش محشر
كه از خون شهيدان، هر طرف ميخانه‏اى دارى نيم
غمگين در ميخانه را گر محتسب گل زد
كه در گردش ز چشم مست‏خود ميخانه‏اى دارى
(ص 430)
و همچنين در اين دو بيت پشت‏سر هم از يك غزل:
نگاه گرم ترسازاده‏اى، سرگشته‏ام دارد
كه مى‏آيد سيه مستانه، از ميخانه چشمى
حزين، نبود چو من مستى، خرابات محبت را
پياپى مى‏زنم پيمانه، از ميخانه چشمى
(ص 444)
13 - در بيت:
تافت‏به فن زال دهر، دست قوى چيرگان
همچو كمان حلقه شد، بازوى خنجر گزار
(ص‏553)
آخرين واژه در مصراع دوم با اين املا صحيح است: خنجر گذار. (19)
14 - در كتاب مورد نقد، در حدود 40 غلط چاپى يافته‏ام كه طبيعتا به ناشر برمى‏گردد و نه مصحح. برخى از اين اغلاط چاپى موجب اختلال در وزن ابيات شده است. ناگفته نماند كه اين پرشهاى وزنى را با توجه به اين كه حضرت صاحبكار، خود شاعرى توانا و در سبك هندى ممتاز و شعرشناس هستند، فقط مى‏توان به حساب غلطهاى چاپى واريز كرد; نه بيشتر. اكنون به نيت تصحيح آنها در چاپ دوم كتاب، برخى را يادآور مى‏شوم;
او گرم عتاب است و مرا غم كه مباد در حوصله‏ام اين همه آزار نگنجد
(ص‏206)
مباد غلط و مبادا درست است.
خورشيد رخ تو تا دلفروز نشد
ما را شب بخت تيره فيروز نشد
(ص‏526)
دلفروز غلط و دل‏افروز درست است.
گر رد كنى‏ام چه حيله كوشم
بار خود را خود كجا فروشم
(ص 711)
«خود» در كاربرد دوم، زائد است.
يادآورى: در چاپ آقاى ترقى، بيت فوق اين‏گونه ضبط شده است;
گر رد بكنم چه حيله كوشم
ناچيزى خود كجا فروشم
(ص‏537)
به نظر حقير، مصرع اول بيت را بايد از چاپ استاد صاحبكار و مصرع دوم را از چاپ آقاى بيژن ترقى گرفت.
به صورت همه آدمى پيكرند
به سيرت بسى كم ز گاو خرند
(ص 761)
نبود حرف (و) بعد از گاو، بيت را دچار اشكال كرده است.
جامعى در ميانه مى‏بايست
كه بدان ربط يكديگر شايست
(ص‏793)
يكديگر غلط و يكدگر درست است.
همگى راكبند و مركوبند
زير و بالاى يكديگر چوبند
(ص 814)
باز هم، يكدگر درست است.
طفل شش روزه را طعام تريد
مى‏فشار گلو به عصر شديد
(ص‏823)
مى‏فشارد، درست است.
شعله افروزى داغت نماند
پيه دماغى به چراغت نماند
(ص‏827)
شعله غلط و مشعله درست است.
غصه گلويم فشرده است كه دادم
بيهوده بر باد ناله‏هاى حزين را
(ص‏593)
بيهوده غلط و بيهده درست است.
مفتاح نجاتم به كف از خامه انشا است
توفيق ستايشگريت هست‏بشيرم
(ص 612)
انشا است غلط و انشاست درست است.
جزو نظمى كه كند خانه آنها تحرير
هزج و سالم آن را همه بينى احزاب
(ص‏47)
احزاب غلط و اخرب درست است.
15 - درباره رسم‏الخط كتاب نيز بايد بگويم كه شيوه مشخصى در پيش گرفته نشده است. به عبارت ديگر، آشفتگى محسوسى نيز از اين نظر در ديوان حزين تصحيح استاد صاحبكار به چشم مى‏خورد. حق اين بود كه مصحح ارجمند راجع به روش خود در قطع و وصل كلمات توضيح مى‏داد. بر ما پوشيده است كه نظر نهايى او در اين باب چيست؟ آيا معتقد به رعايت‏شكل نوشتن كلمات است آنچنان كه در نسخ خطى ديوان مذكور ديده مى‏شود؟ آيا به رعايت آنچه كتب معتبر امروزى در باب قطع و وصل كلمات مى‏گويند، معتقد مى‏باشد؟ در هر حال، براى نشان دادن اين سردرگمى، ناچار به ارائه مثالهايى از خود كتاب مذكور هستم. بنگريد: كتب‏خانه‏ها (ص 11)، تقوى (ص‏15)، رؤف (ص‏14)، طولانيترين (ص‏14)، فايق (ص‏18)، مبتلى (ص‏17)، سرخ روييم (ص‏19)، خاموشى‏ست (ص‏62)، خاموشى است (ص‏62)، (20) راه‏ست (ص‏65)، فاخته‏گان (ص‏70)، موسا (ص‏85) و... .
16 - در اين قسمت، توجه خواننده با حوصله را به نكاتى درباره پاورقى‏هاى كتاب، جلب مى‏كنم: در پاورقى ص‏13 توضيح ناقص است; يعنى معلوم نيست كدام وزير فرهنگ و در چه سالى مراد بوده است.
مقصود مصحح از پاورقى شماره 1 ص‏65 مشخص نيست. در ص 118، در انتهاى بيت‏16، شماره پاورقى (1) آمده; ولى از خود پاورقى خبرى نيست! در ص‏360، شماره پاورقى (3) در وسط(!) بيت آخر آمده، ولى خود پاورقى بدون علامت مخصوص ( ) به صفحه بعد انتقال يافته است! در صفحه بعد (ص 361) نيز برخلاف معمول كتاب، شماره پاورقى‏ها ناگهان از (4) شروع مى‏شود! در پاورقى ص‏426، ظاهرا بايد سهو از كاتب باشد و نه از شاعر. در ص‏553، شماره پاورقى در متن نيامده است. در ص‏562 شماره پاورقى (2) در متن نيامده است. در ص‏627، توضيح پاورقى شماره (3) بهتر بود در ادامه پاورقى شماره (2) مى‏آمد. در ص‏658 پاورقى شماره (2) آن جا كه مى‏نويسد: «هبنقه مردى است از عرب كه در حمق به او مثال زنند» مربوط به توضيحات بخش اعلام كتاب مى‏شود كه در انتهاى ديوان آمده است. با توجه به فهرست معناى واژگان در انتهاى ديوان، پاورقى شماره (1) در ص 794 بكلى زايد است. در ص‏819، مقصود از پاورقى شماره (1) روشن نيست. در ص‏822 از پاورقى شماره (3) درمى‏يابيم كه مصحح محترم، چندان نيرو و وقتى براى حل ابهامها و دشواريهاى متن صرف نكرده است! با توجه به اين كه در انتهاى ديوان حزين، تصحيح جناب ذبيح‏الله صاحبكار، كتابنامه‏اى وجود ندارد، معلوم نيست چرا برخى مآخذ با مشخصات دقيق نيامده است; مثلا در ص‏11، پاورقى شماره (1) مى‏خوانيم كه: «عبدالرحمن جامى، سلسلة‏الذهب‏» و يا در ص‏12، پاورقى شماره (1): «دكتر عبدالحسين زرين‏كوب، با كاروان حله، ص‏263» و يا در ص‏15 پاورقى شماره (1): «رستم التواريخ، به تصحيح محمد مشيرى، ص‏163» و... . دقت كنيد كه در دو مثال اول، ابتدا نام مؤلف و سپس نام اثر آمده ولى در مثال سوم، اين شيوه هم نقض شده است!
17 - هنوز مقاله‏اى نديده‏ام كه بحثى داشته باشد راجع به اين كه آيا در متون نظم كلاسيك فارسى، به كار بردن نشانه‏هاى سجاوندى كه امروز معمول است، رواست‏يا نه؟ اما ظاهرا بزرگان قافله اين امر را روا دانسته‏اند. (21) در ديوان حزين، تصحيح آقاى صاحبكار هم اين نشانه‏ها به كار رفته كه گاه نيز مخدوش مى‏نمايد. چند مثال، مطلب را روشن مى‏كند.
در ص‏345، ويرگول در انتهاى مصراع اول از بيت‏سوم، زايد است. كاربرد پرانتز در ابتدا و انتهاى بيت اول در ص‏166 نادرست‏به نظر مى‏رسد. در ص‏529 بيت دوم، ويرگول بين (قلت قلنا) زايد است و به نظر مى‏رسد بايد از حرف عطف (و) استفاده مى‏شد. كلمه «كذا» گاه داخل پرانتز (ص‏781) و گاه بدون آن (صص‏777، 780) آمده است. به كار رفتن دوبار علامت تيره (-) در انتهاى دو مصرع اول از ابيات شماره‏9 و 10، ص‏252 براى نشان دادن موقوف‏المعانى بودن دو بيت، نادرست‏به نظر مى‏رسد; زيرا اين علامت‏بايد در وسط مصراع گذاشته شود و نه در آخر آن. بعلاوه، اين علامت در بيت دوم زائد است; زيرا اگر چنان نظرى نسبت‏به موقوف‏المعانى بودن داشته باشيم، بايد در وسطه همه مصراعها چنين علامتى را بگذاريم. نكته ديگر اين كه كاربرد علامت فوق نيز در همه جاى كتاب به طور يكنواخت ديده نمى‏شود و فقط يكى دوبار از آن استفاده شده است!
18 - اشكالها و پريشانى‏هايى عمده در حروفچينى، صفحه‏بندى و مسايل فنى چاپ كتاب ديده مى‏شود كه چون هر كس با اندك آشنايى با اين امور، پس از تورق كتاب، پى به صحت اين مدعا مى‏برد و نيز به قصد جلوگيرى از طولانى شدن اين مقال، از آن مى‏گذرم. (22)
اكنون موضوع سخن را كمى تغيير مى‏دهم و براى حسن، ختام غزلى از حزين لاهيجى مى‏آورم;
ای واى بر اسيرى كز ياد رفته باشد
در دام مانده باشد، صياد رفته باشد
آه از دمى كه تنها، با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد
خونش به تيغ حسرت يارب حلال بادا
صيدى كه از كمندت آزاد رفته باشد
از آه دردناكى سازم خبر دلت را
وقتى كه كوه صبرم بر باد رفته باشد
رحم است‏بر اسيرى كز گرد دام زلفت
با صد اميدوارى ناشاد رفته باشد
شادم كه از رقيبان دامنكشان گذشتى
گو مشت‏خاك ما هم بر باد رفته باشد
پر شور از «حزين‏» است امروز كوه و صحرا
مجنون گذشته باشد، فرهاد رفته باشد (23)
پى‏نوشتها و مآخذ
1- مصرعى است از حزين لاهيجى كه عنوان مقاله قرار گرفته است. صورت كل بيت، چنين مى‏باشد: با خود بسنج وسعت ميدان خويش را / ما را كميت‏خامه به چابك عنانى است. ر.ك: حزين لاهيجى، ديوان، به تصحيح صاحبكار، ذبيح‏الله، نشر سايه، چاپ اول، 1374، ص‏658.
2- شاعرى در هجوم منتقدان، شفيعى كدكنى، محمدرضا، مؤسسه انتشارات آگاه، چاپ اول، 1375.
3- ديوان حزين لاهيجى (به ضميمه تاريخ و سفرنامه حزين)، با تصحيح، مقابله و مقدمه ترقى، بيژن، كتابفروشى خيام، چاپ اول، 1350، چاپ دوم 1362.
4- رك: ديوان شمس تبريزى به تصحيح بديع‏الزمان فروزانفر، ديوان حافظ به تصحيح مسعود فرزاد، بوستان سعدى به تصحيح غلامحسين يوسفى، ديوان حافظ به تصحيح پرويز ناتل خانلرى، مختارنامه به تصحيح محمدرضا شفيعى كدكنى و ديوان صائب به تصحيح محمد قهرمان.
5- مست از مى بلايند رندان لاابالى
زين باده ساغر ما هرگز مباد خالى
خوردم به جاى روزى اندوه ديگران را
در سفره جهان نيست رزقى بدين حلالى
از خواب غفلت آخر ما را نكرد بيدار
چندانكه داد ما را ايام گوشمالى
چون ديگران نديدم فصل شباب خود را
آغاز پيرى‏ام بود پايان خردسالى
گر چشم‏جان گشاييم زين خاكدان كه ماييم
يك گام بيشتر نيست تا ملك بى‏زوالى
بر شاخ هر نهالى دامى نهاده صياد
ما را در اين چمن نيست جاى فراغبالى
آن خار بى‏نصيبم كز بطن خاك زادم
در دامن كويرى هنگام خشكسالى
طبع‏سخن گرم نيست، عشق سخن مرا هست دلبسته «كمالم‏» در عين بى‏كمالى
دوران شادى و غم كس را «سهى‏» نپايد
اين جام را دمادم پر مى‏كنند و خالى
نسيمى از ديار خراسان، گزيده اشعار على باقرزاده، ذبيح‏الله صاحبكار، غلامرضا قدسى، محمد قهرمان و احمد كمالپور، كتابستان مشهد، چاپ اول، 1370، ص‏175. براى آگاهى بيشتر از زندگى و شعر ذبيح‏الله صاحبكار (سهى) ر.ك: صد سال شعر خراسان، گلشن آزادى، على‏اكبر، به كوشش كمالپور، احمد، مركز آفرينشهاى هنرى آستان قدس رضوى، چاپ اول، 1373، ص‏302 به بعد و نيز: غزل معاصر ايران، عظيمى، محمد، بنگاه كتاب مشهد، چاپ سوم، 1364، ص‏156 به بعد.
6- حقير معتقدم برپايى كنگره‏هايى از قبيل كنگره بزرگداشت‏حزين لاهيجى، كنگره بزرگداشت نيما و... كارى است ارزشمند; به شرط اين كه به طور اصولى و به دور از جاروجنجالهاى تبليغاتى و سياسى و با حضور متخصصان واقعى آنها انجام بگيرد.
7- در ديوان حزين، تصحيح صاحبكار، در دو مورد، (صص 312 و359) دو بيت تكرارى چاپ شده كه از هر كدام يك مورد آن از جمع كل ابيات كم شده است. شمارش ابيات هر دو ديوان را سركار خانم تكتم قاسمى انجام داده‏اند كه به اين وسيله سپاسگزارى مى‏كنم.
8- براى آگاهى كامل از روشهاى گوناگون تصحيح متون، ر.ك: نقد و تصحيح متون; (مراحل نسخه‏شناسى و شيوه‏هاى تصحيح نسخه‏هاى خطى فارسى)، مايل هروى، نجيب، مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى، چاپ اول‏1369.
9- ر.ك: فنون بلاغت و صناعات ادبى، همايى، جلال‏الدين، انتشارات توس، چاپ سوم 1364، ج‏1 (صنايع لفظى بديع و اقسام شعر فارسى)، صص 148-149.
10- براى نمونه ر.ك: گزيده غزليات شمس، مولانا جلال‏الدين محمد بلخى، به كوشش شفيعى كدكنى، محمدرضا، شركت‏سهامى كتابهاى جيبى، چاپ چهارم، 1362، صص 4 و 5، غزل شماره‏3.
11- براى ديدن اين غزليات ناقص، رك: ديوان حزين لاهيجى، به تصحيح صاحبكار، ذبيح‏الله، نشر سايه، چاپ اول 1374، صص‏479، 480، 481،493، 498، 502،507،509 و 510. در يك مورد، مصحح خودش يادآورى كرده است كه اين غزل بايد در بخش غزليات مى‏آمد و نه در بخش متفرقات، ر.ك: ص‏477 از كتاب مورد بحث.
12- ر.ك: مقاله «اين اسمها از آسمان مى‏آيند»، قيامى ميرحسينى، سيدجلال، روزنامه قدس، سال نهم، شماره‏2506، دوشنبه، 5 شهريور 1375.
13- ديوان حزين لاهيجى، به تصحيح صاحبكار، ذبيح‏الله، نشر سايه، چاپ اول 1374، به ترتيب صص‏673، 674 و 675.
14- چندى پيش براى تكميل كتاب «ده چهره، ده نگاه‏» كه فعلا منتظر اجازه چاپش از سوى وزارت ارشاد اسلامى هستم، چندين سؤال خدمت‏حضرت استاد محمد قهرمان فرستادم كه پاسخ آنها را لطف كرده، منت گذاشته، كتبا نوشتند. آنچه نقل شد، مربوط به صفحات 2 و3 از اين دستنوشت است.
15- ر.ك: بخش اعلام در فرهنگ دهخدا و نيز: الاعلام قاموس تراجم، زركلى، خيرالدين، دارالعمل للملايين، لبنان - بيروت، ج‏2، ص‏216.
16- ر.ك: فروغ ابديت، سبحانى، جعفر، نشر دانش، اسفند1363، ج‏2، صص‏409-410.
17- يادداشت استاد محمد قهرمان در پاسخ چند سؤال من، ص‏2 دستنوشت.
18- ديوان حزين لاهيجى، به تصحيح صاحبكار، ذبيح‏الله، پاورقى صص 360، 784،826.
19- ر.ك: فرهنگ فارسى، دكتر معين، محمد.
20- بايد توجه داشت كه اگر «خاموشى است‏» بخوانيم، وزن مصرع مختل مى‏شود.
21- ر.ك: حافظ شيراز، به روايت‏شاملو، احمد، انتشارات مرواريد، چاپ سوم،1359، از ص 1 به بعد و نيز: شاعرى در هجوم منتقدان، شفيعى كدكنى، محمدرضا، مؤسسه انتشارات آگاه، چاپ اول، 1375، از ص 381 به بعد.
22- در نگارش اين مقاله از راهنمايى‏هاى استاد نجيب مايل هروى بهره‏مند بوده‏ام كه به اين وسيله سپاسگزارى مى‏كنم.
23- شاعرى در هجوم منتقدان، شفيعى كدكنى، محمدرضا، مؤسسه انتشارات آگاه، چاپ اول، 1375، صص 428-429. بيت‏سوم غزل را چون از حزين نبود، حذف كردم.

فصل نامه مشكوة، ش 52، پاييز 1375