مقاله ها
فرهنگ نويسي يا كتاب سازي ؟(1)

 

 

فرهنگ نويسي يا كتاب سازي ؟

 

* « واژه نامه ي هنر شاعري » كتابي ست لازم كه مي توانست بسيار مفيدتر از آن چه هست ، نيز باشد. سيد جلال قيامي ، شاعر گرامي همشهري ، به درستي بر بخش هايي از اين واژه نامه ، ايرادهايي وارد دانسته اند و نظرشان را در مقاله ي « فرهنگ نويسي يا كتاب سازي » بازتابانده اند . البته بعضي از خرده گيري هاي قيامي عزيز كمي استادمآبانه به نظر مي رسد كه مي دانيم خود ايشان هم چنين مايه هايي را نمي پسندد . به هر حال، اصل مقاله بي هيچ كم و كاستي فرا روي شماست :

 

   چندي ست در جامعه ي اهل كتاب ما ، بازار فرهنگ نويسي آن چنان گرم شده كه برخي بي خبران از اين فن نيز به چنين خيال خوشي افتاده اند ، بي آن كه با اين شيوه از نگارش، آشنايي كافي داشته يا حتي حاضر باشند حوصله و دقت وافي به خرج دهند . شك نيست كه زبان فارسي از اين بابت فقير است و تهيه و تأليف فرهنگ در موضوع هاي گوناگون مي تواند تا اندازه اي نيز كمبود امكانات آموزشي را در كشور جبران كند و بايد سرمايه داران اين فن ارزشمند در تلاش باشند تا زبان فارسي را از اين نظر هرچه غني تر سازند ، اما همه ي اين ها كار بعضي دلالان را در چاپ فرهنگ هاي بي ريشه و مغشوش توجيه نتواند كرد.

   باري ، سخن بر سر كتاب « واژه نامه ي هنر شاعري » است كه اخيراً از سوي انتشارات « كتاب مهناز » به قلم خانم ميمنت ميرصادقي ( ذوالقدر ) به قول مشهور به زيور طبع آراسته شده ، در 349 صفحه و با قيمت مناسبي راهي بازار شده است . اكنون براي روشني بيش تر ، نكته هايي را كه در اين مورد به نظر رسيده ، دسته بندي كرده به محضر خوانندگان دانشور مي رساند .

   1- بر روي جلد گالينگور كتاب ، روكشي كاغذي به رنگ سبز سير كشيده شده است. هم چنان كه نفس شعر، طراوت و سرسبزي و بهارينه بودن را به ياد مي آورد ، هرآن چه به شعر مربوط مي شود ، نيز چنين هست . به علاوه ، شعر ، درخشندگي و سپيدي و شفافيت را نيز به همراه دارد ، پس متناسب مي بود اگر رنگ روكش ، سبز روشن انتخاب مي شد.

   2- بر روي برگردان داخلي روكش كتاب ، شرح مختصري از زندگي مؤلف به چشم مي خورد و از آن فهميده مي شود كه وي فارغ التحصيل رشته ي حساب داري در مقطع كارشناسي ارشد بوده و تاكنون سه مجموعه شعر و يك كار كتاب شناسي درباره ي شعر نو فارسي به چاپ رسانده است. درباره ي اين خودنوشت ها و اين كه جنبه ي آگهي روزنامه اي پيدا مي كند ، در مقاله اي ديگر (1) نوشته ام كه براي جلوگيري از تكرار ، ذكر نمي كنم و علاقه مندان مي توانند به آن جا مراجعه كنند .

   3- در مقدمه ي كتاب آمده است :« ممكن است در اين كتاب به اصطلاحاتي چند بربخوريد كه ظاهراً ارتباطي با شعر و شاعري نداشته باشد ، اما به نحوي مي تواند با آن مربوط باشد » . (2)

   در آن چه تا قبل از« اما » آمده ، حرفي نيست ، ولي به قول معروف : اي واي از آن چه بعد از اماست. به هر روي ، اين كه نوشته اند : « به نحوي مي تواند با آن مربوط باشد » ، سخني است نادرست ، چه اگر قرار باشد هر مطلبي كه احتمال دارد به شكلي در شعر بيايد ، وارد چنين فرهنگي شود ، آن گاه لازم مي آيد همه ي اشيا ، رنگ ها ، صداها ، مفاهيم و... را در فرهنگ شعر و شاعري بنويسيم و توضيح دهيم. براي دريافت بيش تر ، كافي است به آن چه در ذيل اين عناوين در كتاب مذكور آمده، رجوع كنيد :

   انسان گرايي ، بياض ، زبان پهلوي ، پيش نمونه ، صامت ، قرون وسطي ، مثل ، معاني ، نوزايي رنسانس و وحدت هاي سه گانه. يقيناً پس از مطالعه ي توضيحات مربوط به اصطلاحات فوق ، خواهيد فهميد كه طرح اين مسايل اصولاً هيچ ربطي به شعر ندارد و تنها بيهوده بر حجم كتاب مي افزايد !

   4- در نگاه اول انسان گمان مي كند اين فرهنگ در محدوده ي شعر فارسي است ، ليكن پس از مرور در ميابد كه چنين نيست. چه خوب بود اگر اصطلاحات مربوط به شعر فارسي در يك بخش و از آن سرزمين هاي ديگر در بخشي ديگر مي آمد. ديگر اين كه چه بسيار مواقعي كه نويسنده توضيحات فراوان و گاه غير لازمي را درباره ي برخي اصطلاحات مربوط به شعر اروپايي داده، در حالي كه حق مطلب را درباره ي اصطلاحات مربوط به شعر فارسي متأسفانه به درستي ادا نكرده است. آيا اين نوع فرهنگ نويسي از سر عدم آگاهي كافي در مورد شعر فارسي و يا خودباختگي نسبت به فرهنگ غرب نيست! براي مستند ساختن اين نكته، دو دسته اصطلاحات زير را در فرهنگ مذكور ، مقايسه كنيد:

   الف- اذالت، اسباغ، استعاره ، اقتضاب ، التفات ، ايهام و ... .

   ب اكسپرسيونيسم ، امپرسيونيسم ، اولترائيسم ، اونانيميسم ، پارناسيسم ، دادائيسم و ... .

   5- يك فرهنگ يا واژه نامه يا هرچه كه  اسمش را بگذاريم ، براي راهنمايي و مشكل گشايي  ِ مراجعه كنندگان تأليف مي شود ، حال نمي دانم چه صورتي خواهد داشت اگر بسياري از اصطلاحات رايج در آن موضوع را نداشته باشد. آن چه  مي آوريم، اصطلاحاتي است كه در ارتباط با شعر و شاعري كه اين بنده بدون مراجعه به كتاب خاصي ، تنها با استفاده از رسوبات ذهني اندكم ، مي نويسم كه در كتاب مورد بحث، ذكري نشده است :

   خزانيه، توحيديه ، حبسيه، هلاليه، طلوعيه، وطنيه، غروبيه، غزل مذكر، شعر مرگ، شعر سياه، شعر اروتيك، شعر مردمي ، شعر درباري ، شعر بنفش ، شعر رياضي ، موج نو ، نوخيزان ، شعر حجم ، شعرك، شعر جنبش ، شعر مقاومت ، شعر ناب ( به عنوان شاخه اي از شعر معاصر ايران )، غزل نو، غزل حماسي، غزل اجتماعي ، غزل سياسي ، سطر .

   6- هيچ فرهنگي بدون داشتن شاهد ، اعتبار علمي لازم را نخواهد داشت ، با اين همه مؤلف محترم در بسياري از موارد زحمت پيدا كردن مثال را به خود نداده ، تنها به توضيح مطلب اكتفا كرده است. از اين موارد، تعدادي را ذكر مي كنم تا گواه صدق مدعايم باشد : تانكا، شروه ، ضرورت شعري، غزل هاي سليمان، فهلويات ، گوراني، نظم ، وقف ، منحط ها و ... .

   7- يكي از ويژگي هاي يك فرهنگ خوب ، اين است كه در آن ، براي هر موضوع مثالي انتخاب شده باشد كه از نظر بارز بودن و وضوح ، بهترين به شمار آيد. در اين كتاب ، متأسفانه از اين بعد هم مشكل داريم ، مثلاً :

   براي ايجاز ( ص 27، ستون1 ) شعري از حافظ و سعدي نقل شده ، به علاوه ي يك شعر هايكو مانند . آيا بهتر نبود از آثار سبك هندي مثال را مي آورد.

   درباره ي ترجيع بند ( ص 62 ، ستون 2 ) به جاي اين كه از هاتف اصفهاني مثال بزند ، از سعدي شاهد آورده است.

   در مورد باستان گرايي ( ص 32، ستون 1  ) علي رغم اين كه مؤلف ،آن را از ويژگي هاي شعر اخوان و شاملو دانسته ، هردو مثال را از شعر شفيعي كدكني ذكر كرده است.

   براي تلميح ( ص 84، ستون1 ) جا داشت بيت معروف حافظ را ( الا يا ايهاالساقي ادركأساً و ناول ها كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكل ها ) نقل كند ، اما دو بيت از غضايري رازي مي آورد.

   در مورد سهل و ممتنع ، به جاي نقل شعري از سعدي كه اصلاً تجسم اين مورد است ، شعري از فرخي سيستاني ذكر مي كند .

   درباره ي حس آميزي ( صص 93 و 94 ، ستون 1 و 2 ) به جاي دو مثال از شفيعي كدكني ، بايد دست كم يك مثال از بيدل دهلوي بيان مي كرد.

   در مورد اغراق ( ص 16 ، ستون 1 ) هرسه مثال را از فردوسي نقل كرده است. خوب بود حداقل يك مثال هم از شعر سبك هندي مي آورد.

   گاهي نيز مثال هاي بلندي ذكر شده است ، در حالي كه چند بيت يا چند جمله كافي بود . در ( ص 43 ) درباره ي اصطلاح « بورلسك » 18 سطر از مرحوم دهخدا مي آورد كه چند سطر هم كافي به نظر مي رسد و يا در ( ص 15 ، ستون 1 ) براي اعنات ، غزل كاملي از حافظ مي آورد كه چند بيت آن ، مقصود را مي رساند.

   8- با اين كه روش مؤلف بر اين بوده كه شاعر ابيات مثال آورده شده را ، ذكر كند ، در موارد بسيار زيادي اين كار انجام نشده است. آيا مؤلف محترم فرصت نكرده نام شاعر را بيابد يا مثلاً از ابياتي بوده كه شاعرشان نامشخص است. دقت در برخي از اين ابيات ، مطلب را بر خواننده روشن مي كند :

   ص 99 : هر دم از عمر مي رود نفسي چون نگه مي كنم نمانده بسي .

   ص 17 : تُرك من كارام  ِجان از  شِكر گويا دهد كام ِجان عاشقان از عَبهر شهلا دهد.

   ص 77 : نيمه ي روشن زمين جان من است در همين دم كه نگاه مهر تو بال بر آن بگسترد .

   ص 110 : قوام دولت و دين ، روزگار فضل و هنر ز فضل وافر تو يافت ، زيب و فر و نظام .

   ص 40 : روزم سياه چرا گر تو سياه خطي اشكم عقيق چرا گر تو عقيق لبي .

   ص 94 : ساقيا باده ده كه رنج خمار سرو فرق مرا به درد آورد .

   ص 246 : بهار است و خاك خشك دهد سبزه تَرا جواني جهان پير، همي گيرد از سرا .

   ص 83 : اين آسياب ديگر فرسوده است از من به يزدگرد بگوييد سنگ صبور زيرين دارد مي تركد تا رستن هزار فواره خون ديگر تنها فريادي مانده است . و ...

   9- در اين قسمت براي تكميل بحث هاي ناقص گذاشته شده در كتاب ، نكته هايي را يادآور مي شوم تا در چاپ هاي بعدي ، مورد توجه قرار گيرد :

   در ص 26 آمده است :« نمونه هاي فراواني از ايجاز مخل را در آثار شاعران پيرو سبك هندي كه سعي داشته معاني و تعبيرهاي فراوان دور از ذهن را در بيت هاي مستقل غزل هاي خود ، بگنجاند ، مي توان يافت. »

   اولاً ، در شعر سبك هندي آن چنان كه ادعا شده ايجاز مخل وجود ندارد ، ثانياً ، اگر وجود دارد ، چرا مؤلف، مثالي به دست نداده است .

  درص 30 و 31 ، تنها نتايج مثبت سبك بازگشت ادبي ذكر شده و از پيامدهاي منفي آن ، از جمله اين كه سال ها تحول شعر فارسي را به شعر نو به عقب انداخت ، سخني نيامده است. اصولاً اين كه سبك بازگشت ، نتايج مثبتي هم داشته است ، جاي تأمل بسيار دارد.

در ص 32، از توضيحي كه درباره ي باستان گرايي آمده ، معلوم نمي شود بالاخره اين ويژگي مثبت است يا منفي. به هر حال ، اگر مؤلف وجه مثبت آن را در شعر شفيعي كدكني يافته باشد ، وجه منفي آن را هم در شعر علي معلم مي تواند ببيند. نيز در شعر آن دو شاعري كه مؤلف ، باستان گرايي را از ويژگي هاي شعري شان دانسته ، معلوم نيست باستان گرايي نحوي ديده مي شود يا واژگاني ؟

   در ص 37، در مورد بحر نامطبوع ، ادعا شده كه در آثار دوران اوليه ي شعر فارسي دري به خصوص در دوره ي اول سبك خراساني به اين گونه اشعار بسيار بر مي خوريم و علت آن تثبيت نشدن تلفظ كلمات لهجه هاي زبان دري به شكلي واحد يا عدم مهارت شاعران در انطباق دادن كلمات فارسي با وزن عروضي است و قصيده ي معروف رودكي با مطلع : مادر ِمي را بكرد بايد قربان بچه ي او را گرفت و كرد به زندان- شاهد ماست ، جاي تأمل فراوان دارد .

   در ص 39 ، نوشته شده است : « براعت به معني تفوق و برتري و استهلال ديدن ماه نو و هويدا شدن آن و هم چنين آواز كودك در موقع زادن است . » معلوم نشده كدام يك از معاني ذكر شده با معناي اصطلاحي برائت استهلال ارتباط مي يابد .

   در ص 40 ، رابطه ي معناي لغوي « بيت » با معناي اصطلاحي آن ، توضيح داده نشده است.

   در ص 55، در باب تذكره ، بايد اشاره اي هم به تذكره ي منظوم مي شد ، چرا كه اين هم نوعي تذكره است كه اخيراً نمونه اش را يكي از معاصرين به چاپ رسانده است.

   در ص 64 ، در توضيح مربوط به تركيب بند ، تنها از وحشي بافقي ذكري شده ، اما درست تراين بود كه همه ي شاعران شاخص اين نوع ادبي نام برده مي شدند.

   در صص 72 ، 73 ، 74 به جاي ذكر « تصوف » به عنوان يك مدخل بايد از اصطلاح « شعر صوفيه » استفاده مي شد و در عوض آن همه توضيح  ِبي ارتباط با شعر، كافي بود اگر تأثير تصوف بر شعر فارسي مورد بررسي قرار مي گرفت .

   در ص 90 ، به توضيح چهار پاره پرداخته شده و تنها براي يك نوع آن مثال آورده شده است ؛ آن هم از شاعري كه در اين نوع شعر ، مهارتي نداشته و صرفاً قصيده سراي بزرگي بوده است.

   در ص108، در بحث مربوط به رباعي ، به خصوص رباعي فلسفي بايد از رباعيات خيام نقل مي شد ، نه ديگران .

   در ص 128 ، در توضيح سبك خراساني چنين آمده است :« از نظر وزن نيز ، اشعار دوره ي اوليه ي اين سبك با خصوصيت عدم تطابق واژه هاي فارسي با وزن هاي عروضي مشخص مي شود. بسيار اتفاق مي افتد كه براي رعايت وزن ، بعضي حروف غيرمشدد با تشديد يا برعكس ، حروف مشدد بدون تشديد خوانده مي شود. بسياري از وزن هايي كه شاعران اين دوره انتخاب كرده اند ، بعدها توسط شاعران ديگر به كار نرفته است و در اصطلاح به بحرهاي نامطبوع معروف شده اند. يكي از علل وجود اين نوع وزن ها در شعر سبك خراساني ، همراه بودن شعر با موسيقي ست كه خواندن اشعار را به هر وزن ممكن مي كند. »

   اولاً ، اگر شعر برخي شاعران سبك خراساني هم چون رودكي با موسيقي ( و به خصوص چنگ ) خوانده مي شد ، شعر ديگران مثلاً ناصرخسرو چنين نيست ، در صورتي كه آن چه در مورد تشديد ذكر كرده اند ، بيش تر در شعر ناصر خسرو صادق است ، نه رودكي. ثانياً ، حكمت را بايد در طبيعت خشن خراسان بزرگ جست و جو كرد ، مگر نه اين كه هر شاعري به نوعي تحت تأثير محيط طبيعي و ويژگي هاي بومي خود قرار مي گيرد؟